همیشه وقتی همسرم خونه باشه غروب میرفتیم بیرون اسنک یا بستنی خلاصه چیزی میخوریم یه کم میگشتیم و شب میومدیم خ هم خوش میگذشت الان قهرم باهاش امروز هم خونه هس از خاب بیدار شد الان لباس پسرم رو پوشاند باهم رفتن یکبار بهم نگف توم بیا دلم پوسید خ وقته بیرون نرفتم خ دلم گرفت با کارش