2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

داستان #انجیلا💘

#قسمت_یازدهم- بخش سوم






غروب یعقوب اومد کلید انداخت و اومد تو خونه من صدای چرخیدن کلید رو شنیدم و دوباره روبروش ایستادم  این بار  خیره خیره بهش نگاه کردم .

سلام کرد جواب ندادم ..بازم نگاه کردم ...

پرسید بازم که دیوونه شدی چته ؟ می خواهی هر شب همین بساط رو راه بندازی ؟

گفتم : تا تو درو قفل می کنی من نمی تونم باهات درست زندگی کنم ...

با قیافه ی حق به جانب گفت : در قفل نبود خیالاتی شدی ؟

گفتم : قفل بود خودم امتحان کردم باز نشد ..

گفت :...تو درست نتونستی بازش کنی ...

گفتم : من خودم شنیدم تو کلید انداختی ...

گفت : به جون خودت قفل نبود  کلید انداختم چون می خواستم بازش کنم بیام تو ولی قفل نبود از تو باز می شد ...

یک لحظه شک کردم واقعا فکر کردم که من از بس دستپاچه بودم اشتباه کردم ...

همون موقع آنا و بابا از راه رسیدن ..یعقوب دوید جلو با گرمی ازشون استقبال کرد ...

خیلی بهشون عزت گذاشت و اونا که عادت نداشتن  ادب زیادی از یعقوب ببینن ..با تعجب اومدن  تو ..

من خودمو انداختم تو بغل آنا و زار زار گریه کردم ..

آنا منو نوازش کرد و پرسید : راسته که یعقوب درو روی تو قفل می کنه ؟

به جای من یعقوب گفت : کی به شما خبر رسوند ؟ کی گفته ؟ ...

و نگاهی به من کرد و با شک پرسید ..چطوری رفتی بیرون ؟ کی برات پیغام برده ؟

بابا گفت : من صبح اومدم بهش سر بزنم در قفل بود و نتونستم بیام تو ...

با خشم از من پرسید : تو گفتی در قفله ؟ چرا اینو گفتی ؟

می خوای برات دلسوزی کنن ؟

مظلوم نمایی می کنی ؟ برای چی ؟

می خوای منو بد جلوه بدی که بعدا چیکار کنی ؟ ...

آنا گفت : حالا تو درو قفل می کنی یا نه ؟

من گفتم دیروز قفل کرده بود من فکر کردم امروزم قفله ...ترسیده بودم دقت نکردم ..

آنا با اعتراض گفت : دیروز چرا قفل کردی ؟ تلفن که نداری درو هم که  قفل کنی,,

اگر آتیش بگیره و یا یک اتفاقی بیفته بچه ی من چیکار کنه ؟ یعقوب به خدا برش می دارم میرم ها گفته باشم تا اینجا باهات راه اومدم دیگه از این خبر ا نیست ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_یازدهم- بخش چهارم






اخمهاشو کشید تو هم با لحن بدی گفت : ببرینش ..همین الان,, حرفی نیست ..

من اون کاری رو که تو زندگیم صلاح می دونم می کنم ...نمی خواین به سلامت ...

در حالیکه بابا و آنا از این حرف اون شوکه شده بودن و انتظار نداشتن چنین حرفی رو بشنون من از خوشحالی صورتم از هم باز شد و فورا گفتم : بریم آنا الان وسایلم رو جمع می کنم ...

یعقوب مچ دست منو گرفت و نشوند سر جام ..و همین طور که دستم تو دستش بود ...

به آنا گفت : تو رو خدا برین زندگی خودتون رو بکنین به کار ما زن و شوهر کار نداشته باشین من دوست ندارم کسی به کارم دخالت کنه ....

آنا گفت : بچه ی منه  تو حق نداری اذیتش کنی ..فکر نکن بی کس گیر آوردی ..

یعقوب از جاش بلند شد در حالیکه دست من تو دستش بود گفت : چرا متوجه نیستین داره خودشو لوس می کنه ....

دیروز قرار نبود از خونه بره بیرون منم می خواستم زود بر گردم برای امنیت خودش قفل کردم ...داره دروغ میگه ..

آنا گفت : چیزی که من تا حالا از انجیلا نشنیدم دروغه ..برای چی باید  این کارو بکنه ؟

اون روز آنا و بابا با یعقوب دعواشون شد و آنا سعی کرد منو ببره ولی یعقوب اجازه نداد و آنا و بابا هم به قهر از خونه ی ما رفتن ....

اما  یعقوب چند روزی درو قفل نکرد ولی مرتب تاکید می کرد که حق ندارم از خونه برم بیرون ...

راستش در باز بود اما برای من فرقی با بسته بودنش نکرد ..

چون جرات نداشتم سرم رو از لای در بیرون ببرم .....شب ها منو می برد به بهترین رستوان ها و جاهای تفریحی ..از شیر مرغ و جون آمیزاد برام تهیه می کرد ..

به محض اینکه می گفتم سرم و یا سرما خوردگی کوچیکی می گرفتم ..

منو می رسوند دکتر ..ولی اون حتی اجازه نمی داد با مادرم و پدرم حرف بزنم ..

هر کجا من بودم باید اونم می بود ...گاهی وسط روز میومد خونه تا ببینه من چیکار می کنم ..

اگر موسیقی گوش می کردم گیر می داد که این آهنگ رو به خاطر کی گوش میدی ..یاد چه کسی افتادی ؟ ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_یازدهم- بخش پنجم





سه ماه به این منوال گذشت ..من به سختی می تونستم آنا و بابا رو ببینم اما مادر و خواهر یعقوب اغلب خونه ی ما بودن ولی به کس دیگه ای اجازه نمی داد با من ارتباط داشته باشن  ...

گاهی منو می برد خونه ی آنا و خودش کنارم می نشست تا برگردیم حتی یک لحظه هم منو با اونا تنها نمیذاشت ...

تا یکشب برادر یعقوب همه رو به مناسبت سالگرد ازدواجش به رستوران دعوت کرده بود منم حاضر شدم و چادرم رو که حالا باید محکم زیر چونه ام می گرفتم سرم کردم و دنبالش رفتم   ..

وارد رستوان شدیم ..همه ی  فامیل دور یک میز نشسته بودن و با دیدن ما جلوی پامون که آخر از همه رفته بودیم و مثلا عروس و داماد بودیم بلند شدن و اومدن  با من روبوسی کنن از ترس داشتم میمردم ..

نگاهی به یعقوب کردم یعنی چیکار کنم ..با سر اشاره کرد اشکالی نداره ..و خندید...

منم خیالم راحت شد  ....خانم عموش منو بوسید و گفت ماشالله هزار ماشالله خیلی خوشگل شدی ...

الهی فدات بشم ببینین بدون آرایش اینقدر زیبا به به ؟..هزار ماشالله ..

بقیه هم شروع کردن از من تعریف کردن ...خانم برادرش که طبقه ی بالای ما می نشست و بعد از سه ماه من اونو اونشب دیده بودم ...اومد جلو و منو بوسید و یواشکی گفت : من صدای تو رو از بالا میشنوم ..

اگر کار مهمی داشتی داد بزن ,, بلند بگو ...بالاخره یک کاری می کنم ....

و من  خندیدم و فقط گفتم مرسی لطف دارین ....

کنار یعقوب نشستم و چادرمو کشیدم دورم و رومو گرفتم که باز یعقوب ناراحت نشه ..

یک مرتبه ..یک پارچ دوغ رو از روی میز بر داشت گرفت روی سر من و به یکباره خالی کرد  ...

و فورا گفت : ببخشید اشتباه کردم ...نفهمیدم چی شد ...

برادرش عصبانی شد و اومد جلو و با لحن بد و آهسته  بهش گفت : چیکار می کنی دیوونه ؟ من دیدم عمدا کردی ..

یعقوب دست منو که هاج و واج مونده بودم و دوغ ها از روی چادرم راه افتاده بود ..و به لباسم رسیده بود گرفت و بلند گفت : ببخشید لباسشو عوض کنه بر می گردیم ...

و با عجله منو کشون کشون از اونجا برد بیرون  ...

من حتی گریه نمی کردم ..چون در یک آن تصمیم خودم رو گرفتم ..

نمی خواستم این تراژدی تا ابد ادامه داشته باشه ..

در حالیکه حرص می خوردم فکر کردم به درک که آبروی آنا میره,, به جهنم که بابام ناراحت میشه,,

به من چه جلوی دوستاش خجالت زده میشه ....

مهمتر از همه خودمم که دیگه نمی تونم اینطوری زندگی کنم ...

این آدم کسی نیست که من آینده ای باهاش داشته باشم ..ولی سکوت کردم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_یازدهم- بخش ششم






از رستوران تا خونه راه زیادی نبود ...

منو رسوند و گفت : لباستو عوض کن بریم ....

دلم می خواست سرش داد بزنم  و بگم تو حیثیت منو بردی کوچیکم کردی چطوری روت میشه منو دوباره بر گردونی اونجا ..

ولی نگفتم ...و با خونسردی شروع کردم به در آوردن لباس هامو ریختم تو سبد کنار ماشین  و گفتم دیگه چادر ندارم همین یکی بود می خوای بی چادر بیام؟ یا خودت تنها میری؟ ....

اگر رفتی برای منم شام  بیار خیلی گشنمه  ...یکم پا ,پا کرد و گفت منم نمیرم ...

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم شام نداریم بخوریم ..

پس لا اقل برو یک چیزی بخر و بیا نمی تونیم که گرسنه بمونیم ...

از طرز حرف زدن من شک کرده بود ..منم سنی نداشتم که بتونم با سیاست رفتار کنم ...

به من نگاه می کرد و نمی فهمید تو سر من چی میگذره ..

چرا باهاش دعوا نمی کنم ...

پرسید: ازم دلخوری ؟

گفتم خیلی زیاد تا گلو از دستت پرم ..چیکار کنم؟ دعوا کردیم ,,سر و صدا کردیم...همدیگر  رو  زدیم و اثاث خونه رو  خرد کردیم.... تو درست شدی ؟

پس بهتره ساکت باشم......علتشم برام مهم نیست چون دلیلت مثل بقیه ی چیزا غیر منطقی و احمقانه اس ...

گفت : دستم خورد دوغ ریخت ...

چشمم رو به علامت تعجب باز کردم و گفتم : برو شام بخر بیار که دلم داره ضعف میره .....

سری تکون داد و گفت : پس میرم رستوران داداشم ناراحت نشه میگم تو سرت درد گرفته بود ..

تو تحمل گرسنگی رو داری تا من بر گردم ؟

گفتم آره یک چیزی می خورم تا تو بیای ....باز به من نگاه کرد ....

رفتم جلوی ماشین لباس شویی روی زمین ولو شدم و پاهامو دراز کردم و شروع کردم به ریختن لباس ها برای شستن ....

کمی خیالش راحت شد ولی با تردید رفت ..

فقط خدا خدا می کردم که درو قفل نکنه ..با حساب من .. چون اون خودش می دونست که خطا کاره ,,نباید درو قفل می کرد  ..... ..یعقوب رفت ..و درو بست گوشم به صدای کلید بود که ببینم درو قفل می کنه ؟یا نه ...

صدایی نیومد ..و بعد صدای ماشین که دور شد ..

با سرعت زیاد دویدم یک چمدون آوردم و وسایل لازمم رو ریختم توش و درشو بستم و یک مانتو تنم کردم و رو سری ..

پولامو از جا های مختلف خونه که قایم کرده بودم  جمع کردم و ریختم تو کیفم ..و از خونه زدم بیرون ..

تا سر خیابون با اون چمدون پیاده رفتم ..

جلوی یک ماشین رو گرفتم و سوار شدم احساس می کردم یعقوب پشت سرمه ..و الان منو می گیره ..

باورم نمی شد از اون جهنم فرار کردم ..

نمی خواستم برم خونه ی آنا چون می ترسیدم بازم منو بر گردونن باید میرفتم به جایی که دیگه دست یعقوب به من نرسه ....

احساس آزادی و رهایی در اون لحظات اونقدر برای من خوشایند بود که فراموش کرده بودم چقدر سختی کشیدم ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خانمی الان بقیشو میذارین؟ 

عزيزم گذاشتم بقيشو خانم گلكار زودتر از يك داستان و نميزاره عزيزم امروزم يك وربع گذاشت

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
منتظریییم

عزيزم خانم گل كار دير گذاشتن داستان و تازه گذاشتن منم كذاشتم اكثرا تا يك ونيم  حتما ميزارم دوستان 🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

واى امروز چقدر دلهره گرفتم از خوندن داستان خدا كنه يعقوب دستش بهش نرسه

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
تموم شد؟

نه عزيزم داستان دنباله داره هرروز همين ساعت دنبال كنيد من يك تا يكونيم ظهر ميزارم اينجا به محض اينكه خانم گلكار تو كانال بذارن منم اينجا ميزارم خانم گلكار هرروز همين ساعت داستان رو سريالي ميزارن داخل كانال داستاناشون هم حدودا ٥٠قسىت ميشه خالا يه كم كم وزياد مه امروز قسمت يازدهش رفت

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
منظورم امروز بود.....

اره عزيزم امروز تموم شد من داستان و پشت هم ميزارم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
واي چقدكمه من طاقت ندارم

اره واقعا خيلى كمه

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
چه عجب دختره بیعرضه یه کاری کرد

اوهوم اگه دوباره برش نگردونن

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز