داستان #انجیلا💘
#قسمت_پنجم- بخش اول
از من پنجره ی اتاقم دیدمش رنگ از روم پرید و
دویدم تو حال ..
آنا و بابا تو حال نشسته بودن ...با ترسی که تو صورتم کاملا معلوم بود ،گفتم : تو رو خدا باهاش کاری نداشته باشین ...
آنا پرسید : کی اومده ؟ رباب ببین کیه ..
و از جاش بلند شد ...
بابا نمی دونم چطور ولی زود متوجه شد که کاظم اومده .رفت بطرف در و گفت : پدرشو در میارم ..و در رو باز کرد و رفت سراغ کاظم ولی من جرات نکردم دنبالش برم و می ترسیدم کار از این خراب تر بشه ...
صدای بابا شنیدم که داد می زدو می گفت : به اجازه ی کی اومدی تو خونه ی من مردتیکه برو بیرون ...
گفت : من در زدم ......تو رو خدا به حرفم گوش کنین من خودم اومدم خواستگاری دختر تون ..
بهتون قول میدم خوشبختش می کنم خواهش می کنم آقا ..
آنا گفت : الان زنگ میزنم پلیس ,, ما دیگه حریف تو نمیشیم .. من جنازه ی انجیلا رو شونه های تو نمی زارم ..
چه معنی داره تو هنوز دهنت بو شیر میده ,,بعد می خوای به من قول بدی؟ تو اصلا از آینده ی خودت خبر داری ؟ که برای بچه ی منم قول میدی ..
برو اینجا جای تو نیست .. بیرون ..زود باش ....
من جرات نمی کردم از در برم بیرون... از پنجره نگاه می کردم دلم داشت از شدت اضطراب می ترکید ..
کاظم گفت : خانم قسم می خورم من نا خواسته دختر شما رو دیدم حالا هم گرفتارش شدم چی میشه با من راه بیاین ؟
بابا گفت : پسر جان چرا حرف حالیت نیست تو شرایط لازم رو نداری من که نمی تونم چون تو عاشق شدی دخترم رو بیچاره کنم ...
گفت : ما رو نامزد کنین من خودم زندگیمو درست می کنم بعد میام جلو,, قول میدم تا اون زمان مزاحم شما نشم ..
فقط بهم قول بدین ...
آنا عصبانی تر شده بود و گفت : مثل اینکه تو حرف حساب نمی فهمی ..
اگر پلیس اومد و دستگیرت کرد از چشم خودت ببین ..
و رفت گوشی رو بر داشت ...
من که بی اندازه از آنا می ترسیدم و رو حرفش حرف نمی زدم ... دویدم تو حال و دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم : تو رو خدا نزن الان میره اذیتش نکن گناه داره به خاطر من آنا جونم ...
آنا یک نگاه بدی به من کرد و گفت : همش زیر سر توس چیکار کنم از دستت؟ ..و گوشی رو گذاشت و رفت بیرون و به کاظم وگفت : زنگ زدم پلیس الان میرسه ...
خودت می دونی ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar