2777
2789
عنوان

انجيلا👩

106366 بازدید | 933 پست

دوستان داستان جديد خانم گلكار به اسم انجيلا اين داستان طبق گفته ايشون واقعيه  ومن هروز تا ساعت يك ونيم ظهر ميزارم همينجا لطفا دنبال كنيدن

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_اول- بخش اول








به نام ایزد بی همتا .......



زنگ آخر خورد ,,  کتابامو جمع کردم تا برم خونه ...

بارونی که چند ساعت پیش ریز ریز می بارید حالا شدت گرفته بود و کسی جرات نداشت پاشو بزاره تو حیاط مدرسه..اما من پررو تر از  این حرفا بودم .

خودمو خم کرده بودم تا دونه های بارون تو صورتشم نخوره ...

کیفم و گرفتم زیر بغلم و دویدم تو بارون  ..چند تا از دوستامم به هوای من پشت سرم دویدن ..

اون روز قرار نبود کسی بیاد دنبال من ...

ولی چون بارون میومد حتم داشتم بابا الان دم درِ.....

از روی شیطنت نگاه نکردم ببینم اومده یا نه پا کوبیدم توی آب ها و راه افتادم بطرف خونه امید داشتم با این کار کاظم رو تو راه ببینم ...

فقط چند متری رفته بودیم که همه خیس و موش آبکشیده شده بودیم ...

آب توی جوی سر ریز شده بود و از پیاده رو و کنار خیابون توی سرازیری راه افتاده بود . ..

جز من همه ی بچه ها از اینکه اونطور خیس شده بودن ناراضی بودن ...

از انتهای خیابون که پیچیدم دیدم کاظم  با اون چشمهای سیاه و درشتش  اونجا  ایستاده  ..

زیر بارون ,, برای دیدن من ...احساس لذت بخشی به من دست داد ..

فکر می کردم اون شاهزاده ی قصه های منه ...

کسی که نه با اسب سفید ..بلکه بدون کت زیر بارون ایستاده بود تا  منو ببینه ..

احساس خوبی داشتم  ..تمام لباس هاش خیس شده بود و آب از سر و روش میریخت ..ولی مثل اینکه  بارون رو حس نمی کرد ...

چون از جاش تکون نمی خورد نگاه یواشکی بهش انداختم و تلاقی این نگاه غوغایی در دلم انداخت و صورت اونو سرخ کرد نگاهی که بیست و چهار ساعت منو تو رویای عشق فرو می برد .. و دلم رو گرم می کرد ..

من اونقدر بازیگوش و بی خیال بودم که حتی معنای عشق رو نمی فهمیدم ...و مثل یک بازی بهش نگاه می کردم ...

همین طور که تو بارون میرفتم ,, یک نگاهم به زمین بود و نگاه دیگه ام به کاظم  و با خیال اون داغ شده بودم ..

مریم صدام کرد اِنجیلا ...اِنجیلا بابات اومده ...

صبر کن ...

کاظم در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد و دست پای منم  شروع  کرد به لرزیدن ..

بر گشتم بابا رو توی ماشین از پشت برف پاک کن دیدم به نظرم عصبی اومد ..ترسیدم که نکنه کاظم رو دیده باشه ... با سرعت دویدم به طرف ماشین و سوار شدم با تندی گفت : چرا راه افتادی و منتظرم نشدی  ؟

نمی دونستی بارون بیاد میام دنبالت ؟

گفتم : سلام از کجا بدونم بابا ؟ خودتون گفتین نمیاین ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_اول- بخش دوم






گفت : من کی تو رو تو بارون و هوای سرد ول کردم ؟ اقلا یک نگاه می کردی ...

نیم ساعته در مدرسه وایستادم ....

و بخاری ماشین رو زیاد کرد و گفت : خودتو گرم کن سرما می خوری .. اون پسره اونجا بود؟ گفتم : کی ؟ من کسی رو ندیدم ...سکوت کرد و منم ساکت شدم ... و نفهمیدم بابا کاظم رو دیده بود ؟ یا می خواست از من حرف بکشه .. ....

وقتی رسیدیم خونه بدو رفتم که لباسم رو عوض کنم ...

دیدم مامان و رباب خانم دارن خونه رو تمیز می کنن  و بیشتر وسایل رو بهم ریخته بودن که جابجا کنن ,, می دونستم که اون همه تمیز کاری  برای خواستگارای اونشب منه که برای اولین بار می خواستن به خونه ی ما بیان در حالیکه من اصلا اونا رو جدی نگرفته بودم ..

مامان دستور می داد و بقیه اجرا می کردن ..

تا غروب همه چیز مهیا شد ..و مامان مجبورم کرد لباس خوبی بپوشم آماده بشم ..حس به خصوصی نداشتم .. حتی یک طوری هم دوست داشتم برام خواستگار بیاد ..و من بهش بگم نه .. چیزایی که از زبون این و اون شنیده بودم دلم می خواست تو زندگی تجربه کنم ...  

هنوز پانزده سالم تموم نشده بود  سال سوم دبیرستان بودم شاگرد  ممتاز مدرسه,, با استعداد و با هوش,, چیزی که تو ذهنم نمی گنجید ازدواج بود...و برای من باور نکردنی ...

این اولین خواستگاری بود که مامانم قبول کرده بود و فقط به فقط به خاطر اینکه از عشق من و کاظم می ترسید ..

اون زمان سال 67 بود,,که حرف زدن یک دختر و پسر ننگی بزرگ بود و گناهی نابخشونی محسوب می شد ...

هر ارتباط کوچکی باعث می شد هراس و وحشت به دل پدر و مادرا بیفته ...و من  قربانی این طرز فکر در اون زمان شدم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_اول- بخش سوم






دختری بودم پر از احساس و شور عشق و جوونی دنیا مال من بود و بر وفق مرادم می گشت   ....

پدر و مادرم از سر شناس های شهر تبریز بودن و تقریبا همه خانواده ی ما رو میشناختن  هر دو فرهنگی بودن و تحصیل کرده و من دوازده  سال بعد از دو تا پسر بدنیا اومده بودم و سوگلی و ناز پرورده بار اومده بودم .....و بیشتر از هر کس خودم می دونستم که زیبایی چشم گیری دارم ..

از وقتی خودمو شناختم هر کجا میرفتم تعریف می شنیدم از همون بچگی عاشق هایی داشتم که دنبالم میومدن و من  مغرور که نه هرگز,, ولی خوشحال می شدم دوست داشتم .. و نا خودآگاه  این حس در من روز به روز بیشتر می شد و سعی می کردم این زیبایی رو چند برابر کنم ..

برای همین چون خانواده ی آزادی هم داشتم خیلی به خودم می رسیدم لباس های رنگارنگ رو دوست داشتم و هرگز سیاه نمی پوشیدم ...

انگار رنگ سیاه منو یاد چیزی مینداخت که ازش فراری بودم....و یک حس دافعه نسبت به این رنگ داشتم ..

موهای من بلند و بور بود با چشمانی سبز رنگ .. هر کجا که می رفتم  توجه همه رو به خودم جلب می کردم .....

با تمام این اوصاف دختر مظلوم و خجالتی بودم زود از شرم سرخ می شدم و دست و پامو گم می کردم ...

و هیچوقت نمی تونستم منظورم رو اون طوری که تو فکرم بود به دیگران برسونم ...

بیشتر اوقات که احساس می کردم کسی به من زور گفته ..بغض می کردم اشکهام می ریخت بدون اینکه تونسته باشم حقم رو بگیرم با موضوع کنار میومدم .


تا یک روز با آنا (مادرم ) برای خرید رفته بودیم ...  تو خیابون ولیعصر من به قول خودم دنبال یک شال رنگی پنگی می گشتم ..

عاشق رنگهای آبی و قرمز بودم ..

دم یک مغازه ایستادم که از پشت ویترین دوتا چشم سیاه دیدم که منو نگاه می کرد توجهی نکردم ...

ولی اون روز اون نگاه دائم دنبال من بود ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_اول- بخش چهارم






آنا یک رنوی سفید داشت ,,کارمون که تموم شد با هم سوار همون رنو شدیم ...

مامان دنده عقب میرفت که از پارک بیاد  بیرون ..

باز اونو دیدم پشت ماشین ایستاده بود ...

برای من موضوع جالبی نبود از اونجا که دور شدیم فورا  فراموش کردم ولی یکماه بعد دوباره اونو توی ولیعصر دیدم همون چشمان سیاه و نگاه دلنشین ....و باز دوباره مدتی بعد ..

این کار اونقدر ادامه پیدا کرد که هر وقت به اون خیابون برای خرید می رفتم می دونستم که  دو تا چشم سیاه منتظر منه و تمام مدت منو همراهی می کنه ..

همون لحظاتی که اونو می دیدم حواسم به اون بود ولی زود از یادم می رفت  ...

سه چهار ماهی از این ماجرا گذشت تا اینکه یک روز تو مدرسه با عده ای از دوستانم نشسته بودیم ...و اتفاقی مریم که با من صمیمی تر بود   گفت : بعضی دخترا شانس دارن پسر دایی من یک دختر رو تو ولیعصر دیده و عاشقش شده و داره در بدر دنبالش می گرده ..

می گفت مامانش یک ماشین رنو داره و هر چند وقت یکبار با هم میان خرید ..

دختره چشمهاش مثل تو سبزه ...پسر دایی من میگه عاشق اون چشم ها شدم ...

و هر روز به عشق دیدن اون میره ولیعصر ...,,من با شنیدن این حرف زود متوجه شدم که اون دختر منم .....

جوون بودم و خام و خیلی عاشق پیشه ..

از اون روز به بعد توجه منم نسبت به اون جلب شد ..

تو فکر بودم یک طوری دوباره خودمو به خیابون ولیعصر برسونم و این بار ببینم واقعا این موضوع صحت داره یا نه ....

با هر ترفندی بود آنا رو راضی کردم و با دختر عمه ام رفتم برای خرید ...و به جای دیدن مغازه ها به اطراف نگاه  کردم چون دنبال اون می گشتم ...

این بار هم دیدمش با اشتیاق اومد جلو و منم بهش نگاه کردم ...

و اولین  جرقه ی عشق بین منو و کاظم زده شد  ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان اين داستان ادامه داره مثل تمام كارهاى خانم گلكار عزيز توعلاقه مندياتون بزارين ودنبال كنيد اونايى كه دنبال مىكنن فقط لايكً كنن ممنون🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
چجوری به علاقه مندی هام اضافه کنم

عزيزم گزينه بغل فلش و بزن سبز ميشه وميره تو علاقه مندياتون وبعد تو قسمت تبادل نظر پيداش كنيد من چون هرروز ميزارم تو موضوعات برور شده هم ميتونيد همين ساعات پيدا كنيد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسی

خواهش ميكنم عزيزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
بازم من اینجام😊😂

چقدر خوشحالم كه اينجايين يكى أز خوبياى داستان هاى خانم گلكار اين بود كه دوستان خوبى مثل شما پيدا كردم 😘😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792