سلام خانوما میدونم خیلی حرفا برام میزنین ولی دلم پره دیگه باید هر طور شده یطوری بگم من پنج شش سال قبل با پسری دوست بودم و عاشققققشش بودم بعد بچه بودیم من فکر کردم هوسه و عشق بچگی و بمدت از سرم میوفته ولی نیوفتاد بعد چند سال ازدواج کردم و بچه دار سدن اون پسرو چند بار بعد ازدواجم دیدم هربار دلم لرزید کل بدنم لرزید از عشق فهمیدم ک از سرم نیوفتاده تا میدیدمش خودمو گم میکرد تا اینکه یبار با حماقت بهش پیام دادم و الان دارم خوش باهاش حرف میزنم عذاب وجدان ولم نمیکنه از طرفیم جراتشو ندارم کاری انجام بدم