برا خودم خیلی عجیب بود گفتم برا شماهم تعریف کنم من یک دختر خاله داشتم باباش هنوز دنیا نیمده بود مرد اینا هم کلا دستشون به جایی بند نبودو شوهر خالمم قرض زیاد داشت اینا هم یک خونه داشتن به نام خالم بود یک خونه کوچولو آشغال دونی بود برا خودش هرچی داشتنو نداشتن فروختن قرض شوهر خالمو دادن یخورده پولم برا خودشون موند دوسال بعدش دیگه خالم خیلی پولش کم بودو داشت اذیت میشد اول تا چند سال بچه رو میذاشت کنار مادربزرگم میرفت سرکار بعد ها برا دختر خالم پرستار گرفت کلا اینا نسبط به کل خوانواده فقیر تر بودن شوهر خالمو خالم از سر عشقو عاشقی باهم ازدواج کردن و شوهر خالم از خودش تقریبا هیچی نداشت من موندم چطور پدربزرگم راضی به ازدواج اینا شد خیلی فقیر بودند بعد مرگ شوهرشم که اصلا وضع مالیش دیدن داشت بعدش که رفت سرکار دستش به دهنش رسید حالا وضعش بهتر شد ولی به خاطر همین اختلاف طبقاتی رابطش با خوانواده خیلی کم شه بود فقط هر از گاهی مادر من باهاش در ارتباط بود اونم نمیرفت خونشون میگفت خونشون بهم احساس خفگی میده مگر خالم میومد اونجا