موش بی اعتمادی زندگیم را جویده بود
و من بر روی تختی نشسته بودم که هر ان ممکن بود جلوی چشمانم به تلی تبدیل شود...
میخواستم با قلم موی رنگ صورتی ام, تخت زندگیم را زیباتر از همیشه کنم...
موش اما به من و قلم مویم میخندید...
به من و خوش خیالی و ارزوهای محالم میخندید..
حریصتر از همیشه میگفتم میخواهمش..بدون ان تخت دیگر خوابم نمیبرد...بدون ان تخت هیچکس به من احترام نمیگذارد...
در خیابان راه میروم...پشت ویترین پرزرق و برق مغازه ها, تخت های شاهانه برق از چشمانم میبرند....خودم را در رویای تختی شاهانه غرق میکنم...مردی بی اعتنا تنه میزند و میرود و من ناگهان...از رویایم بیرون میپرم.تخت من همان تخت صورتی ام است.تختی دونفره که خودم تنها روی ان میخوابم.همسرم ترجیح میدهد روی زمین بخوابد چرا که تخت برایش راحت
نیست.میگوید عادت ندارد روی تخت بخوابد.
میگوید که صدا میدهد و خوابش را بهم میریزد.من اما, با حرص و دلبستگی تختم را ترجیح میدهم. حاضر نیست تخت بهتری بخرد یا ان را تعمیر کند.میگوید پولش را ندارد.میگوید تخت وسیله ی بیهوده ای است وقتی زمین هست تخت چرا....
اما دیده بودم در خیابان چطور محو تماشای تخت های زیبا میشود....وقتی به او میگفتم بیا پولمان را جمع کنیم و یکی بخریم میگفت نمیخواهد..چیزهای مهمتری هست,
اما من نمیدانم چه چیزی از خواب راحت و ارامش در زندگی مهمتر است....
این روزها دیگر من هم خوابم نمبرد...صدای تختم که روزی مانند صدای خنده های نوزادم بود حالا شبیه پوزخندی شده که به حماقت من میخندد. دیگر دوستش ندارم.برایم غریبه شده ,متنفرم از تختی که هیچوقت برایم ارامش نیاورده است...