رفیقم همسایمونه بعد خانواده تقریبا مذهبی دارن داشت باهام دردو دل میکرد میگف بابام به نامزدش گفته اجازه نداری تا روز ازدواجتون دخترمو ببری شهرتون و نهایت تا بازار اونم یکی همراهتون باشه
بعد میگه مامانم گفته میترسم اتفاقی بیوفته بعد بگه نه خوشم نمیاد دیگ ازت ببینه تو رو بدنتو و...
گفتم اگ با این چیزا بخواد بره همون بهتر بره گمشه
اخه گناه دارن تنهایی تو دوران نامزدیشون شیرینه