2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

 دوستان اين نظر خانم گلكار راجع به اينكه داستان چقدرش واقعيه چون رقم ها خيلى بالاس رو پست بعدى بخونيد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام عزیزم

باور کن واقعیه واقعی هست من تازه کمش کردم

ممنم ممنونم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اسكرين شاتش رو هم گذاشتم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام  واینکه میفرمایید بابت پاسپورت و ویزا ی مهین خانم  این کارا برای کسی مثل مهبد که چی ...

سلام عزيزم اره خودش ميگه كه تمام كاراش و باخلاف انجام ميده وقتى با معاون وزير زر ارتباطه ادم دم كلفتيه وقتى مثل اب خوردن جوونى رو زير ميگيره و گواهينامه نداره و راحت قسر در ميره يا دختر أنجيلا رو إز ممنوع الخروجى در مياره ديكه كارى براش نداره مستخدم چن روزه ويزا و پاسش و بگيره كلا اين مثل تو ايران هست كه همه چى با پارتى و پول حله 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

من به شخصه عاشق داستان های خانم گلکارم مخصوصا رمان عزیز جان،در اینکه قلم ایشون بسیار زیباست و واقعیت ها رو مینویسن شکی نیست این وسط بیشتر از هر چیز سادگی انجیلا و خانوادش آزارم میده،کلا هر روز حرص میخورم از دستشون

خدایا راضیم به رضای تو....

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و ششم-بخش اول






وقتی چشمم رو باز کردم  اورژانس اومده بود تو خونه فشارم رو گرفتن و ...یک سرم بهم  وصل کردن و دوتا آمپول ریختن توش و رفتن ....

هنوز داشتم می لرزیدم..مهبد کنارم بود گفتم : بچه ها روببر بده به مادرشون ..

خواهش می کنم اون زن رو بیشتر از این آزار نده ..

گفت: عزیزدلم من کاری به اون ندارم خودش نمی خواد ,,تو اگر می خواستی بچه ها رو نگه نداری به خودم می گفتی من که بهت زور نگفتم ...چرا اینطوری می کنی ؟ می برمشون پیش مادرم ...

گفتم : نه من مشکلم این نیست خودت می دونی چقدر برای آویسا دلتنگم حال اون مادر رو می دونم من تا حالا ازت چیزی خواستم ؟ بگو, خواستم ؟

دستی کشید رو سر من و گفت : چی می خواهی نفس من هر چی باشه  بگو انجامش میدم ...می خوای بچه ها رو  بدم به زینب ؟

ولی اون عرضه ی نگهداری از اونا رو نداره ..ندیدی چقدر بی تربیت بار اومدن ؟می خوام زیر دست تو تربیت بشن ..

گفتم : هیچکس برای اون بچه ها مثل مادرشون دلسوز نیست زینب خانم معلمه خودش می دونه بچه هاشو چطوری بزرگ کنه ..

تو رو خدا این حرف رو نزن من ناراحت میشم ...

گفت باشه بزار مامانم برسه تو تنها نباشی می برمشون ..

یکم خیالم راحت شد ..

اما امیر حسین که  کتک سختی خورده بود با یک نگاه غمگین و معصومانه به من خیره شده بود از نگاهش می فهمیدم که با من حرف داره .....

تو فرصتی که پیدا کردم و مهبد رفت تو سوئیت تا کاری انجام بده ...

صداش کردم و دستشو گرفتم وگفتم : امیرحسین ,,عزیزم منو ببخش باور کن به خاطر خودت این کارو کردم من دلم نمی خواد تو بری ,,حالا هر وقت دوست داشتی بیا پیش من دلم برات خیلی تنگ میشه ولی مادرت خیلی تنهاست گناه داره ..

گفت : من دوست دارم پیش مامانم باشم ولی شما رو هم دوست دارم اینکه پیش شما بودم خیلی خوب بود ..ولی دلم پیش مامانمه ..

خیلی گریه می کنه و غصه می خوره ..بهش میگم شما برای ما چیکار کردین ...

گفتم : کاش این عقل رو داشتم ولی چیزی که پیش اومد نا خواسته بود و من قبلا بهش فکر نکرده بودم ..

پس توام به مامانت نگو,, بین خودمون باشه بهتره ...قول بده ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و ششم-بخش دوم






اون روز مادر و اکرم اومدن تا از من مراقبت کنن ...اونا هم مثل من از مهبد می ترسیدن ..

می گفت برین می رفتن می گفت بیان میومدن ..رو حرفش حرف نمی زدن و کاری رو که اون می گفت چه درست و چه غلط انجام میدادن ..

مثلا  از اکرم خواسته بود بدون شوهرش بیاد اینجا و چند روز بمونه اونم بدون چون و چرا قبول کرده بود ...

از دیدن اونا خوشحال شدم ..

با همون سُرمی که به دستم بود نشستم تا بد نباشه ..ولی احساس کردم نمی تونم سرمو نگه دارم ..حالم خوب نبود ..

نمی فهمیدم از غمی بود که روی دلم سنگینی می کرد یا چیز دیگه ای این طور منو خراب کرده بود ...

مهبد بچه ها رو بر داشت و با خودش برد ..

امیر حسین خیلی به سختی از من و مونس جدا شد و امیر محمد که گریه می کرد نمی خواست بره ..

مهبد داشت عصبانی می شد و به من پر خاش کرد که این بچه ها نمی خوان برن این وسط تو کاسه از آش داغ تر شدی ..و با غیظ و تر اون دوتا بچه رو برد ...

مامان اینجا متوجه شد که من به مهبد گفتم بچه ها رو ببره ..منم رو راست براش تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده و من چرا دلم می خواست که مهبد اونا رو بده به مادرشون ..

اکرمم نشسته بود هر دو ساکت به من گوش می دادن و یک کلمه به زبون نیاوردن ..ولی دیدم نگاهی بهم کردن و هر دو اشک شون سرازیر شد ..

دردی تو نگاه اونا دیدم که خیلی واضح و روشن بود ....

نگاهی پر از معنا که احتیاجی به کلام نداشت ...اونا گله ها  از ظلم و بیداد مهبد نسبت به اون زن تو سینه داشتن که نمی تونستن به زبون بیارن ...

این بار هر سه بهم نگاه کردیم و سر جنباندیم ....

ولی حال من هر لحظه بدتر می شد تو سینه ام شیر جمع شده بود و بشدت درد می کرد طوری که نمی تونستم دراز بکشم و از همه بدتر تب شدیدی کردم که به حالت هذیان افتادم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و ششم-بخش سوم






مهبد اومد منو برد دکتر ..اون می گفت تا حالا ندیدم زنی بعد از نه ماه شیر دادن  این طوری بشه ....

دارو و ماساژ و کمپرس آب داغ هم فایده ای نداشت دردی غیر قابل تحمل بود  که فریادم رو به آسمون می برد ..و حتی نمی تونستم به گیرا شیر بدم ...

این وضع یک هفته ادامه داشت تا کم کم حالم بهتر شد ..

اما فکرایی که داشتم و باعث  پریشونی خیالم می شد بهتر نشد ...

گوشیم کنار دستم  بود آنا و بابا پشت سر هم زنگ می زدن و فریبا و جاسم ..نگرانم شده بودن ...و دیدم که چند بار زینب برای من پیغام فرستاد ..

اونو خوندم و زود پاک کردم ...

پیام می داد : ممنونم الهی هر چی از خدا می خوای بهت بده .....

بعدی,, حالتون خوبه دردسری براتون درست نشد ؟ .....

بعدی ,, ,اگر خوبین یک خبر از خودتون به من بدین احساس گناه می کنم شنیدم مریض شدین حتما به خاطر من بوده ..

قاسم که اذیت تون نکرده ؟ ممنون میشم خبر بدین دلم براتون شور می زنه امیر حسین سلام می رسونه ....

وقتی حالم بهتر شد براش پیام دادم  ..

سلام من خوبم شما ناراحت نباشین  چون به خاطر شما مریض نشدم ..التماس دعا دارم  ...

دلم می خواست با زینب خانم حرف بزنم ولی نمی خواستم جلوی مامان و اکرم این کارو بکنم ...

با اینکه من حالم خوب شده بود ولی مهبد اجازه نمی داد اونا برن خونه ی خودشون و هر بار که حرف رفتن رو می زدن با لحن بدی با هاشون دعوا می کرد ...و انگار به زور اونا را نگه داشته بود ...

واقعا از کاراش سر در نمیاوردم نمی دونستم به خاطر منه که نمی زاره اونا برن یا می خواد اینطوری سر منو گرم کنه و به کارای خودش برسه ...به هر حال من بهش خوش بین نبودم ...

و درست بیست روز اونا رو نگه داشت.







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و ششم-بخش چهارم






تو این مدت نتونسته بودم صدا ی ضبط شده ی مهبد رو گوش کنم و نمی دونستم داره چیکار می کنه ....فکر می کردم با کاری که باها ش کردم تلافی در میاره و رفتارش با من عوض میشه ولی نشد می تونم بگم مهربونترم شده بود ..

چند روز بعد از اینکه مامان و اکرم رفتن ..زنگ زدن و مهین خانم آیفون رو بر داشت و گفت : از میوه فروشی میوه آوردن گفتم : ای بابا هنوز این همه  میوه داریم ....

صادق پسر جوونی بود که تقریبا دو سه روز یک بار به سفارش مهبد ,مقدار زیادی میوه برای ما میاورد ..در حالیکه اونقدر زیاد بود که نمی دونستم با اونا چیکار کنم ...

این بارم صادق میوه ها آورد و به کمک مهین خانم بردن تو آشپز خونه تابستون بود انواع میوه ها از هلو و آلو گیلاس و شلیل انگور و ...و هر کدوم سه کیلو و چهار کیلو  ..

من رفتم نگاه کرد دیدم این بار بطور وحشتناکی میوه زیاده ..دقت کردم دیدم از هر کدوم دوبار آورده شده مثلا دوتا چهار کیلویی انگور بود ..

صادق داشت میرفت صداش کرد و پرسیدم چرا از هر کدوم دوتا کیسه آوردی ...

یک مرتبه زد رو دستشو گفت : وای ببخشید اشتباه کردم یک سریش مال اون خونه ی حاج آقاست حواس که برای آدم نمی مونه ..

همیشه اول اون می بردم اشتباه کردم همه رو آوردم بالا ....

پرسیدم : کدوم خونه کجا رو میگی ؟

گفت : همون که تو برج نگینه ...

من قدرت حرف زدن نداشتم تازه می دونستم مهبد صدای ما رو میشنوه ..فورا میوه ها رو جمع کرد و با خودش برد ..

با سرعت لباس پوشیدم مهین خانم گیرا رو گرفته بود تو بغلش و دنبال من میومد  اونم متوجه شده بود که چه اتفاقی افتاده ..و حرف های الکی می زد که خانم شما مواظب گیرا باشین من شام رو درست می کنم ...

اون داشت مثلا با من حرف می زد که مهبد نفهمه من دارم میرم بیرون ....و من که حسی تو تنم نبود دنبال صادق از آسانسور رفتم پایین ..

اون با یک وانت میوه ها رو می رسوند در خونه ها  ..

وقتی ماشین رو از تو پارگینگ در آوردم دیگه رفته بود ..

مهبد زنگ زد دویدم تو پارگینگ که سر و صدای بیرون رو نشنوه ..

چون می دونستم که شنیده صادق چی گفته ...

گفتم: مهبد صادق تو برج نگین برای کی میوه می بره ؟

گفت : خوب معلومه برای دفتر یساری مگه نمی دونستی اونجا دفتر داره ؟ گفتم : نه نمی دونستم باشه براشون برد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

واي من اين چند روزه هربار ميومدم چند صفحه رو ميخوندم..ولي ببخشيد نتونستم لايك كنم نميدونم مشكلش چي بود لايك نميشدن پستا...الان داره قلبم در مياد از جاش چقد بدم مياد از مامان انجيلا انگار بچه شو از سر راه آورده هركي مياد جلو ب زور شوهرش ميده..سر مهبد ك افتضاح بود همينطوري بردش عقدش كرد انگار مثلا ٢ماه ديگه ازدواج ميكردن آسمون به زمين ميومد واي همينطوري يه سره دارم حرص ميخورم..چقدرم بيشعوره اين مهبد أه ..چه قدر گناه داره انجيلا☹️☹️

One day you'll leave this world behind..So live a life you will remember

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و ششم-بخش پنجم






خودمو رسونم دم میوه فروشی و منتظرش شدم ..مهبد دوباره پشت سر هم زنگ می زد ..و من جواب نمی دادم ..

به محض اینکه صادق اومد ازش پرسیدم ..آدرس اون خونه رو به من بده ..با تعجب گفت : چشم ولی مثل اینکه من درد سر درست کردم ببخشید تو رو خدا (..و آدرس رو داد)...

پرسیدم میوه ها رو معمولا به کی میدی ؟

گفت : یک خانم جا افتاده هست و دوتا دختر جوون ..هر بار یکی میاد و می گیره ..تو رو خدا از من نشنیده بگیرین ...

یک تراول بهش دادم و گفتم : نترس نمیگم از تو شنیدم ....

مهبد پشت سر هم زنگ می زد ..بی امان ,,,و من نمی خواستم تا نفهمیدم جریان چیه حرفی بهش بزنم ..

ولی اون ول کن نبود ..بالاخره در حالیکه دهنم خشک شده بود و نمی تونستم حرف بزنم ..

گفتم بله مهبد ...

گفت عشقم کجایی من اومدم خونه تو نبودی نگرانت شدم ...

گفتم جایی کار دارم میرم و بر می گردم ..

گفت : بیا با هم میریم ..گفتم باشه الان میام ..

ولی رفتم دنبال اون آدرس ..و پیدا کردم ..اما هر چی فکر کردم زنگ بزنم چی بگم ؟دیدم بی فایده است  وقتی مهبد خونه است کاری از دستم بر نمی اومد و نمیشد چیزی رو ثابت کرد پس بد تر اوضاع رو خراب می کردم ..من که می دونم مهبد الان نقشه ی خنثی کردن این افتضاح رو هم کشیده ...برگشتم خونه ..

اون می دیدکه من حال خوبی ندارم و می دونست رفتم دنبال اون خونه چون وانمود می کرد نمی فهمه و من پیرو مریضیم رنگ به روم ندارم و آشفته و بیقرارم ...

زنگ زد از یک جای بسیار خوب شام سفارش داد بازم به مقدار زیاد ..و سرشو به بازی با مونس و گیرا گرم کرد اما می دیدم که تمام حواسش به منه ....

اونشب با اینکه زود اومده بود خونه  قلیون هم نکشید و یک لحظه منو تنها نذاشت ..

لقمه درست می کرد و میذاشت دهن من و به زور می گفت بخور ...اون نمی دونست که اون لقمه ها چطور با درد و رنج از گلوی من پایین میره ...

فردا ..بر خلاف هر روز صبح ساعت هشت بیدار شد و مدام دور و بر من بود و گاهی به یکی پیام می داد ...و تا بعد از ظهر از کنار من تکون نخورد ...

تا وقتی که رفت ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792