داستان #انجیلا💘
#قسمت_دهم- بخش سوم
حالا هر لحظه عصبانی تر می شدو چشمهاش رو گرد کرده بود و بطور وحشتناکی طرف من براق شده بود ...
داد زد : دلیلش چی بود دو دقیقه توی ماشین نشستیم تا اینجا ,,برای چی باید روبوسی می کردی ؟ م
گه از سفر برگشته بودیم ؟..
گفتم یعقوب جان ..به خدا مامان و بابام خاله ام و جاسم و عموم بودن کسی نبود که ..
گفت : الان دارم بهت میگم دیگه حق نداری با کسی رو بوسی کنی دوست ندارم ..به خصوص جاسم ..
اون مردتیکه عوضی ..یکسال و نیمه ما عقد کردیم حالا بلند شده راه افتاده اومده عروسی انگار من ازش میگذرم یا خوشم میاد ؟
خدا رو شاهد می گیرم اسم جاسم رو بیاری هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ......
من ساکت شدم ...بدنم سست شد و نشستم روی مبل ..و بهش خیره شدم ..
چی می خواسم بگم که اون قبول کنه ؟
یک مرتبه سرم داد زد چرا مثل بُز به من نگاه می کنی ؟ ح
الا دیگه می خوای با نگاه منو آزار بدی ؟ گ
فتم چی بگم ؟ تو می خوای من چی بگم ؟ نمی خوام شب اول زندگیمون با دعوا شروع بشه کار بدی می کنم ؟
گفت : بگو چشم ..همین که من میگم ...
گفتم باشه هر چی تو بگی ...ولی بعدا دلیلشو بهم بگو که چرا حق ندارم برادرم رو ببنیم ؟
گفت : یک مشت آدمای فاسد و بی بند و بار نمی خوام دور و برت باشن ..
گفتم : خوب مادر تو که مثل آناست خواهرت ..برادرات و زناشون ..من باید باکی رفت و آمد کنم ؟ این که زندگی نمیشه ...
گفت : هر کس من گفتم ....پاشو لباشوتو عوض کن ....
گفتم : چه خوب اجازه ی این کارو دارم ؟ یا می خوای زجرم بدی و با همین لباس تا صبح این جا بشینم ؟
سرشو به علامت تاسف برای من تکون داد و گفت : واقعا که پر رویی ....
این طوری نبودی تازگی ها یکی داره بهت راه نشون میده ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar