من حنابندونش فهمیدم فردا عروسیه همونیه که ۳ سال بهم قولای الکی داد و اخرشم بخاطر پول ول کرد
اون شب نتونستم بخوابم تا خود صبح تنگی نفس داشتم
یادمه اینجا تاپیک زدم خیلیا حرف زدن باهام اما نشد حتی یک درصد بهتر شم فرداش روز بارونی بود تو بارون من به طرف فجیعی زار میزدم
اصلا نفهمیدم چی شد واسه اینکه ارامش داشته باشم ارامبخش خوردم که با معدم سازگاری نداشت و شب عروسیشون بازم من از معده درد و فشار روحی پلک رو هم نذاشتم
عروسیشون به خوبی و خوشی تموم شد بهترین عروسی هم بود
الان حالم بهتره فقط یه سوال از شما دارم شما هم به عنوان نماینده خدا جوابمو بدید
خدا منو دید اون شب؟ پس چرا فقط برا اون خدایی کرد