قبلنا وقتی یه لباس میخریدم از شدت خوش حالی سکته رو میزدم وقتی فیلم میدیدم وباهاش چایی میخوردم انکار تو یه دنیای دیگه بودم وقتی همیشه خونه فامیل ها بودیم ومیگفتیم ومیخندبدیم اصلا گذر زمان رو احساس نمیکردیم اوفف خونه مادر بزرگ وجمع شدن نوه ها دور هم مخصوصا موقعی که سفر رفته بودن ومنتظر سوغاتی بودیم چمدون مادر بزرگ که توش عروسک یا اسباب بازی دیگه بود وشوق باز کردنش یا هزاران چیز دیگه که دیگه نداریمش
قبل هر چیزی، من از ادم چسب متنفرم فاصلتون و حفظ کنید فرقی هم نداره چ جنسیتی دارین⚡️من صبح كه از خواب پا مى شم دلم مى خواد كسى نباشه باهام حرف بزنه، مى خوام از خونه كه میرم بيرون، كسى منتظر نباشه تا برگردم؛ دل كسى تنگ نشه واسم؛ كسى منو نخواد؛ مى خوام تنها باشم.
چقدر حق 👌 قبلا یه لباس میخریدم با همون پول اندک اینقدر براش ذوق داشتم که نگو ، الان یه گونی لباس هم باشه دیگه ذوقی ندارم ، خیلی وقته بنظرم ذوق رو اصلا نمیدونم چه حسی بود
دیگه اون حس و حال اون ارامشه هیچ وقت نمیاد الان همش شده استرس و افسردگی و خیانت و حسادت و...
نمیدونم دهه چندین ولی زمان ما دهه ۷۰ آیا ویدیو داشتیم میرفتیم کلوپ اجاره میکردیم مخصوصا فیلم ترسناک یا فیلم های هندی که اون زمان ها بود پلی استیشن وسگا داشتیم هنوزم میتونم اون دسته های بازی رو که ازبس لمسش کرده بودیم علامت هاش پریده بود حس کنم
نمیدونم دهه چندین ولی زمان ما دهه ۷۰ آیا ویدیو داشتیم میرفتیم کلوپ اجاره میکردیم مخصوصا فیلم ترسناک یا فیلم های هندی که اون زمان ها بود پلی استیشن وسگا داشتیم هنوزم میتونم اون دسته های بازی رو که ازبس لمسش کرده بودیم علامت هاش پریده بود حس کنم