با یه اقایی اشنا شدم امروز گفتم میرم بیرون دوستم گناه دارن تنهاست بذار ببرم با این اقا بیرون یه شامی بخوره زیر سایه من و یه موزیک زنده ای گوش کنه
بردیمش بیرون یه سفره خونه خیلی خوب و شام و کیک و چیپس و میوه و همه چی خورد و موزیک زنده و شادی و..
برگشتنی یه لحظه با تلفنم داشتم حرف میزدم دیدم این اقا و دوستم دارن بهم اینستاشون میدن
خیلی بهم برخورد احساس بی ارزشی کردم که چقدر من بد هستم حتما که این پسره و از اون بدتر دوستی که انقد خودشو پاستوریزه و مثبت به من نشون داده بود انقدر با این اقا عشوه ریخت ...
اخرش تو ماشین دعوا کردم باهاشون گفتم خاک تو سر جفتتون و خودم برگشتم ساعت ۱۱ شب
خیلییییی ناراحتم بدنم میلرزه ایشالله همینطور حال اونا خراب بشه