برا خودم خیلی عجیب بود گفتم برا شماهم تعریف کنم من یک دختر خاله داشتم باباش هنوز دنیا نیمده بود مرد اینا هم کلا دستشون به جایی بند نبودو شوهر خالمم قرض زیاد داشت اینا هم یک خونه داشتن به نام خالم بود یک خونه کوچولو آشغال دونی بود برا خودش هرچی داشتنو نداشتن فروختن قرض شوهر خالمو دادن یخورده پولم برا خودشون موند دوسال بعدش دیگه خالم خیلی پولش کم بودو داشت اذیت میشد اول تا چند سال بچه رو میذاشت کنار مادربزرگم میرفت سرکار بعد ها برا دختر خالم پرستار گرفت کلا اینا نسبط به کل خوانواده فقیر تر بودن شوهر خالمو خالم از سر عشقو عاشقی باهم ازدواج کردن و شوهر خالم از خودش تقریبا هیچی نداشت من موندم چطور پدربزرگم راضی به ازدواج اینا شد خیلی فقیر بودند بعد مرگ شوهرشم که اصلا وضع مالیش دیدن داشت بعدش که رفت سرکار دستش به دهنش رسید حالا وضعش بهتر شد ولی به خاطر همین اختلاف طبقاتی رابطش با خوانواده خیلی کم شه بود فقط هر از گاهی مادر من باهاش در ارتباط بود اونم نمیرفت خونشون میگفت خونشون بهم احساس خفگی میده مگر خالم میومد اونجا
بی ارزش ترین انسان ها؛ اونایی هستن که خوب بودن دیگرانو میزارن پای زرنگی خودشون
من همه بیشتر به دختر خالم نزدیک بودم تو همون سه چهار سالگی به خاطر خیلی چیزای مادی گریه میکر حقم داشت یکی از دلایل کم شدن رابطشون به خوانواده همین بود خالم داشت اذیت میشد خب بچه ۷ ساله چی سرش میشه میدید حسرت میخورد خالم به خاطر پول و هزینه تا ۱۲ سالگی براش تولد نگرفت بعدشم فقط دوسال تولد درست حسابی گرفت بقیش ساده بود خیلی ساده در صورتی که خودم به شخصه هر سال برام تولد میگرفتن دختر خالم هیچی نداشت نه مادر دست حسابی نه پدر داشت نه مول. خداییش جاش خیلی خوشگل بود
بی ارزش ترین انسان ها؛ اونایی هستن که خوب بودن دیگرانو میزارن پای زرنگی خودشون
من همون موقع ها کلاس زبان ثبت. نام کردم دختر خالمم اصرار اصرار که منم میخوام بیام مادرش هزینشو نداشت بده تا ترم دوم هروقت از کلاس زبان میومدم میومد خونمون ازم راجب زبان میپرسید مامانم که اشتیاقشو دید خودش مسئولیتشو قبول کردو گفت من هزینشو میدم اونم همراه اومد کلاس زبانو حتی مدرکشم گرفت همون موقع ها دوباره خالم تصمیم گرفت ازدواج کنه سر همین دختر خالمو فرستاد میش مادربزرگ پدریش دیگه تنها کسی که از خوانواده ازش خبر داشت من بودم مادرمم ماه به ماه برای کلاس زبانش پول میریخت ما حسابش مامانشم پول میریخت به دیدنشم میرفت ولی بعد که حامله شد دیگه ماهی یبار میرفت دیدنش
بی ارزش ترین انسان ها؛ اونایی هستن که خوب بودن دیگرانو میزارن پای زرنگی خودشون