دلم داره دق میکنه حالم بده خیلی بده هسته شدم از بحث از دعوا از اشتباه پشت اشتباه
از حرفای تکراری
از حتی پشت هم تایپیک زدن راجب شوهرم نمیدونم چیکار کنم دیگه زورم نمیرسه دلم داره میترکه شوهرم همه چیزش شده خونوادش شده مشروب خوردن شده
با دوستاش بیرون رفتن میگه حرف نزن میگه هیچی نگو خونوادش توهین میکنن میگه تو دیونه ای تو روانی تو حساسی تو گیر میدی
میگم انقد نخولی با داداشت با دوستات مشروب بخوری گوش نمیده
مثلا خواهرش منو ذره ذره اب کرد هیچ کاری نکرد هیچیییی
هیچ کاری برا من نمیکنه سر ی چیزی راجب خواهر زادش گفتم حق نداری انجام بدی بد اون انجام میداد گفتم مگه من نگفته بودم فلان کارو نکن چرا کردی مگه من ادم نیستم
برگشت بهم گفت تو بگی تو منطق نداری من چرا باید انجام بدم
انقد عصبانی شدم انقد دلم شکست انقد گریه کردم دارم دق میکنم دارم میترکم
یعنی میدونه من حالم بده باز ب کاراش ادامه میده دارم سکته میکنم
من ب خاطر اینکه خونه بخریم یکیمونو بکنیم دوتا عرپسی نگرفتم
همیشه سعی کردم زیاد خرج نکنم
تازه یکم ب نون نوای رسیده بعد ازدواج با من ب خدا فقط ی ماشین داش خالا خدا کمک کرد ماشین جدید خرید ی خونه کوچیک خرید کارشو گسترش داد
گفتم قبل ازدواج چرا نداشتی چون خونوادت نبگفرتن و .. حالا امشب برگشته ب من میگه خونوادم خوردن بخورن دلشون خواست بخورن
هر کاری دلم بخواد میکنم همینی که ک هس تو کسی نبودی
تو مگه چی کار کردی
تو یه روانی
حق حقوقتو میندازم جلوت
تو خوشی زده زیر دلت
این در حالیه که من ی طلا ندارم برا خودم
ی تولد برام نگرف درس درمون ی خونه خوب ندارم
ی دست لباس سعی میکنم مراعات کنم
وای خیلی سوختممم خیلیییی خیلییییی گفتم مگه تو برا من چیکار کردی من خونه بابام بدبخت ک نبودم من بابام همه کار برام کرد