مادرم امشب بی هوا به پدرم گفت بلند شو بریم به پدرم سر بزنیم و رفتن بعد حالا که اومده فهمیدم یک کیک خریده برده اونجا خالم و بچه هاشم بودن کیکم نیاورده هیچ چیز ازش، بعد ما امتحانم داشتیم با خواهرام تو یه سطل یه مقدار غذا از ظهر که خالم درست کرده ریخته اورده برای من مثلا
دلم میخواد گریم بگیره نمیدونم چرا گریم نمیگیره ولی همینطور مثل نشخوار فکری دارم فکر میکنم بهش
ای داد بی داد