2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106430 بازدید | 933 پست

داستان #انجیلا💘

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم







بابا چمدون رو برای من تا ماشین آورد ..

یعقوب فورا  پیاده شد و با احترام  با هاش دست داد و گفت : بابا خواهش می کنم نگران نباشین من زنم رو دوست دارم نمی خوام ناراحتش کنم ..

بابا گفت : یعقوب تا حالا ازت راضی نبودم .. خودت می دونی به خاطر قولی که به من دادی منم بهت قول دادم انجیلا رو بهت بدم و سر قولم هم موندم  ..

ولی تو به قولت وفا نکردی بابا دیگه نبینم انجیلا رو عذاب بدی ..مرد و قولش ..نزار زندگی تون از هم به پاشه بخصوص که حالا یک بچه هم تو راه دارین ...

عمه خانم گفت : این بار من ضامن میشم خودم مراقب هستم از این به بعد انجیلا به جای فرار میاد پیش من ..انشالله که دیگه لازم نباشه ..

یعقوب نه با من حرفی زد و نه به صورتم نگاه کرد  ..

عمه جلو نشسته بود پس در عقب رو باز کرد من سوار شدم   ..

چادر نداشتم ..برای همین یک مقنعه سرم کردم و موهامو هم کاملا کرده بودم تو ..می دونستم الان برای همین باهاش درد سر خواهم داشت ...

یعقوب و عمه با هم حرف می زدن ..و من ساکت بودم ..

وقتی عمه رو جلوی خونه شون پیاده کرد به من گفت : نمیای جلو ؟ بدون اینکه حرفی بزنم پیاده شدم  و رفتم کنارش نشستم ....

نگاهی به من کرد و با مهربونی گفت :می خوای بریم یکم بگردیم ..شام بخوریم بعد بریم خونه ؟ گفتم : هر طوری تو می خوای ...

گفت ببین چطوری جواب میدی ؟ می خوای یا نه ؟ گفتم بریم از اون خونه که دل خوشی ندارم هر چی دیر تر برم اونجا برام بهتره ...

پرسید : چرا ؟ چون منو دوست نداری ؟

گفتم : نمی زاری یعقوب خودت نمی زاری ....تو شکاکی ، داری منو خفه می کنی ..اگر این کارا رو نکنی خوب دوستت دارم چرا نداشته باشم؟ تو شوهر منی ...من دیگه جایی رو ندارم که برم ,,, همه جا جز پیش تو برای من موقتیه مثل مهمون هستم ..

خونه ی من الان خونه ی توست ..حد اقل اینو تو این مدت فهمیدم ....

گفت: من بدون تو نمی تونم زندگی کنم نمی دونی تو این مدت چقدر برام سخت بود ..ولی از دستت عصبانیم ..نباید فرار می کردی ...

گفتم : میشه در مورد گذشته حرف نزنیم ..

اونشب همین طور تو ماشین منو توی شهر گردوند  و آخرم  شام گرفت توی ماشین خوردیم ..

پرسیدم چرا نریم تو رستوران ؟

گفت : چادر نداری که ..خودت می دونی بدون چادر نمیشه ...

تا موقعی که رسیدیم خونه همین طور مهربون بودو آروم شده بود کمی امید داشتم این کار من باعث شده باشه که  اون تغییر کرده باشه...ولی از بچه هیچ حرفی نزد و به روی خودش نیاورد که من حامله ام ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم







وقتی رسیدیم خونه چمدون رو داد دست منو و گفت خودت ببر تو ....

نگاهی بهش کردم ...هر طوری بود چمدون رو با خودم بردم ...

صورتم داغ بود ..دلم می خواست یکم آب به صورتم بزنم ..پرسید کجا میری ؟

گفتم می خوام صورتم رو بشورم ..برای چی می پرسی ؟

گفت : فکر کردم می خوای استفراغ کنی شکلت اون طوری بود ...

گفتم : نه اصلا حالت تهوع ندارم حتی یک ذره ...

گفت کی بریم بندازیمش ؟

گفتم : چی رو ...

سرشو انداخت پایین و رفت تو اتاق خواب و گفت : بچه رو دیگه ..

گفتم : چرا ؟ مگه بچه نمی خوای ؟

گفت : حالا نه ..بعدا شاید ...

گفتم : مگه به حرف توست من بچه مو می خوام .. والله تو نوبری ندیدم مردی مثل تو ...

گفت : چند تا مرد دیدی ؟

گفت همین شب اول حوصله ی جر و بحث ندارم ولم کن ..اگر می خوای بچه رو بندازم باید هر دومون رو با هم بکشی ..داد زد پس تو به خاطر بچه بر گشتی نه به خاطر من ..

گفتم: ببین یعقوب می دونی از داد و بیداد خوشم نمیاد ..باز داری داد می زنی ..اگر تو خوب و منطقی باشی دوست دارم باهات زندگی کنم ..

ولی با این وضع برام سخته ..تو رو خدا صدا تو نبر بالا منم نمی خواستم بچه دار بشم ولی حالا که شده دوستش دارم گناه داره ..صدای قلبشو شنیدم ..

توام بیا بریم گوش کن ببین دلت میاد از بین ببریش ؟ ..

صداشو بلند تر کرد و گفت : نمی خوام من این بچه رو نمی خوام ...فردا می برمت یک جایی کورتاژ می کنی وقت گرفتم ..همین ..

دیگه مجبور شدم منم صدامو بلند کنم  ..ولی چون عادت نداشتم و تا حالا این کارو نکرده بودم خیلی موفق نشدم ..

دعوای بدی بین ما در گرفت ..تا جایی که به من حمله کرد  و فحش های رکیک و زننده ای به پدر و مادر برادرهام و فریبا که می دونست منو برده دکتر داد ..

اون حتی خبر داشت که منو و فریبا از دکتر خواستیم که بچه رو بندازیم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_چهاردهم- بخش ششم







و من شب رو با گریه خوابیدم ..

با خودم فکر می کردم ::خدایا این سر نوشت رو تو برای من نوشتی ؟ پس به من بگو تکلیف من و این بچه چی می خواد بشه با این مرد ...

چه سرنوشتی در انتظار منه بگو چیکار کنم که درست باشه ..

فردا سر کار نرفت و باز با دعوا منو وا دار کرد لباس بپوشم و چادر سرم کنم و با اون برم که بچه رو بندازیم ...

یک لحظه راضی شدم با خودم گفتم باشه عیب نداره این طوری اسیر دست اون نمیشم ..ولی وقتی دوباره دستم رو گذاشتم روی شکمم احساس کردم باید از این موجودی که داشت در وجود من زندگی می کرد حمایت کنم...

منو برد پیش یک قابله ..سکوت کرده  بودم و  حرفی نمی زدم فقط بشدت ناراحت و عصبی بودم ..

دلم می خواست حداقل آنا پیشم بود ..آنا وقتی شنید که با فریبا برای انداختن بچه رفته بودیم سرم داد زد که می خوای قاتل باشی؟

بچه ای که جون گرفته رو می خواستی بکشی؟ .. جواب خدا رو چی می خواستی بدی ؟ حق همیچن کاری رو نداری ..من خودم بزرگش می کنم ...

وقتی رسیدیم از ترس داشتم میمردم ...

نمی دونستم چطوری این کارو می کنن ..و من باید چیکار کنم ؟ منتظر ما بودن و همه چیز برای از بین بردن بچه مهیا,,,, ...

بغض گلومو گرفته بود ..من بچه مو می خواستم .. یعقوب خودش رفت جلو و حرف زد ..

یک دختر جوون همسن و سال من اومد و به من گفت : بفرمایید تو اتاق نترسین چیز مهمی نیست .. چرا رنگ و روتون پریده ؟ و دستشو گذاشت تو پشت منو با هم رفتیم تو اتاق ..کسی اونجا نبود ..

زن جوون می خواست منو آماده کنه برای عمل  ..

گفتم : تو رو خدا بزار یواشکی یک تلفن بزنم خواهش می کنم نزار شوهرم بفهمه ..با تعجب پرسید دلت نمی خواد بچه رو بندازی ؟

گفتم : نه لطفا تو زنگ بزن به شماره ای که میگم ..

بهشون بگو یعقوب انجیلا رو آورده بچه رو بندازه..زود بیاین به این آدرس ...

گفت : من نمی تونم این کارو بکنم دکتر بفهمه منو بیرون می کنه شما  نگران نباش خانم دکترکسی رو که نخواد کورتاژ نمی کنه ....

گفتم : تو همین کاری رو که من میگم بکن بگو انجیلا ازتون می خواد که زود بیاین ....

به شوهرم هم نگو اگر بفهمه وادارم می کنه قبول کنم ..لطفا,,,,یکم هم طولش بده تا اونا برسن من از خجالتت در میام ..

با تردید شماره رو گرفت و زنگ زد انگار دلش برای من سوخت  ..

بعد من هر چی پول تو کیفم داشتم در آوردم و دادم بهش و گفتم دکتر رو صدا نکن یکم صبر کن تا برسن ...

پولو گرفت و گذاشت تو جیبشو گفت : نگران نباش خودم هوای تو رو دارم ...

حالا هر دو با هم نگران و آشفته بودیم ..که خانم قابله که بهش می گفتن دکتر وارد اتاق شد ..

من فورا پیشدستی کردم و گفتم ..ببخشید یکم حال بد شده کمی صبر می کنین ؟

گفت : آره جانم ..چرا حالت بده صبر کن فشارت رو بگیرم ..می ترسی ؟

گفتم بله خیلی زیاد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اه مردك رسما ديوونس 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اه مردك رسما ديوونس 


كاش انجيلابچه راسقط كنه وجدابشه اين شوهرنميشه براي انجيلا

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
كاش انجيلابچه راسقط كنه وجدابشه اين شوهرنميشه براي انجيلا

نيلسا برات درخواست دوستى فرستادم ديدى دوست خوبم🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
چه مادر پدر بیمسولیت و بیعرضه ای اه اه حالم بهم خورد

اره واقعا هستن متاسفانه از اين پدر مادرا

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بايد ازين داستان ها عبرت بگيريم كه بچه ها عروسك براي نمايش دادن ما نيستن


همه تولد گرفتن هاي بزرگ و تهيه وسايل نشونه دوست داشتن نيست


مراقبت كردن درست دوست داشتن واقعيه

[smiley]l/l_71.gif[/smiley] 💝بندگانم را آگاه کن که من بخشنده مهربانم.💝 
بنظرم اين دوست داشتن نيست خودنماييه براي ديگران اعصابمو پدر و مادر انجيلا خرد كردن

اره منم اتفاقا به خانم گل كار گفتم اعصابم از اين جور پدر مادرا خراب ميشه ايشون گفتن هزاران زن براى من قصه پر غصه زندگيشونو نوشتن بعد من چطور ميتونم از خودم دروغ بنويسم درصور تى كه.دروغ تو كارم نيست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
استارتر عزيز واقعا ممنون

خواهش ميكنم عزيزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
بايد ازين داستان ها عبرت بگيريم كه بچه ها عروسك براي نمايش دادن ما نيستن همه تولد گرفتن هاي بزرگ ...

بله ايشون زندگي هايى رو براى ما مينويسن كه درس بگيريم ازشون ومن خودم به شخصه خيلى چيزا از اين زندگي هاى واقعى ياد گرفتم كه يكيش همونى بود كه شما اشاره كردين

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792