نزدیک یک ساله عقدم شوهرمو از اولم نمیخواستم ولی نذاشتن بیشتر مادرم بدبختم کرد حالا دیروز قرار بوده با فامیلامون بریم استخر زنگ زدم اجازه گرفتم نذاشت که برم چند روز پیش هم با فامیلاش رفتیم بیرون ما زن ها داشتیم یه وسیله دست یه دختر بود رو مسخره میکردیم میخندیدیم اون حالا گیر داده بهم میگه داشتی به پسرا میخندیدی
این اخلاقش بعد ازدواج بدتر میشه چرا میشینی گریه میکنی
باهاش صحبت کن
همون موقع ام که گفت نه باید میرفتی
https://t.me/BiChatBot?start=sc-383b16366f کاربر قدیمی با ۵ تا اکانت ترکیده و همه تاپیکا متعلق به شخص خودم نیست چندین نفر روی این اکانت تاپیک زدن اگر دلخوری ایجاد شده از ته قلبم معذرت میخوام🙏🏼
عزیزم چرا زنگ میزنی اجازه میگیری فقط خبر بدع بگو دارم میرمیا نگو یه استخر رفتن که اینچیزارو ندارهاین ...
اگه میرفتم بدتر بود چون من خانوادم پشتم نیستن هز وقت دعوامون میشع مادرم طرف اونه
یه چند باری هم زنگ زدم گفتم میخوام برم فعلا جان با لحن اجازه گرفتن نگفتم فقط گفتم که خبر داشته باشه دیگ ولم نمیکرد میگف باید اجازه بگیری اگه نزارم نباید بری مادرمم میگفت آره شوهرته باید گوش کنی هر چی گف
قبلاً باباها مجبور میکردن.عجیبه چند تا مامان خوندم.عزیزم ببین چرا مامانت میگه این خوبه.شاید واقعا خو ...
مامانم فقط به فکر خودشه به فکر ابرو خودشه
چند تا از فامیلامون تا فهمیدن من شوهر کردم گفته بودن مامانش بخاطر این شوهرش داده که چون پسره ماشین داره دیگ راحت بتونه بره جایی و بیاد آخه ما خودمون ماشین نداریم