داستان #انجیلا💘
#قسمت_چهاردهم- بخش ششم
و من شب رو با گریه خوابیدم ..
با خودم فکر می کردم ::خدایا این سر نوشت رو تو برای من نوشتی ؟ پس به من بگو تکلیف من و این بچه چی می خواد بشه با این مرد ...
چه سرنوشتی در انتظار منه بگو چیکار کنم که درست باشه ..
فردا سر کار نرفت و باز با دعوا منو وا دار کرد لباس بپوشم و چادر سرم کنم و با اون برم که بچه رو بندازیم ...
یک لحظه راضی شدم با خودم گفتم باشه عیب نداره این طوری اسیر دست اون نمیشم ..ولی وقتی دوباره دستم رو گذاشتم روی شکمم احساس کردم باید از این موجودی که داشت در وجود من زندگی می کرد حمایت کنم...
منو برد پیش یک قابله ..سکوت کرده بودم و حرفی نمی زدم فقط بشدت ناراحت و عصبی بودم ..
دلم می خواست حداقل آنا پیشم بود ..آنا وقتی شنید که با فریبا برای انداختن بچه رفته بودیم سرم داد زد که می خوای قاتل باشی؟
بچه ای که جون گرفته رو می خواستی بکشی؟ .. جواب خدا رو چی می خواستی بدی ؟ حق همیچن کاری رو نداری ..من خودم بزرگش می کنم ...
وقتی رسیدیم از ترس داشتم میمردم ...
نمی دونستم چطوری این کارو می کنن ..و من باید چیکار کنم ؟ منتظر ما بودن و همه چیز برای از بین بردن بچه مهیا,,,, ...
بغض گلومو گرفته بود ..من بچه مو می خواستم .. یعقوب خودش رفت جلو و حرف زد ..
یک دختر جوون همسن و سال من اومد و به من گفت : بفرمایید تو اتاق نترسین چیز مهمی نیست .. چرا رنگ و روتون پریده ؟ و دستشو گذاشت تو پشت منو با هم رفتیم تو اتاق ..کسی اونجا نبود ..
زن جوون می خواست منو آماده کنه برای عمل ..
گفتم : تو رو خدا بزار یواشکی یک تلفن بزنم خواهش می کنم نزار شوهرم بفهمه ..با تعجب پرسید دلت نمی خواد بچه رو بندازی ؟
گفتم : نه لطفا تو زنگ بزن به شماره ای که میگم ..
بهشون بگو یعقوب انجیلا رو آورده بچه رو بندازه..زود بیاین به این آدرس ...
گفت : من نمی تونم این کارو بکنم دکتر بفهمه منو بیرون می کنه شما نگران نباش خانم دکترکسی رو که نخواد کورتاژ نمی کنه ....
گفتم : تو همین کاری رو که من میگم بکن بگو انجیلا ازتون می خواد که زود بیاین ....
به شوهرم هم نگو اگر بفهمه وادارم می کنه قبول کنم ..لطفا,,,,یکم هم طولش بده تا اونا برسن من از خجالتت در میام ..
با تردید شماره رو گرفت و زنگ زد انگار دلش برای من سوخت ..
بعد من هر چی پول تو کیفم داشتم در آوردم و دادم بهش و گفتم دکتر رو صدا نکن یکم صبر کن تا برسن ...
پولو گرفت و گذاشت تو جیبشو گفت : نگران نباش خودم هوای تو رو دارم ...
حالا هر دو با هم نگران و آشفته بودیم ..که خانم قابله که بهش می گفتن دکتر وارد اتاق شد ..
من فورا پیشدستی کردم و گفتم ..ببخشید یکم حال بد شده کمی صبر می کنین ؟
گفت : آره جانم ..چرا حالت بده صبر کن فشارت رو بگیرم ..می ترسی ؟
گفتم بله خیلی زیاد ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar