روم نشد بهت بگم که زهرا بارداره برای همین نمیرم خونه مامان بزرگم
با اینکه اونقدر بدبختی و مریضی کشیدم که بچه دیگه نمیخوام ولی برام سخته احساس میکنم همه یه جور دیگه نگام میکنند خجالت میکشم
محمد تو که حال منو دیدی
دیدی چه روزها و شبهایی رو گذروندم پس خواهش میکنم به اینجوز زندگی کردنم راضی نباش
اگه من مردم به مرگم راضی باش
تحمل خودم و این دنیا رو ندارم دیگه
محمد هرشب میخواهم باهات حرف بزنم و گریه کنم ولی دلم نمیخواد ناراحتت کنم
ولی بخدا دارم دق میکنم
کاش الانم خوابت زودتر سنگین بشه برم تو انباری بشینم گریه کنم
محمد دلم برای اون روزهامون تنگ شده
یادته آیفون خونه رو زدی آیفون رو برداشتم گفتم بگو دوستت دارم تا در رو باز کنم بعد تو گفتی میناخانم اینجا هستن سلام میرسونن منم گفتم اذیت نکن بگو دیگه
یهو صدای مینا خانم اومد گفت سلام
منم جیغ زدم ایفون رو گذاشتم روش
یا اون روز که تو حیاط با شلنگ بهم دیگه آب میریختیم تو فرار کردی با شلوارک و رکابی رفتی تو کوچه تا بهت اب نریزم اعظم خانم تو کوچه دیدت
چقدر خندیدیم...
محمد چقدر دلم برای روزهایی که باهم میخندیدیم تنگ شده
من الان کجام
چقدر خستم محمد