2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفتم- بخش اول






با عجله از اتاق رفتم  سراغ آنا می خواستم بهش بگم که کاظم می دونه و مراقب باشه ..

تا چشمش به من افتاد پرسید اون چیه روی سرت ؟ از کجا آوردی ؟

گفتم : آنا نمی دونم  چرا یعقوب و مادرش اینو سرم کردن ..خودت بیا و بپرس من با این چادر عکس بندازم ؟

پرسید : الان کجان ؟

گفتم نمی دونم کجا رفتن ..

گفت : برش دار بده به من  الان خودم حرف می زنم  ...

آنا چادر رو ازم گرفت و گفت تو برو سر سفره الان مهمون ها میان ..گفتم حالم خوب نیست میرم تو اتاقم ...

مریم رو صدا کردم تا با هم بریم که مادر یعقوب اومد جلو و گفت : ای وای دختر جان کو چادرت ؟ یعقوب ناراحت میشه ها ..چرا بر داشتی ؟....

جواب ندادم و  سرم رو انداختم پایین ...

آنا به دادم رسید و چادر و گرفت طرف مادر یعقوب و گفت : این چیه؟  همچین قراری نداشتیم ..

برای چی چادر سرش کردین؟ ...

گفت : تو رو به خدا سخت نگیرین .. ما  هر چی شما گفتین موافقت کردیم ,,نکردیم ؟ الان یعقوب چی از شما خواسته ؟ اینکه زنش و نا محرم نبینه حرف بدیه ؟

آنا گفت : اگر به ما گفته بودین که می خواین این کارو بکنین ما اصلا قبول نمی کردیم ...

گفت : اوووووخیلی شما فراموش کار شدین آنا ..چون من به شما گفتم یعقوب متعصب و غیرتیه نگفتم ؟

چرا امروز  حاشا می کنین ؟ ...

آنا داشت با مادر یعقوب جر و بحث می کرد که چند تا از مهمون ها اومدن ..

من و مریم رفتیم به اتاقم ..خدا ,خدا می کردم که آنا با همون قدرتی که تو کاراش داشت اون عقد رو بهم بزنه .....

ولی مدتی بعد آنا هراسون اومد سراغم و گفت : انجیلا تو کاظم رو خبر کردی ؟آره ؟

گفتم: الان چی شده ؟

گفت : اومده دم در  سر و صدا راه انداخته ...فعلا  بابات ردش کرد ولی از کجا معلوم دوباره نیاد ؟

گفتم : نه به قران من  اصلا ندیدمش چرا این کارو بکنم؟ ..و زدم زیر گریه .....

دلم برای خودم و کاظم سوخت ...اما نمی دونستم چیکار باید بکنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفتم- بخش دوم






مدتی گذشت تا مهمون ها جمع شدن صدای موسیقی و بزن و برقص بلند شده بود ..

منو صدا کردن و باز اون چادر  رو سرم انداختن و سر سفره ی عقد نشوندن ...و خطبه ی عقد خونده شد ..

همه منتظر بله گفتن من بودن ...دلم نمی خواست بله رو بگم ...وقتی به آنا نگاه کردم احساس کردم بی اندازه ناراحت و غمگین به نظر میاد ..

بعد نگاهی به بابا کردم اونم همین طور بود ..انگار تو یک گرداب افتاده بودم و نمی تونستم حتی دست و پا بزنم,,, زبونم بند اومده بود ..

همه منتظر جواب من بودن ....ولی احساس می کردم دیگه حتی آنا هم رغبتی به این کار نداره پس تو دلم گفتم ای خدا فقط یک معجزه می تونه منو الان از این وضع نجات بده فقط تو می تونی به دادم برسی ...

مادر یعقوب اومد جلو و یک سکه گذاشت تو دست من و بلند گفت عروسم زیر لفظی می خواد ...و یک طوری مثل هشدار به من گفت : چرا داری آبرو ریزی می کنی زود باش دیگه ....

آنا گفت : من و پدرش اجازه میدیم ..

آقا دوباره گفت : عروس خانم وکیلم ؟

آهسته و با بغض گفتم : بله ..و هیچ معجزه ای اتفاق نیفتاد ...همه دست می زدن و شادی می کردن ..سفره ای که قند سابیده بودن از دست یک نفر رها شد و کمی از خاک قند ها ریخت روی منو و یعقوب ..

با مهربونی به من گفت : تو تکون نخور تا اینا رو پاک کنم اگر نه تمام شب نوچ میشی و خاک قند ها اذیتت می کنه ....

در حالیکه بشدت بغض داشتم این احساس که حالا دیگه اون شوهر منه ..در من بوجود اومد یک حس تعهد ..یا شرافت نمی دونم ...

بعد از عقد ...بابا دیگه تو مجلس پیداش نشد و آنا اونقدر عصبانی و بیقرار بود که همه ی مهمون ها متوجه شده بودن ......

همه تو پذیرایی می رقصیدین ..و یعقوب به جای هر کلام محبت آمیز به من گفت : تو نمی رقصی ها ,, چادرت رو بر ندار تا مردا برن ...

همینطور تمام شب او چادر روی سرم بود ..و فکر می کردم آنا و بابا فقط برای همین ناراحتن ...

یکم بعد جاسم و شهاب سراسیمه اومدن ..اونا که سر عقد هم حاضر نشده بودن و بدون  اینکه بیان و به من تبریک بگن یکراست با آنا و بابا  رفتن به یکی از اتاق ها  جلسه کردن ..

در حالیکه مادر و خواهر و برادر یعقوب به روی خودشون نمیاوردن ..که همه ی خانواده ی من ناراحت هستن ....

آنا زود تر اومد بیرون و همین طور که حرص و جوش می خورد و با یعقوب و مادرش جر و بحث می کرد و من فکر می کردم برای چادر این طور ناراحته ...

ولی  دیگه کسی بابا و جاسم و شهاب رو ندید ...

کار از کار گذشته بود ...

با وجود اینکه می دیدم یعقوب همون شب اول خودشو نشون داد ولی یک حسی تو وجودم افتاده بود که انگار بدم نیومده بود ..

از اینکه آنا داشت حرص و جوش می خورد دلم خنک می شد ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفتم- بخش سوم








مهمونها کم کم میرفتن چند نفر بیشتر باقی نمونده بودن که رباب خانم به من گفت :اِنجیلا یکی پای تلفن کارت داره ...

گوشی رو گرفتم ..صدای کاظم بود که فریاد می زد و گریه می کرد ..چرا این کارو با من کردی ؟ انجیلا من امشب مُردم دیگه زنده نیستم تو منو کشتی ..و جنازه  منو دفن نکردی ..

چون حتی به من خبر ندادی ..بی انصاف من عاشق توام ..برات می مردم حقم نبود ..

این حق من نبود ..گناه من فقط دوست داشتن تو بود ...گفتم به خدا من نمی خواستم باور کن ..

اون از اونطرف گریه می کرد و من از این طرف اشک میریختم ...آنا  اول از همه منو دید و پشت سرش یعقوب ..

هر دو با هم اومدن طرف من که حالم خیلی بد بود و گریه می کردم ..

یعقوب می خواست بفهمه که کی داره با من حرف می زنه ...

آنا زرنگی کرد و گوشی رو گرفت و گذاشت و با تندی گفت : امشب تو نباید با تلفن حرف می زدی کی صدات کرد پای تلفن ؟ جوابشو ندادم و با عجله رفتم به اتاقم و درو بستم و از تو قفل کردم ..

زار و نزار و در مونده با نفرت لباسم رو در آوردم و پرت کردم کنار دیوار چند تا دستمال بر داشتم و با غیظ کشیدم تو صورتم ..تا اون آرایش تهوع آور از صورتم  پاک بشه ...

آنا زد به در و صدام کرد اِنجیلا چی شده بیا بیرون ..ولی جواب ندادم ...

گوشی رو بی پروا بر داشتم و زنگ زدم به کاظم ..ولی کسی جواب نداد  ...

می خواستم امید ش رو نا امید کنم ..می خواستم بهش بگم شوهرم رو دوست دارم و نمی خوام دیگه ببینمش ..می خواستم کاظم بیشتر از این زجر نکشه....

اونشب من حتی وقتی آنا تهدیدم کرد و بد و بیراه بهم گفت از اتاق بیرون نرفتم صدام تو گلو خفه بود ..

روزایی بود که فکر می کردم من دختر شاه پریون هستم .

هرگز چنین روز هایی رو برای خودم پیش بینی نمی کردم ..

دیگه متوجه نشدم که بیرون از اتاق من چه اتفاقاتی در جریانه   ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفتم- بخش چهارم







فقط شنیدم که آنا داشت به یعقوب می گفت  از اینکه دستشو فشار دادی و چادر سرش کردی و نزاشتی عکاس ازش عکس بندازه ناراحت شده ...

و اینطوری سر و ته قضیه رو جمع کرده بود ..ولی یعقوب با هوش تر از اونی بود که این حرف رو باور کنه اون دیده بود که اونطور پشت تلفن گریه می کنم .....

فردا صبح مریم اومد به خونه ی ما در حالیکه من هنوز خودمو حبس کرده بودم ..

آنا نمی دونست که مریم رابط بین منو کاظم بوده ..

از دیدنش خوشحال شد و فکر می کرد این طوری می تونه در اتاق منو باز کنه ...

خودش اومد و زد به در و گفت : اِنجیلا در و باز کن مریم اومده ..

یک چیزی هم می خوام بگم   ..

جاسم و شهاب  اینجان می خوایم باهات حرف بزنیم  ..

درو باز کن ....میگم باز کن لج بازی نکن ...اگر باز نکنی میرم شیشه ی پنجره رو میشکنم و میام تو ....دست گل به آب دادی حرفم داری ؟ آبرومون رو بالاخره بردی ..خیالت راحت شد ؟

درو باز کردم و گفتم ..نه خیال شما راحت شد که منو دادی به اون آدم که قبل از عقد به جای مهربونی کردن دست منو فشار داد و به زور منو کشوند روی صندلی و چادر سرم کرد ...

شما خیالت راحت شد ؟ این زندگی رو برای من می خواستی ؟ فقط این طوری تونستی خودتو از شر من خلاص کنی ؟

آنا گفت : حرف مفت نزن ..خودم دلم خونِ باید باهات حرف بزنم موضوع مهمتر از این حرفاست  ...

گفتم : آنا تو رو خدا الان به من چیزی نگو حالم خوب نیست ..

مریم اومد تو اتاق منو و آنا گفت : مریم جون یکم باهاش حرف بزن نصیحتش کن آروم بشه ..تا ببینم چه خاکی تو سرم بریزم ...وای خدا بیچاره شدم ...

تا تنها شدیم و درو بستیم مریم گفت : نمی دونی کاظم چیکار کرده تمام شیشه های خونه شون رو شکست ..هر چی تو خونه داشتن زد زمین و از بین برد ..

مامانش زنگ زده بوده به مامان منو و بابا م رفتن آرومش کنن ولی فایده نداشته  ...

می گفتن چهار ساعت یک بند هوار کشیده و ناله کرده ..تا حالا ندیده بودن که کاظم همچین کارایی بکنه .....

حالا مریم می گفت و من اشک میریختم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفتم- بخش پنجم





گفتم یک کاری برای من می کنی ؟ از قول من بهش بگو من بچه بودم عقلم نمی رسید ..فکر نمی کردم کار به اینجا برسه ..شوهرمو دوست دارم و خودم قبول کردم ....

بعد هم بگو ...بگو ...منو ببخشه و از سر راهم بره تا راحت زندگی کنم ...

گفت : باور نمی کنه ..اون می دونه که دوستش داری ...

گفتم : تو بگو, چون ندارم,,(و همین طور مثل ابر بهار گریه کردم ) حالا دیگه ندارم چون شوهر دارم ..

نمی تونم به جز اون فکر دیگه ای داشته باشم ....نمی خوام هم خودمو بدبخت کنم هم یعقوب رو اونم گناهی نداره ...

دیگه کاریه که شده باید با این قضیه کنار بیایم ....

مریم که رفت صورتم رو شستم لباسم رو عوض کردم و سعی کردم فراموش کنم که اصلا کاظمی وجود داشته ..

همش با خودم تکرار می کردم ...تو دیگه زن یعقوبی ..

از آنا پرسیدم شهاب و جاسم کجان ؟ آنا برگشت طرف  من,, دیدم داره گریه می کنه ..

پرسیدم : چی شده آنا اتفاقی افتاده ؟

که تلفن زنگ خورد و رباب خانم  منو صدا کرد و گفت : گوشی رو بر دارین آقا  یعقوبه با شما کار داره ..

در حالیکه چشمای آنا از تعجب گرد شده بود گوشی رو گرفتم ...آنا با دست اشاره کرد نمی خواد حرف بزنی ...

گفتم بله ..

یعقوب گفت : سلام حالت بهتره ؟

گفتم : مرسی آره خوبم پرسید میشه بهم بگی چرا دیشب پای تلفن گریه می کردی ؟

گفتم : نه ..چون همین روز اول نمی خوام جر و بحث کنم ..شما خودت فکر کن ...

گفت : لطفا بهم بگو از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم نفهمیدم ...

گفتم : شما بگو چرا چادر سر من انداختی مگه نمی دونستی من چادری نیستم ؟

گفت : از بس دوستت دارم دلم نمی خواد کسی بهت نگاه کنه ..عذاب می کشم ..اشکالی داره تو رو برای خودم بخوام ؟ ندیدی فیلمبرداره چطور بهت نگاه می کرد ؟ برای همین عوضش کردم ..اونو فرستادم رفت و یکی دیگه آوردم ؟

گفتم : من متوجه نشدم ولی تو باید با من حرف می زدی نه اینکه عکس العمل نشون بدی ...

بهت بگم من چادر سرم نمی کنم ..جلوی نگاه مردم رو هم نمی تونم بگیرم ..اگر ناراحتی هنوزم چیزی نشده ..من اینطوری نمی تونم زندگی کنم ...

گفت : باشه چشم هر چی تو بخوای ..ولی باور کن از روزی که تو رو دیدم دیگه روز شبم رو نمی فهمم همش دلم می خواد پیش تو باشم ...یک سئوال دیگه ...میشه جواب بدی ؟

گفتم: آره .....

گفت : قول بده راست بگی ...من سکوت کردم ...

گفت : قول بده دیگه ...

گفتم باشه ...پرسید : تو از من خوشت نمیاد ؟ چرا دلت نمی خواست با من ازدواج کنی ؟

گفتم : برای اینکه شهاب می خواست منو ببره سوئد اونجا برم دانشگاه ..دلم نمی خواست به این زودی ازدواج کنم ...کار بدی کردم؟ ..الانم فکر می کنم خیلی برام زود بود ..

گفت : کاری می کنم که از زندگیت لذت ببری اونوقت فکر می کنی دیرم زن من شدی ..بهت قول میدم ..امروز بیام پیشت ؟ گفتم : فردا بیا ..امروز باید استراحت کنم ..آنا مرتب به من اشاره می کرد که حرف نزن تمومش کن ...

مونده بودم چرا آنا اینقدر ناراحته گوشی رو که قطع کردم ..به من گفت : برو اتاق عقبی ..بابات و شهاب اونجان می خوایم باهات حرف بزنیم ....

مطلب مهمی پیش اومده ..در مورد یعقوب ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اينم قسمت هفتم 🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
وووووي بدنم لرزيديعني چي شده    

اره واقعا اين خانم گلكار جاى حساسش مثل فيلما تموم ميكنه😩

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام

من داستان دل

یکی مثل تو

رو خوندم

 و الانم این داستان دارم میخونم که تا اینجاش خوندم


غیر این سه داستان داستان دیگه ای ندارن؟

همه داستاناشون بر اساس زندگی واقعی یه؟


داستاناشون خیلی جذب کنندس

ممنونم که اینجا میزارین،تا همه بخونن


سلام من داستان دل یکی مثل تو رو خوندم  و الانم این داستان دارم میخونم که تا اینجاش خوندم ...

خواهش ميكنم عزيزم لطف كردى وقت گذاشتى خوندى 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام من داستان دل یکی مثل تو رو خوندم  و الانم این داستان دارم میخونم که تا اینجاش خوندم ...

چرا چهار تا از داستاناشون كه قبلا تو كانال ميزاشتن الان كتاب شده ولى از كانال برداشتن تو كانال داستان دل بود كه من گفتم تا برنداشتن بزارم بعدم يكى مثل تو كه فكر كنم برميدارن چن روز ديكه از كانال اينم كه تازه گذاشته اكه بخواين داستاناشون و ديكه بايد كتابش و تهيه كنيد من يك مادرم. كه داستانش متفاوت بود و بكى از دوستان ميذاشت قبلا نى نى سايت و رعنا كه چن روز ديگه گفتن كتابش چاپ ميشه خيلى قشنك بودن اگه خواستين تهيه كنيد 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام من داستان دل یکی مثل تو رو خوندم  و الانم این داستان دارم میخونم که تا اینجاش خوندم ...

بله داستاناشون خودشون تو كانالم ميگن اقتباس از زندگى واقعى فقط مكان واسم و شغل ها مستعارن كه مشكلي براى بنده خدا ها پيش نياد ولى قصه واقعيه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
نکنه قبلا زن داشته و بخاطر شکاک بودنش طلاقش داده😰😰😱😱😱

نميدونم منم خيلى كنجكاوشدم به زور شوهرش داده مادره بعد حالا مونده توش حرصم ميگيره از أنا 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

بدون شرح

_mahyar | 4 ثانیه پیش

بیاید کمک

____uboma | 6 ثانیه پیش
2791
2779
2792