چند روز پیش گفته بود من دیگه نمیگم بیا خونمون هرکاری دوس داری بکن هرجور دوس داری راضیشون کن بعد امشب گفتم میخوام شیرینی خونگی بپزم بیارم خونتون کلی خوشش اومد بعد گفتم پنج شنبه مامان کاری نداره؟ مارو میبری امامزاده اونجا هم زیارت کنیم خیلی دلم میخواد مامان هم که دوس داره حرفم بزنیم ازشم بخوام دعا کنه مارو دعای مادر میگیره و... باز کلی خوشش اومد
گفت شیوا خونه ما رفت و امد کن ببین چقد بهت میگم گوش نمیدی. میخوای بری زیارت بیا اونجا خودت بگو مامان بریم زیارت منم میبرمتون.شیرینی هم بیا اونجا بپز باهم میپزیم اصلا مامانم اگه بلد بود راهنماییمون کنه گفتم باشه
بخاطر درد کلیه هام ازش خواستم هوامو داشته باشه تا بتونم قرصامو بخورم خوب شم گفتم اوغ میزنم غذا نمیتونم بخورم وقتی ازم دوری میکنی یا ناراحت میشم قرصم نمیتونم بخورم هوامو داشته باش مرتب بخورم خوب شم.
خلاصه گوش شیطون کر خداروشکر امشب خیلی خوب بود باهام
گفت کی عقد کنیم خندیدم گفتم در اصرع وقت😄 گفت پول زیر لفظی ندارم یکم وقت بده بهم دوماه اینطورا گفتم باشه ولی خودتو اذیت نکن یه گردنبند نازک بخر در حد پونصد تومن یا تو زنجیری بگیر زنجیرش بدل یا اصن میخوای از دوستم قرض کنم بهم بدی بعدا پسش بدم کی دیگه امار طلاهای منو میخواد بگیره بعدا کلی با عشق نگام کرد گفت نه صبر کن فقط گفتم باشه