2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دهم- بخش سوم







حالا هر لحظه عصبانی تر می شدو چشمهاش  رو گرد کرده بود و بطور وحشتناکی طرف من براق شده بود ...

داد زد : دلیلش چی بود دو دقیقه توی  ماشین نشستیم تا اینجا ,,برای چی باید روبوسی می کردی ؟ م

گه از سفر برگشته بودیم ؟..

گفتم یعقوب جان ..به خدا مامان و بابام خاله ام و جاسم و عموم بودن کسی نبود که ..

گفت : الان  دارم بهت میگم دیگه حق نداری با کسی رو بوسی کنی دوست ندارم ..به خصوص جاسم ..

اون مردتیکه عوضی ..یکسال و نیمه ما عقد کردیم حالا بلند شده راه افتاده اومده عروسی انگار من ازش میگذرم یا خوشم میاد  ؟

خدا رو شاهد می گیرم اسم جاسم رو بیاری هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ......

من ساکت شدم ...بدنم سست شد و نشستم روی مبل ..و بهش خیره شدم ..

چی می خواسم بگم که اون قبول کنه ؟

یک مرتبه سرم داد زد چرا مثل بُز به من نگاه می کنی ؟ ح

الا دیگه می خوای با نگاه منو آزار بدی ؟ گ

فتم چی بگم ؟ تو می خوای من چی بگم ؟ نمی خوام شب اول زندگیمون با دعوا شروع بشه کار بدی می کنم ؟

گفت : بگو چشم ..همین که من میگم ...

گفتم باشه هر چی تو بگی ...ولی بعدا دلیلشو بهم بگو که چرا حق ندارم برادرم رو ببنیم ؟

گفت : یک مشت آدمای فاسد و بی بند و بار نمی خوام دور و برت باشن ..

گفتم : خوب مادر تو که مثل آناست خواهرت ..برادرات و زناشون ..من باید باکی رفت و آمد کنم ؟ این که زندگی نمیشه ...

گفت : هر کس من گفتم ....پاشو لباشوتو عوض کن ....

گفتم : چه خوب اجازه ی این کارو دارم ؟ یا می خوای زجرم بدی و با همین لباس  تا صبح این جا بشینم ؟

سرشو به علامت تاسف برای من تکون داد و گفت : واقعا که پر رویی ....

این طوری نبودی تازگی ها یکی داره بهت راه نشون میده ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دهم- بخش چهارم







مثل مرده ای متحرک لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم ..

تصمیم داشتم آرایشم رو یکی دو روزی نگه دارم چون می دونستم که دیگه نمی زاره من خودمو درست کنم ...

ولی با حرفهای چندش آور احمقانه ای که شنیده بودم دلم می خواست آرایشم رو که هیچی پوست صورتم رو هم بکنم ..تا اون دیگه از من خوشش نیاد ....

اونشب یعقوب با  همون خودخواهی و ظلمی که در رفتارش  داشت ...

منو تصاحب کرد ...

هیچوقت نفهمیدم چرا احساس من براش مهم نبود و دائما دم از دوست داشتن من می زد ....

مگه میشه یک نفر رو اینطور تحت فشار و عذاب قرار داد و اسمشو دوست داشتن گذاشت؟ ...

از اینکه نمی تونستم حرف بزنم از اینکه از جدایی و آبرو ریزی می ترسیدم وجودم پر از خشم شده بود ...

فردا که پاتختی بود مادر یعقوب با خواهرش اومدن دنبال من رفتیم خونه ی آنا ......و تا غروب یعقوب رو ندیدم ...

در واقع  یک نفس راحت کشیدم ..

ولی سر شب اومد دنبالم و قبل از اینکه مهمون ها برن حکم کرد که منو با خودش ببره ...

تو راه حرفی نزد ..

رسیدیم خونه بدون اینکه نظر منو بپرسه یا حرفی بزنه ...یک مرتبه منو بغل کرد و محکم فشار داد و بوسید ...طولانی و زجر آور ...بعدم  منو مثل یک تکه گوشت قربونی برد به اتاق خواب ....

فردا آنا ماشین بابا رو پر کرد از کادو هایی که برای من آورده بودن با هم اومدن خونه ی من ...

یعقوب سر کار نرفته بود اون با برادر بزرگش و پدرش وسایل ماشین می فروختن ...و اختیارش دست خودش بود ..

از آنا و بابا استقبال کرد به نظر خوب میومد ..

کمک کرد با بابا کادو ها رو آوردن تو خونه..ولی من هیچ اشتیاقی برای دیدن کادو ها نداشتم ..

اما  یعقوب یکی یکی اونا رو چک کرد و پرسید کی آورده ...و طوری با آنا رفتار می کرد که ممکنه آنا چند تایی رو بر داشته باشه ..این بود که به هر دوشون بر خورد و با اوقات تلخ  زود رفتن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دهم- بخش پنجم








من همچنان غمگین و نا امید بودم ..و این سئوال ذهن منو به خودش مشغول کرده بود که آیا من می تونم از یعقوب مردی رو بسازم که مطابق میلم باشه ؟ ...

چطور ممکن بود وقتی من فقط هفده سال داشتم ....

مثل یک روح تو خونه راه میرفتم و بی خودی جمع و جور می کردم دستمال می کشیدم و در یخچال رو باز و بسته می کردم ...

یعقوب با رفتن آنا و بابا  خودش فهمیده بود کار بدی کرده ..

شروع کرد به من مهربونی کردن ....برام میوه پوست کَند و به زور دهنم گذاشت ..و سعی می کرد با گفتن حرفای شیرین  دل منو بدست بیاره..و من که خیلی ساده و ترسو بودم و تو زمان عقد اون تونسته بود حسابی از من زهره چشم بگیره ..

آروم شدم و حرفی نزدم ...

چون یادم نمی رفت زمانی که توی عقد بودیم  چه جنجالی  برای دیدن  چند تا عکس هنر پیشه و خواننده که روی دیوار اتاق من دید راه انداخت ...طوری که من قصد خود کشی کردم ..کار آنا به بیمارستان کشید ..و فشار بابا بالا رفت ...

ولی وقتی دیدم حالش خوبه و سعی می کنه از دل من در بیاره  ازش پرسیدم یعقوب کی تلفن رو وصل می کنی ؟

گفت : هیچوقت ما تلفن نمی خوایم ...

گفتم : مگه بدون تلفن میشه ؟

گفت : چرا نمیشه ..می خواهی به کی زنگ بزنی ؟

گفتم یعقوب جان درس نخونم سر کار نرم تلفن نداشته باشم چادر سرم کنم ..یک بارگی بگو بمیرم دیگه تو راحت بشی ...

گفت : بی خودی شلوغش نکن اِنجیلا تلفن نمی خوایم ....

اونقدر عصبانی شدم که دیگه نمی دونستم چیکار کنم تازه روز دوم زندگی ما بود و تحملش برای من غیر ممکن شده بود ...

با صدای بلند گفتم : من بدون تلفن نمی تونم زندگی کنم ..

اگر اینطوری ادامه بدی  می زارم میرم خونه ی آنا ..به خدا راست میگم میرم ..

گفت : چی داری میگی برای تلفن این کارارو می کنی ؟ حتما می خوای به دوست پسر سابقت زنگ بزنی ..

کور خوندی تو این خونه تلفن نمیشه بیاد ..

توام دیگه در مورد ش حرف نزن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دهم- بخش ششم






باز با خودم فکر کردم امکان نداره این کارو بکنه چون خودش به تلفن نیاز پیدا می کنه میاره و وصل می کنه ..

اگر نکرد به مادرش میگم ...

فردا صبح که از خواب بیدار شد .به من گفت : پرده ها رو پس نمی زنی  ..از در بیرون نمیری ..

من زود بر می گردم می برمت بیرون ...و منو بوسید و رفت ...

وقتی اون درو بست صدای کلید رو شنیدم که تو ی قفل چرخید ..

با سرعت دویدم دم در و دیدم واقعا درو قفل کرده و رفته ....

مثل دیوونه ها دویدم طرف پنجره و پرده رو عقب زدم ..همه نرده کشی بود ..بطرف پنجره های حیاط دویدم ..

ولی اونا هم همه نرده داشت و انگار من حبس شده بودم ..

رفتم طرف در وردی و محکم کوبیدم بهش و داد زدم بهجت خانم ...

بهجت خانم تو رو خدا بیا منو از اینجا در بیار ...

ولی زن برادر یعقوب هم صدامو نشیند و یا اگر شنید به روی خودش نیاورد .....

تا موقعی که اون برگشت گریه کردم ..داشتم خفه می شدم ..

واقعا احساس یک زندانی رو پیدا کرده بودم ...با چرخیدن کلید توی قفل از جا پریدم ...

با چشمانی گریون و عصبانی جلوی در  ایستادم ....

مدتی به همون حال موندم  از پشت در سر و صدا می کرد ولی هنوز نیومده بود تو ...درو که باز کرد مقدار زیادی خرید کرده بود و انگار مشغول آوردن اونا تا پشت در بود ..

ولی من در این فرصت عصبانیتم بیشتر شد و تا چشمم بهش افتاد از ته دلم جیغ کشیدم ..

فقط فریاد می زدم و می لرزیدم .. گفتم ازت منتفرم ..ازت متنفرم ...می خوام برم خونه ی مادرم ..

ولم کن عوضی ..

می خوام برم دیگه نمی خوام اینجا بمونم ...

دستپاچه شده بودم منو گرفته بود و باز التماس می کرد که آرومم کنه ولی حال من طوری نبود که به این راحتی آروم بشم ..

دلم می خواست فرار کنم ..و این تنها چیزی بود که در اون زمان  تو ذهنم شکل گرفت.








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها ببخشيد دير شد بيرون بودم خودم هنوز نخوندم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

وااااای من بفیشو میخواااااام 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم... ان شاءالله همه ی منتظرا به زودی دامنشون سبز بشه و تیکر بارداری بذارن      رب لا تذرنی فردا و انت خیرالوارثین
وااااای من بفیشو میخواااااام 

منم بقيشو ميخوام 😂😂😂😂

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
شوهر نیست که روانیه زده رو دست داستان دل

اره واقعا ادم از دست پدر مادرش حرصش ميگيره يه دونه دخترشونو دادن به روانى

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
شوهر نیست که روانیه زده رو دست داستان دل

. رضا اين جورى نبود بنده خدا ليلا ازاد مىرفت ميومد اكه يادت باشه روز اول فقط درو روش بست ولى ديكه اين كارو نكرد اين ديگه فكر ميكنه أسير اورده ديوونه روانى اصلا از انجيلا حرصم ميگيره بيشتر پدر مادرش مثلا خير سرشون تحصيل كرده ان 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

خانمی الان بقیشو میذارین؟ 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم... ان شاءالله همه ی منتظرا به زودی دامنشون سبز بشه و تیکر بارداری بذارن      رب لا تذرنی فردا و انت خیرالوارثین

🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_یازدهم- بخش اول






یعقوب هر کاری می کرد من آروم نمیشدم ..

دیگه عصبانی شد و محکم کوبید تو گوشم ..وسط اتاق نشسته بودم ..یک لحظه ساکت شدم ..

درد شدیدی تو فک و گوشم احساس کردم ...و نا باورانه باز فریاد زدم می خوام برم ..

ازت متنفرم ..بزن منو بزن ..همین کارم بکن تا بیشتر ازت متنفر بشم ..

میرم ...من اینجا نمی مونم ..اون بالافاصله پشیمون شد و خواست منو بغل کنه ..و شروع کرد به قسم خوردن که فقط به خاطر امنیت من این کارو کرده ..

با التماس می گفت : تو رو خدا ناراحت نباش مگه قرار نبود تو از خونه بیرون نری پس چه فرقی می کرد که من درو قفل کنم یا نکنم ؟

اونقدر حالم بد بود که فقط با صدای بلند گریه می کردم ...

دست می کشید روی سرم و می گفت ببخشید زدمت اینطوری می خواستم آرومت کنم به خدا قصد زدن تو رو نداشتم ..و منو بغل کرد و برد گذاشت روی تخت ..و یک لیوان برام آب آورد ...

پشتمو کردم بهش  بالش رو گرفتم تو بغلم ..

گفت : این طوری نکن عزیزم بیا با هم حرف بزنیم ...من قصد بدی نداشتم ...

اما هر چقدر  اون بیشتر التماس می کرد من بیشتر به فکر فرار میفتادم ...

نمی تونستم اونطور زندگی کنم و تا آخر عمر اسیر همچین آدمی باشم ....

نباید هم زیر بار می رفتم .

بالا خره از شدت خستگی خوابم برد ..وقتی بیدار شدم داشت شام رو آماده می کرد با خوشحالی مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاد اومد جلو و گفت : زن خوشگل من بیدار شد؟

پاشو ببین برات چی درست کردم ...

گفتم: من سیرم نمی خورم ..

گفت : امکان نداره غذای مخصوص تو درست کردم بیا دیگه سخت نگیر ..قسم می خورم منظور بدی ندارم ..می خوام از تو محافظت کنم ....

بالاخره منو با اصرار برد و منم گرسنه بودم با هم شام خوردیم ..و من دوباره رفتم خوابیدم ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_یازدهم- بخش دوم






فردا که از خواب بیدار شدم دیدم نیست ..

دویدم بطرف در تا اگر باز بود فرار کنم ...ولی بازم در قفل بود چیزی که اصلا فکرشم نمی کردم ...

ارتباطم با همه قطع شده بود ..آنا هم به سراغم نیومده بود ..

چرا کسی از من خبر نمی گرفت ؟ واقعا یعقوب وقتی بر گرده  میخواد جواب منو چی بده ؟ ...

دیگه حال گریه کردن هم نداشتم ..عروس چند روزه رو همه رها کرده بودن ...

ساعت نزدیک ده بود که یکی زنگ در خونه رو زد ..

دویدم دم پنجره ..پرده رو کنار زدم و یک صندلی گذاشتم زیر پام و پنجره رو باز کردم گفتم کیه ؟

بابا بود ...

گفت: منم انجیلا درو باز کن

گفتم : بابا جون ..بابا جونم نجاتم بده یعقوب درو قفل می کنه و میره ..منو حبس کرده ...

اومد جلوی پنجره و گفت : چرا ؟ مگه تو چیکار کردی ؟

گفتم به خدا هیچی نمی دونم چرا این کارو می کنه ؟

گفت : دو روزه زنگ می زنه و میگه انجیلا خوبه سلام رسوند خیال ما رو راحت می کنه ولی آنا نگرانت بود ..

امروز خودش مدرسه داشت ..من گفتم بیام به تو سر بزنم دلمون برات تنگ شده بود نگرانت بودیم...

تو آروم باش بابا ما شب میایم ببینم چرا این کارو می کنه ؟ مرتیکه ی عوضی ...

یکم دلم گرم شد فکر می کردم با اومدن آنا و بابا کارم درست میشه تصمیم داشتم آنا رو دیدم ازش جدا نشم بهش بگم منو با خودش ببره ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792