من از لحظه ای که وارد دانشگاه شدم لحظه شماری میکردم که کار پیدا کنم و شغل خاصی هم مد نظرم بود که توی یک مجموعه چند صد نفره فقط یک نفر از رشته من میخواستن
یک سالی که بیکار بودم احساس پوچی میکردم و فکر میکردم رشته ای که با جون کندن خوندمش ارزششو نداشت وقتی کار پیدا کردم از خوشحالی زمین و زمان رو نمیشناختم سه ماه از ورودم گذشته بود که تلخ ترین فاجعه ای که ممکن بود جلوی چشمام اتفاق افتاد و یه بچه یکساله جلوی چشمم جون داد و مُرد هرگز دستهای کوچیکش و پاهاش رو فراموش نمی کنم
اون لحظه فکر کردم من برای این شغل ساخته نشدم و استعفا دادم با استعفام موافقت نکردن و چند ماه کارم با جون دادن ادامه پیدا کرد و من هر روز زجر میکشیدم و خودمو لعنت میکردم از همه چیز متنفر شده بودم و حتی زندگی مشترکم رو هم تحت تاثیر قرار دادم به معنای واقعی کلمه آرامش رو از همه گرفته بودم
لحظه به لحظه برام سخت تر میشد تا موردی پیش میومد تمام بدنم شروع به لرزیدن میکرد و همه میفهمیدن حالم خوب نیست پیش سه تا روانپزشک و روانشناس رفتم تا به یه حد متوسطی از آرامش برسم الان بخاطر شرایطی مالی ای که توی اون سه ماه اول برای خودم پیش آوردم نمیتونم کارم رو رها کنم و از صمیم قلبم دلم برای آرامشی که در سکون و خلوت خودم همون خلوتی که یه روزی ازش متنفربودم؛ تنگ شده
این همون کاریه که یه روزی من با اصرار از خدا خواستمش و فکر میکردم کمترین حقم اینه که توی رشته خودم کار پیدا کنم