سلام مجدد
امشب قرار بود واسه من خواستگار بیاد که پسر خاله بابامه
الان زنگ زدن گفتن ببخشید ما ناهار میایم نه شام
خلاصه الکی یه چیزی درست کردیم...
جدای اینکه خواستگاری بود مهمونیه خانوادگی هم بود.. بدش اومدن و به من اون آقا گفتن برین تواتاق
اولش که انگار من رفتم خواستگاری اون میگفت که تو باید فلان کنی و بهمان باشی و اینا
بعدش گفت که من زنی نمی خوام که از اول سرش تو گوشی باشه و هرزم باشع
گفت که تو واسه کدوم دانشگاه میخوای درس بخونی؟
گفتم که من میخوام یکی از دانشگاه های تهران قبول شم
یا تا اتمام درسم صبر کنید یا بریم تهران
ما یه جلسه همو دیدیم
گفتش کدوم رشته چه شغلی ایده آل واستون...
منم گفتم شغل مورد نظرمو
من می خوام کنکورو تک بدم که صنعتی شریف هسته ای قبول شم
برگشت گفتش که از الان معلومه هرزه ای
منم بلند گفتم که اگر میشه اجازه بدید من فکرکنم
خلاصه رفتیم بیرون
گفتن چی شد واینا گفتیم نیاز به فکر کردن دارم
بعدش چون مهمونیه الانم نشستن
بعد من رفتم آشپزخونه عموم یه جوری پیچوند اومد آشپز خونه
گفت چی شد و اینا واسش تعریف کردم....
اون که مخالفت کرد خودمم که مخالفم چون ازدواج فقط لباس عروس که نیس
خلاصه الان منتظرم برن تا به مامان و بابامم بگم