2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و ششم-بخش ششم






من فورا رفتم به اون آدرس ..حالا چه حالی داشتم خدا می دونه ...

مجسم می کردم وقتی برم تو اون خونه و اونو با یک زن گیر بندازم چه اتفاقی میفته ..قلبم باز تو سینه ام بی قراری می کرد ..

وقتی رسیدم زنگ زدم ..و باز دوباره زدم با کلید کوبیدم به در .....

کسی درو باز نمی کرد ..از یکی از خونه ها یک آقایی اومد بیرون و گفت : با کی کار دارین ؟

گفتم با حاج آقا قیاسی ..

پرسید همون آقا که عربه ؟ دبی زندگی می کنه ؟

گفتم : بله ..

گفت دیشب به طور ناگهانی اسباب کشی کردن و رفتن ..هنوز خونه رو هم پس ندادن ...

گفتم : شما می دونین کجا رفتن ..

گفت : نه من که نمی دونم ولی اینو فهمیدم که همین نزدیکی ها باید رفته باشن چون با ماشین خودشون میرفتن زود  بر می گشتن .... یک بنگاه تو خیابون بغلی هست از اونا بپرسین  ...

اما یه چیزی بهتون بگم خواهر من,,, با این حالی که شما دارین به نظر من دنبال این کار نرین بهتره ..سخت نگیر ولش کن  ...

آدرس بنگاه رو گرفتم و رفتم تو بنگاه ..

یک مرد میون سال  تنها نشسته بود ..خواستم حرفی بزنم ..ولی قدرت نداشتم ..

نشستم روی صندلی و شروع کردم به گریه کردن ..

مرد بیچاره ترسیده بود و پرسید : چیزی شده دخترم می خواین براتون آب بیارم ؟

با نگاهی ملتمسانه که از میون اشکهام بهش انداختم پرسیدم:حاج آقای قیاسی کجا خونه گرفته ؟

گفت : شما دارین می لرزین تو رو خدا آروم باشین ..اتفاقی افتاده ؟

گفتم تو رو خدا بهم بگین ...

گفت : آخه ما نباید اطلاعات مردم رو به کسی بدیم ....

گفتم : تو رو خدا ,, تو رو جون بچه تون ...من زنشم ....انگار دلش برام سوخت و گفت : ولی از من نشنیده بگیرین ...راستش یک خونه داشتم با اثاث ,, صد میلیون ماهی پنج میلیون ..دیشب با یک خانم اومدن اینجا دنبال خونه می گشتن بهشون گفتم ندیده همو ن جا رو گرفتن و من خانم رو بردم و حاج آقا رفت ..همون شبونه هم اثاث کشی کردن ......و آدرس رو به من داد ....

مرد بنگاهی خودش  همه چیز رو از حال و روز من فهمیده بود ....

فکر می کنم کار خدا بود در عرض نیم ساعت من خونه ای رو که اونا اسباب کشی کرده بودن پیدا کردم ...

ماشین مهبد  پایین  اون آپارتمان بود با دیدن ماشین نزدیک بود دوباره غش کنم ..نمی تونستم نفس بکشم .







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

واي من اين چند روزه هربار ميومدم چند صفحه رو ميخوندم..ولي ببخشيد نتونستم لايك كنم نميدونم مشكلش چي ب ...

أسمت 

سلام عزيزم خوبى بهار جان خوشحالم اينجايى 😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
تموم شد؟همين؟من تا فردا دق ميكنم ك

خدانكنه

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘💘💘   انجیلا  💘💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و هفتم -بخش اول







دیگه جای شکی نبود ...همین طور که گریه می کردم برگشتم خونه ..

چون هر چی فکر کردم تاب تحمل روبرو شدن با اونو نداشتم ..

تازه اگرم  می داشتم  چه حاصلی برای من داشت ؟ من چندین سال تو مرکز مشاوره همه ی زن ها رو که پیشم میومدن نصیحت می کردم که اگر  سر و صدا  راه بندازین باعث میشه زندگیتون رو از دست بدین ..

با آرامش باید با این مشکل روبرو شد  ....

ولی حالا احتیاج داشتم یکی به من بگه چیکار کنم ؟و منو به آرامش دعوت کنه و به دادم برسه ...

فکر کردم زنگ بزنم آنا بیاد ..ولی پیشمون شدم ..

به جاسم بگم ؟ بازم نمی خواستم شلوغش کنم زندگیم رو بهم بزنم و دوباره طلاق بگیرم ...

حالا یک بچه ی دیگم داشتم که نمی خواستم بلایی که سر آویسا اومد سر اونم بیاد ....

این بار طرف حساب من مهبد بود که با اتکا به پولی که داشت می تونست خیلی کارا بکنه ...

از راه که رسیدم خونه رفتم زیر دوش . ....

آبِ خیلی سرد روی خودم ول کردم ..هرچی آب سرد تر می شد من بیشتر احساس آرامش می کردم چون داشتم می سوختم نه تنها قلبم بلکه پوست بدنم هم می سوخت  ....

یک مرتبه فکری به خاطرم رسید ..از اون ضبط استفاده کنم و ببینم رابطه ی مهبد  با این زن چیه ؟

می گفتن حدود پنجاه سال داره پس شاید  موضوع چیز دیگه ای باشه نکنه اون زن دخی بوده ..آره ..

حتما همون بوده و تو سفر تایلند با خودش برده ...

اگر اون باشه که مهبد آدمی نیست به اون زن نگاه کنه ....

پس جریان چیه ؟ حتما یک طوری مجبور شده ..

نباید اون زن برای مهبد جاذبه ای داشته باشه که اون همه براش هزینه کنه ...این طوری خودمو گول زدم تا کمی آروم بشم ...

فکر کردم بعد به ذهنم رسید ضبط رو اونشب ببرم و بزارم تو ماشینش ...

برای این کار باید اونو می خوابوندم  چون شب ها به محض اینکه تکون می خوردم بیدار میشدو  می پرسید کجا میری ؟ فرصتی نبود که بتونم این کارو بکنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و هفتم -بخش دوم







مهین خانم بشدت نگرانم بود اونم پا به پای من گریه می کرد و افسوس می خورد ...روی تخت نشسته بودم و گیرا و مونس  رو گرفته بودم تو بغلم و اشک میریختم ..

ترس از دست دادن بچه هام وجودم رو گرفته بود ..

با این غمی که تو دلم داشتم هم نمی تونستم زیاد دوام بیارم ...

مهین خانم اومد تو اتاقم تا حالم رو بپرسه بهش گفتم امشب اینجا بمون کارت دارم  گفت آقا ده بار زنگ زده خونه ..

به شما هم  زده جواب ندادی نگران شده تو رو خدا بهم بگو چی شده دلم داره می ترکه ...

جریان رو با گریه براش تعریف کردم ..

گفت :به خدا با شما خوبه ..همین کارارو با زینب خانم بدترشو می کرد ..

با ده تا زن رابطه داشت پولاشو خرج همین کارا می کرد ..زن بیچاره وقتی امیر محمد رو حامله بود با اون شکمش در بدر تو کوچه و خیابون دنبال اون می گشت  تازه با شما جونم و قربون رفتار می کنه براتون چیزای خوب می خره ..

اون بیچاره رو می زد و فحش می داد اما شما رو تاج سرش کرده ...نمی دونی چقدر به اون زن  ظلم کرد ..

فقط  خدا باید به آقا قاسم  رحم کنه و تقاص شما ها رو ازش  بد جوری نگیره ...

گفتم : ازت پرسیدم امشب اینجا می مونی به من کمک کنی؟

گفت : چشم می مونم به شرط اینکه اینقدر گریه نکنی ...

مهبد بازم زود اومد ..به صورت من نگاه کرد و فهمید باید یک چیزایی فهمیده باشم ولی نمی دونست تا کجا پیش رفتم ..

گفت : عشقم باز چرا این شکلی شدی ؟

گفتم : دوباره سینه ام درد گرفته بود  رفتم دکتر ....

عصبانی شد و گفت : ای بابا تو چرا اینطوری می کنی برای چی منو خبر نکردی؟ خودم می برمت صد بار بهت گفتم بدون خبر من جایی نرو ..

آدم غمش می گیره وقتی تو رو نگاه می کنه ... تو گریه کردی ؟ برای چی ؟

کجا رفته بودی راست بگو .. حرف بزن ...

گفتم : دکتر ..لطفا مهبد سر به سرم نزار درد دارم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و هفتم -بخش سوم






مهبد دیگه بروی خودش نیاورد و سعی داشت بفهمه من از چه موضوعی خبر دار شدم و مرتب به من محبت می کرد ..

شاید باورش نمی شد که من تونسته باشم به همین راحتی خونه ی اون زن رو پیدا کنم ...

شام که خورد من داشتم مونس رو می خوابوندم  که رفت تو سوئیت یکم قلیون بکشه ..

همیشه من فورا براش چایی تازه دم درست می کردم و می بردم اون شب هم چایی دم کردم یک قرص قوی انداختم تو قوری  و دو تا هم هل که یک وقت متوجه نشه ...

چایی رو با نبات بردم براش ..

همیشه به من می گفت تو اینجا نمون بوی قلیون ناراحتت نکنه اما اون شب اصرار داشت پیشش بشینم ...

یکم موندم و گیرا رو بهانه کردم و اومدم بیرون ....

هنوز نیم ساعت نشده بود که با حالتی خواب آلوده اومد و گفت : عشقم من میرم می خوابم ...

در حالیکه کلید گاو صندوق سویچ ماشین رو هنوز قایم نکرده بود رفت افتاد روی تخت و به خواب عمیقی فرو رفت .....

ساعت نزدیک ده شب بود ...

باید مطمئن می شدم که بیدار نمیشه صداش کردم ..

تکونش دادم ولی اصلا نفهمید ..با عجله سوئیچ رو بر داشتم و به مهین خانم گفتم ..احتیاطاً اگر بیدار شد بگو رفتم به زن ماشالله سر بزنم ...

صدای قلبم اجازه نمی داد تمرکز کنم .

می کوبید به قفسه ی سینه ام ..تا آسانسور به پارگینگ رسید احساس می کردم دیگه نای حرکت ندارم ...

من می خواستم دستگاه رو توی ماشین کار بزارم و بر گردم ...

ولی از  حیرت و ناباوری ماتم برده بود ...اون تو ماشینش دوازده تا خط تلفن داشت که روی هر کدوم اسم یک زن نوشته شده بود و عین اون اسم ها روی ریموت های  پارگینگ..تلفن ها رو روی صندلی جلو و ریموت ها روی صندلی عقب گذاشته بود و روی اونا رو یک دستمال  کشیده بود ...

حالا می فهمیدم که چرا سوئیچ رو از من مخفی می کرد ..و تو این چند سال هیچوقت ما رو با ماشین خودش  جایی نبرده بود  .....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792