امشب میخواستیم بریم خونه مامانم واسه روز پدر از صبح قول داد میریم ولی با زور۶غروب برد تا خود خونه بابامم غر زد و داد و فحش،خودشون واسه خواهرش خونه خریدن ماشین و جاهازم دادن یعنی یه جورایی به خواهره ارثیه اش رو دادن میگه چرا بابات اینکارارو واسه تو نمیکنه میگم خب بابام زنده اس شما ارث اونو دادید
واااای وقتی حرف میزنی انگار دارم خودم برا خودم تایپ میکنم چقدر شرایطمون و پدرامون شبیه همن اینم میاد ...
حس میکنم برای من یه نشونه ای که بچه دارم بشم اوضام همینه،چون من فکرمیکردم بچه بیاد شاید زندگیم بهتر شه،به من میگه تو کی فکر این زندگی بودی کی رفتی از بابات پول کندی خرج این زندگی کنی،بابات کی به من پول داده😑
من به حرفش گوش نمیدم اصلا،اما خسته شدم دیگه از حرفاش دلم میخواد برم دیگه مهم نیست کجا،حتی میخوام مه ...
یکی مثل تو یکی هم مثل خواهر من بیشرف که همدستی کرد با شوهرش که از پدرم دزدی کنن😔 نه عزیزم تو میانه رو بگیر یکبار همین حرفو بگو که اگر زندگیمونو دوست داری دیگه تمومش کن و بگو تو مرد این خونه ای من چشم امیدم به تویه
از قدم وزنم پوستم همه چی صورتم اشکال میگیره،از فرمش همه چیش،از غذا درست کردنم،کلا همه چی،تموم کارام براش بی ارزشه،مثلا رانندگی قبول شدم خانوادش ازم شیرینی خواستن میگفت حالا قبول شدی مگه چکار کردی چی بوده مگه،خیلی حرفاشو نمیتونم بگم فقط اینو بگم حرفاش مثل آبیه که سنگو سوراخ میکنه
از لحاظ مالی مثل همیم الان خودش پیشرفت کرده از بابام اینا بالاترم رفته،تحصیلات هردو لیسانس،اما از لحاظ فرهنگی و آداب معاشرت خیلی پایین ترن با هیچکسم خوب نیستن