دیشب شام خونه مادرشوهرم دعوت بودیم جاریمو شوهرش ، و خواهر شوهرم ک مجرده.
ماجرا اینجوریه ک جاری من واقعا ادم خیلیی عجیبی هستش ، اینارو نمیگم چون جاریه .
خلاصه با یسری حقه ها اومد با برادر شوهرم ازدواج کرد . دلیل ازدواجشونم این بود ک اینا ی گروه دوستی داشتن چنتا دختر پسر بودن .(ما دیشب فهمیدیم باهم بودن ازقبل) جاریمم عاشق برادر شوهرم میشه و با یسری حقه و اینا که اینجا نمیشه گفت مياد سمتش. خانم حامله میشن بعد ک فهمیدن این حامله شده رفتن عقدش کردن و ازدواج کردن باهم .
دیشب بحث کیک و کلوچه های مادرشوهرم بود ، برادرشوهرم خطاب به جاریم گفت یادته وقتی کلوچه های مامانو میاوردم چقد دوست داشتی همشو میخوردی ؟
بعد شوهرم برگشت گفت مگه باهم بودین؟
یهو خواهرشوهرم برگشت گفت وا پس بچشون از رو هوا اومده 🤕😂
جاریمم بلند شد رفت دیگه شام نخورد .
منم به شوهرم گفتم خب برا چی میپرسی به ما چه ربطی داره
هم دلم برا جاریم سوخت هم از طرفی با خواهرشوهرم موافق بودم .