چن روز پیش دبیر شیمی مون داشت تعریف میکرد تو ۲۲ سالگی مخ داداش دوستشو زده(شوهرش) الانم خیلی خوشبخته خونش تو بالاشهر مشهده با خواهر شوهرش هر هفته رفت و آمد دارن شاده دوشنبه ها میرن کوه با شوهرش دخترشو تو رفاه بزرگ کرده
خلاصه به خودشو دخترش خیلی حسودیم شد حالا مایی که تو روستا بزرگ شدیم انتخاب رشتم به انتخاب بابام بود مهد کودک نرفتم که توش پسر داره مختلطه به زور و التماس تنها تفریحم رفتن کلاس زبان بود تو ۱۲ سالگی خلاصه ندید پدید بزرگ شدیم بابام همیشه وقت پیش عمه هام بود و واسه اونا خرج میکرد
هعیی