سلام دوستان نزدیک دو ساله ازدواج کردم. وقتی مجرد بودم بخاطر شرایط کاری بابام مجبور بودم با برادر و زنش زندگی کنم از بدترین روزای زندگیم بود. زنش خیلی با سیاست بود کل مغز برادر بدبخت منو شستشو داده بود ولی با این وجود زندگی خودمو میکردم کاری به کار شون نداشتم یه روز سر یه موضوع که خودمم الان الانم تو شکم منو کتک زد جای سیلی هاش الانم درد میکنه 😢😢😢 بعده اون موضوع ازش متنفر شدم ازمم حلالیت خواست ولی نتونستم ببخشمش. بعده عروسیم هرشب کابوس میدیدم که داره منو کتک میزنه
خسته ام مثل سربازی که بشنود یک نفر از نامزدش دل برده/مثل یک افسر تحقیق شرافتمند که به پرونده جرم پسرش برخورده/ خسته مثل زنی راضی شده به مهر طلاق که پس از بخت بدش سوژه مردم شده است/ خسته مثل پدری که پسر معتادش غرق در درد خماری شده فریاد زده/ مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس پسرش پیش زنش بر سر او فریاد زده /خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است/مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند زنش اما به قسم خورده آن مشکوک است/خسته مثل پدری گوشه اسایشگاه که کسی غیر پرستار سراغش نرود/ خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود/ خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است/ شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید در پی معجزه ای راهی مشهد شده است