داستان #انجیلا💘💘
#قسمت_چهلم و ششم-بخش چهارم
تو این مدت نتونسته بودم صدا ی ضبط شده ی مهبد رو گوش کنم و نمی دونستم داره چیکار می کنه ....فکر می کردم با کاری که باها ش کردم تلافی در میاره و رفتارش با من عوض میشه ولی نشد می تونم بگم مهربونترم شده بود ..
چند روز بعد از اینکه مامان و اکرم رفتن ..زنگ زدن و مهین خانم آیفون رو بر داشت و گفت : از میوه فروشی میوه آوردن گفتم : ای بابا هنوز این همه میوه داریم ....
صادق پسر جوونی بود که تقریبا دو سه روز یک بار به سفارش مهبد ,مقدار زیادی میوه برای ما میاورد ..در حالیکه اونقدر زیاد بود که نمی دونستم با اونا چیکار کنم ...
این بارم صادق میوه ها آورد و به کمک مهین خانم بردن تو آشپز خونه تابستون بود انواع میوه ها از هلو و آلو گیلاس و شلیل انگور و ...و هر کدوم سه کیلو و چهار کیلو ..
من رفتم نگاه کرد دیدم این بار بطور وحشتناکی میوه زیاده ..دقت کردم دیدم از هر کدوم دوبار آورده شده مثلا دوتا چهار کیلویی انگور بود ..
صادق داشت میرفت صداش کرد و پرسیدم چرا از هر کدوم دوتا کیسه آوردی ...
یک مرتبه زد رو دستشو گفت : وای ببخشید اشتباه کردم یک سریش مال اون خونه ی حاج آقاست حواس که برای آدم نمی مونه ..
همیشه اول اون می بردم اشتباه کردم همه رو آوردم بالا ....
پرسیدم : کدوم خونه کجا رو میگی ؟
گفت : همون که تو برج نگینه ...
من قدرت حرف زدن نداشتم تازه می دونستم مهبد صدای ما رو میشنوه ..فورا میوه ها رو جمع کرد و با خودش برد ..
با سرعت لباس پوشیدم مهین خانم گیرا رو گرفته بود تو بغلش و دنبال من میومد اونم متوجه شده بود که چه اتفاقی افتاده ..و حرف های الکی می زد که خانم شما مواظب گیرا باشین من شام رو درست می کنم ...
اون داشت مثلا با من حرف می زد که مهبد نفهمه من دارم میرم بیرون ....و من که حسی تو تنم نبود دنبال صادق از آسانسور رفتم پایین ..
اون با یک وانت میوه ها رو می رسوند در خونه ها ..
وقتی ماشین رو از تو پارگینگ در آوردم دیگه رفته بود ..
مهبد زنگ زد دویدم تو پارگینگ که سر و صدای بیرون رو نشنوه ..
چون می دونستم که شنیده صادق چی گفته ...
گفتم: مهبد صادق تو برج نگین برای کی میوه می بره ؟
گفت : خوب معلومه برای دفتر یساری مگه نمی دونستی اونجا دفتر داره ؟ گفتم : نه نمی دونستم باشه براشون برد ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar