2777
2789
عنوان

میخاستم خودکشی کنم پشیمون شدم

1454 بازدید | 77 پست

امشب میخاستم خودکشی کنم تا نصفه هاشم رفتم بچه ۸ ماهه دارم شیرم بهش میدم دلم نیومد داغونم صورتمو نابود کردم امشب با ناخنام چنگ کشیدم هستید تعریف کنم چی شده

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

با شوهرم ۷ ساله ازدواج کردیم مشکل خاصی نداشت ولی همیشه مامانی بود و اینکه مادرش بشدت رو زندگیمون تسلط داره ( تنبلی و لوسی  شوهرم باعث شد انقد کمک مالی کنه که افسار همه چیو بگیره بدست)شوهرم مشکل اسپرم داشت بچه دار نمی‌شدیم تا بعد ۷ سال ای وی اف کردم و خداروشکر گرفت بچم الان ۸ ماهشه

هرچی شده مهم تر از خودت و بچت نیست   ...‌

همیشه وقتی از این فکرا میاد سراغت به چهره فرزندت فکر کن ... 

خدا دردهای تو را می بیند، او فرصت های جدیدی برای تو فراهم می کند، فرصت های بزرگ تر و بهتر از قبل …

قبل بارداری یوقتایی گوش نمیگرف باهاش حرف میزدم میگف بی بچه ای اعصابمو خورد میکنه بچه دار بشیم ی زندگی ایده آل میسازیم تو عاقلی هرچی تو گفتی گوش میگیرم ناراحتت نمیکنم جلو بچه حرف بد نمیزنم ولی....

سرقولش ک نموند هیچ بدترم شد

با شوهرم ۷ ساله ازدواج کردیم مشکل خاصی نداشت ولی همیشه مامانی بود و اینکه مادرش بشدت رو زندگیمون تسل ...

کاش اون طفلی رو‌نمیاوردی تو دنیا .اگه حتی فکر خودکشی هم به ذهنت میرسه . تنها دفاع بچه مادرشه. چطور تونستی حتی بهش فکر کنی تا اینکه نصفه راه رو هم رفته باشی 

مادر ضعیفی هستی 

به خاطر بچت قوی باش و براش خوب مادری کن عزیزم 

مادرشوهرم همیشه دخالت میکرد همیشه دعوا داشتیم سر این اونم هیچوقت نشد ک ناراحتی منو ببینه و ب مادرشوهرم گزارش نده ولی با این حال مادرش خیلی هوامو داشت همیشه طرف من بود تو بحثی چیزی تو بارداری و زایمان خیلی خیلی کمکم کرد ی روز تو بارداری اومد گف بیا طبقه بالا خونه خودمون(مستاجرن)بگیرم براتون پیش خودم باشید چون بچه کاشتی استراحت مطلقی من مخالف بودم ولی شوهرم گریه کرد پیشم گف دلم نمیاد پدر مادرم تنها باشن میخام باهاشون زندگی کنم منم گفتم هر چ باداباد چ نزدیکش گزارش بگیره چ دور قبول کردم

تو این ۱۰ ماه ک اینجا بودم انواع ناراحتی پیش اومد شوهرمو بدتر گرف زیر سلطه خونشون پر از انرژی منفی زن و شوهر فقط بهم بد و بیراه میگن و ناسزا و نفرین صدبار ب شوهرم گفتم تربیت بچم برام مهمه نمیخام اینجا باشم دیگه سر سال خونه جدا بگیریم دیگ من ک باردارم نیستم شوهرم هردفعه میگفت هیس ساکت بدجنس نباش منو از خونوادم نزن ،بشدت یاد گرفته بود بهم نفرین میگرد مثه باباش ،باباش هیز و خیانتکاره هردفعه از بیرون میومد ب شوخی میگف ی دختره بم شماره داد دیگ ما رفتیم و....

تو این ۱۰ ماه ک اینجا بودم انواع ناراحتی پیش اومد شوهرمو بدتر گرف زیر سلطه خونشون پر از انرژی منفی ز ...

خب عزیزم چرا خودکشی. از اون خونه برو .یا طلاق بگیر چرا خودت رو بکشی اون دنیا رو هم از خودت دریغ کنی خداروشکر که پشیمون شدی 

ولی حتما حتما به فکر جدا شدن از خانواده شوهرت باش شوهرت رو بترسون با قهر یا هر چیزی 

جنگ اول بهتر از صلح آخره.از همین فردا سفت و سخت برای خودت بچت و زندگیت سفت و سخت بجنگ

قرار بود بیام تو این خونه تا مادرشوهرم همراهم باسه کمکم باشه ولی رسما دارم دوتا خونه رو اداره میکنم با بی جونی تمام و افسردگی پس از زایمان و توسط هیچکس درک نمی‌شدم پدرشوهرم شروع کرد ب بی احترامی کردن بهم اگ غذاش دیر میشد یا چاییش. با این وجود بازم مادره یکم هوامو داشت دیگه جرات نداشتم ب شوهرم بگم جدا کنیم میگفت از مادرم خجالت بکش ک انقد برا خودت و بچت لباس می‌خره خوراکی می‌خره و....

دیروز دوتا خواهراش اومده بودن خونه مثه پدرشون بی ادب و جنگجو دنبال حرف و دردسر (البته با دیگران ن با من ک عروس آروم و مهربونی بودم براشون همیشه)اومدن یکم پایینو تمیز کردن بعد من اومدم پایین شروع کردن ب حمله بهم ک مامان من تمیز بود از وقتی تو اومدی قاطی شدید خونش بهم ریخته تو بالا رو ول کن پایین واجب تره ک تمیز کنی چون بیشتر پایین عذا می‌خوردیم منم خیلی خجالتیم و روم نمیشه صدا کنم هی هیچی نگفتم تا خودشون شروع کردن ک عزیزم فقط ۱ ماه وقت دارید بهتره جدا کنید بخدا برا دوتاتون بهتره توهم خسته میشی منم شروع کردم ب گفتن ک بخدا هروز ب شوهرم میگم و سخته و اون قبول نمیکنه و....

اونام هی تایید کردن و گفتن ما با مادر حرف می‌زنیم گفتم ن بزارید خودم بگم ک ناراحتی پیش نیاد .گفتن باشه و من اومدم بالا اونهم رفتن خونه هاشون یهو دیدیم ساعت ۱۱ شب مادرشوهرم با بدن لرزون اومد بالا ک اگه مردمم حق ندارید سر مزارم بیاید شوهرمم این حالشو ک دید جوری ب من نگاه کرد ک کرک و پرم ریخت منم مردم از استرس امون نمی‌داد حرف بزنم هی میگفت اگ خسته میشی اگ ناراضی چرا ب خودم نمیگی چرا چی چرا چی و هزار تا دری وری ک تو میخای منو از پسرم بزنی پسرمو اط خواهراش بزنی و هزار تا چرت و پرت ک اصلا درخور و شان من نبود و اصلا این وصله ها ب من نمیچسبید

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792