دیشب یهو عصبی شدم و تو خونه یه دعوا با مامانم راه انداختم یهو زدم زیر گریه داد زدم دستای مامانمو چنگ گرفتم (بعد به شدت پشیمون شدم) نشسته بودم و حالم حسابی بد بود عصبی بودم و کلی فکر بد تو سرم بود حالم از همه چی و زندگی به هم میخورد داشتم به ابن فکر میکردم که پاشم قرص بخورم و خودکشی کنم(این افکار هر موقع ناراحت میشم سراغم میان) تا اینکه داداشم یهو ترسید و گفت تو ایینه ای که روبه روم بود کنارم یه چیز دود مانند مشکی دیده که وایساده
داداشم ۱۹ سالشه... کلی تعجب کرده بود و ترسیده بود
بهم گفته بودن که جن عاشق داری و خیلی عصبیه
پسری که عاشقش بودم نشون کرده بودیم با هم بی دلیل ولم کرد اونقدری تنها هستم که حتی یدوووونه دوست ندارم
از بچگی همین بودم تو مدرسه تنها تو جمع تنها
به همه خوبی میکنم ولی هیچ کی باهام نمیمونه
شبا جرئت نمیکنم تنها جایی بخوابم... یه شب تنها خوابیده بودم راس ساعت ۳ با وحشت زدگی از خواب پریدم و دستامو مشت کرده بودم و به تخت قفل شده بودن چشمام از وحشت داشت میزد بیرون ولی چیزی پیشم نبود... از صدای اذان متنفرم و اذیتم میکنه اعتقادی به خدا هم ندارم...
تجربه این شکلی داشتید؟ ایا جن عاشق واقعیه؟ میشه کاریش کرد؟