#یادش_بخیر
(طولانیه ولی اونقدر قشنگه که آدم فکر میکنه 20 سال جوان شده!😍)
مدیر مدرسه از مادرامون کادو میگرفت سر صف میداد به ما. بعد میگفت: همه تو صفاشون. از جلو نظام. برید سر کلاساتون. یه مزههایی هم هست که از بچگی زیر دندونم مونده! مثلا ته مداد سیاه استدلر! رو صفحه ی تلویزیون خاموش دست می کشیدیم صدای جلز ولز میداد!!! ما یه معلم بهداشت داشتیم، هفته ای 1بار میومد، مسواک زدن بهمون یاد میداد! هر شنبه خانم ناظم میومد لیوان دستمال ناخن و مقنعه ها رو نگا میکرد چه استرسی میکشیدیم تا بیاد سر میزمون. یهو ناظما میومدن سر کلاس میگفتن کلاسو خالی کنید می خوایم کیفاتونو بگردیم! بعد هر کی نوارکاست اهنگ باخودش داشت فرداش مامانش باید میومد مدرسه! همیشه چند دقیقه قبل از اینکه زنگ آخر رو بزنن همه کیفامونو آماده کرده بودیم زیپشم بسته بودیم که تا زنگ خورد حمله کنیم!! بهترین زمان روزهای پنج شنبه بود. مخصوصاً اگر صبحی بودی ...چون تا شنبه بعدازظهر مدرسه نداشتیم.
اون پفک حلقه ایی ها که میزاشتیم توی انگشتامون. تو دبستان زنگ تفریح که تموم میشد. مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم. یه خط کشهائی بود که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند میشد.من صورتیشو داشتم. توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما.
خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمزسوسمار یا مداد گُلی بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم...
اون موقع ها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید! تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم ... برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم.
تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم... با هم بازی میکردیم: شال و حریر اوردیم دخترتونو بردیم... شال و حریر ارزونیتون دختر نمیدیم بهتون... اگه نمیدین آ پیشته پیشته پیشته...
با آب قند اشباع شده و یک نخ،نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه به عنوان کار عملی! یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود! با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان. یا جمع کردن داستان های آدامس لاویز. بعد باهاش فال میگرفتیم!!! تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو جا به جا میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم! انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا... بر جاااا... کی غایبه؟ مرجاااان... دروغ نگو من اینجااام..
دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مداد لای موهامونو نگاه میکرد. روی فیلمای عروسی، موقعی که دوماد داشت حلقه رو توی انگشت عروس می کرد؛ آهنگ یه حلقه طلایی معین و می ذاشتن. موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میزاشتیم رو میز که تقلب نکنیم. یادش بخیر یه زمانی دفترامون خط کشی نداشت! با خودکار قرمز دو طرفش خط میکشیدیم... همیشه هم این خط کش لامصب کج میشد گند میزد توش میرفت!
بچه که بودیم تو مدرسه میگفتیم کیا روزه هستن؟ واسه اثباتش زبونمون رو نشون میدادیم اگه سفید بود مورد قبول واقع میشد. بچه که بودیم تا توى یه جمعى میرفتیم حوصله نداشتیم،خجالت میکشیدیم بابا مامانمون میگفتن: سلام کردى به عمو؟ ما هم مثل خر تو گل میموندیم! یهو طرف به دروغ میگفت: بعععله،سلامم کرد پسر/دختر گل! عاشق این آدما بودم، دمشون گرم! یادش بخیر ابتدایی که بودیم وایمیسادیم تو صف بعد ناظممون میومد می گفت یه جوری بگید مرگ بر امریکا تا صداتون برسه امریکا. ما هم فکر می کردیم امریکا کوچه بغلیه از ته جیگر داد میزدیم!!