امروز بانامزدم بحثمون شد وازصبح تاالان قهریم.دیروزش هی دوستام گفتن چقدراخلاق نامزدت خوبه.امروز بحثمون شد بخدا خودشم شروع کننده بود اصلاازاول صبح بداخلاق بود دارم دق میکنم .سابقه نداشت اینجوری بشه.چکارکنم؟؟؟هروقت کسی ازش تعریف میکنه من زندگیم به هم میریزه.خانما کسی تجربه داره؟چکارکنم که به چشم نیایم؟برا دفع چشم زخم چکارکنم؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
چهار قل بخون،منم دیشب پسرم داشت بازی مسکرد همه گفتن وای چقدر خوبه کاری به کارت نداره همش بازی میکنه با ماشینش،اومدیم خونه دود از ماشینش بلند شد،خودش هم بی دلیل زد زیر گریه،تمام شب از خواب میپرید گریه میکرد،ماشین شارژیش هم سوخت😞
مادر فقط آن زنی نیست که هر صبح با صدای دردانه اش بیدار میشود...من هم مادرم...منی که وقتی شب در خواب تو را میبینم دلم نمیخواهد هرگز صبح شود...وقتی در خواب تورا در آغوشم میبینم دلم میلرزد...حتی در خواب هم میدانم که ندارمت....ولی دلم برایت میلرزد...صبح که بیدار میشوم لبخند به لب دارم...چون روی ماه تو را دیده ام...چون تو در اغوشم بودی...چون بوی تنت رابه ریه هایم کشیده ام...حتی در خواب و برای یک لحظه...آری من هم مادرم... مادر فرزند ندیده و نیامده ام... مادر تویی که برای داشتنت روزهای قشنگ جوانیم را در مطب دکتر ها و بیمارستانها گذرانده ام...مادرتویی که برای داشتنت مشت مشت قرص میخورم وصدها امپول میزنم...منی که تمام تنم ازمرحمت امپولهای گران قیمتم کبود است... من و امثال من مادر تر از هر مادری هستیم...مادرانی زجرکشیده...مادرانی که ثانیه به ثانیه روزهایمان را با حسرت داشتن دلبندمان میگذرانیم... که با دیدن یک کفش نوزادی پشت ویترین مغازه ها دلمان میلرزد و پر میشود از غصه...پر میشود از حسرت دیدن تو با اینکفشها و تاتی کردنت... آری من هم مادرم...فقط تو را ندارم عزیزکم...فقط در رویاهایم برایت مادرانگی میکنم...