قبلنا وقتی یه لباس میخریدم از شدت خوش حالی سکته رو میزدم وقتی فیلم میدیدم وباهاش چایی میخوردم انکار تو یه دنیای دیگه بودم وقتی همیشه خونه فامیل ها بودیم ومیگفتیم ومیخندبدیم اصلا گذر زمان رو احساس نمیکردیم اوفف خونه مادر بزرگ وجمع شدن نوه ها دور هم مخصوصا موقعی که سفر رفته بودن ومنتظر سوغاتی بودیم چمدون مادر بزرگ که توش عروسک یا اسباب بازی دیگه بود وشوق باز کردنش یا هزاران چیز دیگه که دیگه نداریمش