والا خودمم گنگم برااینه. الان باز میگم
چند ساعت خونمون بودن پذیرایی شدن میوه و چای و اجیل و... شام
کلی حرف زدن بیشتر از همه هم پدر نامزدم
ولی یک کلامش درباره یا حتی مرتبط با ازدواج یا ما نبود
نبودپنج دقیقه قبل رفتنشون به من گفتن تقویم بیار به زور گفتن یه تاریخ انتخاب کن گفتم من؟ نه شما هرروزی صلاح میدونید بگید و.... خلاصه نشد گفتن تو بگو من گفتم و شیرینی خوردن و پاشدن رفتن اصلا به بابام نگفت اجازه میدید شما راضی هستید مشکلی ندارید و....
حتی یه جا نامزدم تو شلوغیه حرفای بقیه به باباش گفت اجازه بگیر پس بریم برا خرید عقد و حلقه باباش خیلی اروم گفت حالا فعلا نه
نمیدونم یخو خیلی شلوغ پلوغ شد و خیلی خلاصه تموم شد و رفتن من هنوزم نتونستم خودم تحلیل کنم امشبو