از وقتی یه الف بچه بودم بیماری لاعلاج داشتم و تا همین لحظه باهاش دست و پنجه نرم کردم که زنده بمونم، پدر و مادرمم طلاق گرفتن، وضع مالی افتضاح، با تمام این ها دختری بودم که دست از پا خطا نکرده همش در صفر ترین شرایط روحی و جسمی درس خوندم به جایی برسم اما دیگه نمیکشم... تحمل نمیتونم کنم مامانمو! شبی نیست با گریه نخوابم.. زندگی نکرده شو شکستشو جوونی از دست رفته شو از من طلبکاره! هر روز فحشو پرخاش. من شدم کیسه بوکسش! بخدا نمیکشم..حتی نمیزاره از خونه برم بیرون کتابخونه ای بیرونی جایی که ذهنم اروم بگیره زندانیم کرده درحالیکه ۲۶ سالمه. هیچیم شبیه دخترای دیگه نیست از هرلحاظ کمبود دارم ولی مثل سگ در حسرت ارامشم که ازم گرفته..هیچ خواستگاریم ندارم مگرنه به اولین نفر بله میگفتم تا نجات پیدا کنم اما کی میاد همچین دختر بدبختیو بگیره. میخوام از خونه برم اما میترسم.. میخواستم برای ازمون استخدامی یماه وقت مونده بخونم بلکه فرجی شه دستم بره تو جیبم نجات پیدا کنم اما با این شرایط چطووور تلاش کنم؟ هر روز با چشای پف کرده که میسوزن از شدت گریه از خواب بیدار میشم با زخم زبون با پرخاش و داد بیداد..عالم و ادم باهاش حرف زدن به حرف هیشکی گوش نمیده از بس یه دنده و خودخواهه! یعنی هرکی بیاد بگه مادره مقدسه فلان از خدا میخوام سرش بیاد تا بیخود قضاوت نکنه!