حدودا یه ماه پیش خیلی یهویی پت خونگیم[پرنده ام ] سکته کرد ..
۳ تا تخم داشت یه دستگاه درست کردم تخمارو گزاشتم زیرش ..
بعد ۲۱ روز ۲ تاشون مرده به دنیا اومدن یکیشونم ۱ و نیم روز بیشتر زنده نموند . همش دردمیکشید و بیش از حد ظعیف بود ..
حدودا دوسه روز بعد باباشون مریض شده تقریبا از ناحیه گردن فلج شده و خیییلییی واسم دردناکه تو اون حالت دیدنش ..
هر روز دارم با دست بهش اب و غذا میدم به امید اینکه خوب بشه ..
و چون شوهرم روحیه حساسی داره سعی میکنم بروز ندم شدت ناراحتیمو ..
تو این اوضاع دوست خانوادگی پدر شوهرم دخترش بیمارستان بستری شده به خاطر شکستگی [از خوزستان اومدن تهران]
رفتیم عیادت . به زور پسر ۱۷ سالشونو برداشتن اوردن خونشون . ۲ روز اینجا بود پسره هم واقعا عین بچه های ۹ ساله رفتار میکرد . وای من حوصلم سر رفت و فلان شدو ..
کل این دوروز و روز قبل ک رفتیم عیادت ما خونه مادر شوهرم بودیم !
اونم از شهرستان اومده کمرش گرفته درد میکنه منم کلی کار سرم ریخته قبل عیادتم داییم اومده بود خونه عملا ۴ روز خونه خودم نبودم
به شوهرم گفتم ناهار نریم من کارامو بکنم . گفت نه الا و بلا مامانم گفته برا شما هم گزاشتم بیاید
یه ناهار میخوریم برمیگردیم دیگه
ناهارو تا بخوریم جمع کنیم و منو ول کنن برگردم خونه شد ۵ و نیم بعد از ظهر! میگف چرا ؟ میگفتم کارام مونده مامان جان میگفت وا بیاید دیگه !
بعد همش اصرار اصرار که شبم بیاید شام . شبم اینجا بخوابید!
واقعا میرم به زور برمیگردم خونم! تشکر کردم و گفتم نه مرسی ..
یه فایلیو باید تایپ میکردم روز قبل میفرستادم! به خاطر همه اینا افتاده بود عقب . فایل ۳_۴ ساعته رو با عجله تو ۲ ساعت تایپ کردم فرستادم ..
واقعا دیگه مغزم داشت میترکید 😑
بعد شوهرم ساعت ۸ اومده [قرار نبود بیاد سینما بودن بعدشم قرار بود برن شهر بازی مستقیم و ۱۰ شب بیان خونه]
چای حاضر نبود . گفتم فک نمیکردم بیای خونه [وسط غذا دادن به پرنده ام بودم ] به شوخی گفت منو باش فک کردم الان منتظرمه خانوممو فلان و ..
بعد من واقعا ترکیدم...
یواش یواش مغزم رف حالت دفاعی و گله کردن که چه خبره همش میگی بریم اونجا کارام همش مونده و فک میکنی مهم نیستن کارای من و چرا همش منو با مادرت رو در رو میکنی که از چشم من ببینه اینکه نرفتیم و بریمم بعدا میخواد بگه اینا همش اویزونه خونه مانو . ... [منم که اشکم دم مشکمه ریخت!]
شوهرم خیلی ملایم برخورد کرد و چیزی نگفت خندید و گف تو راست میگیو [مسخره بازی ] . نمازشو خوند که اماده بشه برن
منم یکم اروم تر شده بودم . بعد نماز نشست گفت میفهمم چی میگی و درک میکنم الان ولی این پسره اومده من میگم بریم که حوصله اون سر نره و اون همش میگه بیاید . منم مادرمو میشناسم نریم بیشتر ناراحت میشه تا اینکه بریم ..
یکم ارومم کرد و رفت ..