سه روز بی زبان بودم و قدرت تکلم خود را از دست داده بودم و به ناراحتی شدید قلبی نیز دچار شده بودم.
یک شب برادرم رضا را در خواب دیدم که به عیادتم آمد، دستش را روی قلبم گذاشت و سوره ی والعصر را تلاوت نمود و بعد اضافه کرد، از چهار طرف قبر من مقدار کمی خاک بردار و در آب حل کن و بخور، انشاالله تعالی زبانت باز می شود و آرامش قلبی پیدا می کنی. من این کار را کردم و بهبودی کامل یافتم.
راوی: خواهر شهید
منبع: کتاب تا بینهایت