حدود بیست و دو هفتمه..بچه اولمم هست .. هفته نوزدهم رفتم سونو دادم. گفتن بچت دختره... مادرشوهرم برگشته ب شوهرم گفته بچه چیه. شوهرمم گفته دختره.. مادرشوهرم برگشته گفته اگه پسر بود ک زمین و زمانو خبردار میکردید, .پس همون دختره ک نگفتید... دلم از این حرفش خیلی شکسته.. کلا چهار تا جاری هستیم.. من طبقه بالای مادرشوهرم هستم.. دو طبقه بالای من هم دو تا جاری دیگم زندگی میکنن.. یکیشونم ک خونش بیرونه.. همشون بچه هاشون دختره.. فقط بچه دوم جاری زرگم پسره.. اون خیلی کنجکاو بود بدونه بچه من چیه.. الان از اینکه بچم دختره خیلی ذوق میکنن.. با این طرز فکر کهن ستلیشون نمیدونم چیکار کنم... خیلی زود بچه دار شدم.. ک ب خواست شوهرم نبود.. بعضی وختا میشینم گریه میکنم ک چون دختر شده شوهرم انقد نسبت بهم بی اهمیته...
دلم خیلی پره.. از محرم ب بعد باهاشون قطع رابطه ام.. بعضی وختا دلم ب حالش میسوزه.. ک من ب ...
منم مث تو بودم بااین تفاوت که شوهرم خیلی هم خوشحال بود.ولی من ناراحت ولی الان که تو چشای دخترم نگاه میکنم خیلی از رفتار اونموقم شرمنده میشم.دختر جیگره
خودم كه عاااااااااااااااااشقم شوهرم ميگه برام فرقي نداره ولي به نظرم دوست داشت دومي دختر باشه قبل از ...
عزیزم بیشتر پستاتو خوندم خیلی ابراز ناراحتی میکنی ،مطمئن باش خداوند صلاح همه مونو بهتر از خودمون میدونه شما اگه هر کاری میکردی بازم بچه پسر میشد ،ناشکر نباش مطمئن باش همین بچه زندگیتو پر از شادی میکنه اون الان بعد خدا تورو داره دوستش داشته باش الان احساستو میفهمه بهش بگو که هواشو داری و نمیذاری کسی اذیتش کنه و بدون که خیلی عزیزمیشه،از خدا میخوام تو زندگی کنار شوهرت و دوتا پسرت ارامش داشته باشی مهم هم همینه.