2777
2789
عنوان

طلسم عقد

2522 بازدید | 63 پست

سلام این اتفاق توی زمستون برام افتاد و چندین بار هم خواستم این جا بیانش کنم ولی نتونستم پس الان با شما می‌خوام درمیونش بزارم.

مادرم وقتی با پدرم ازدواج کرد تا پنج شش سال خونه مادرشوهر زندگی میکرد. وقتی که تصمیم میگیرن از اونجا نقل مکان کنند مادرم توی کمد یه دعا پیدا می‌کنه از اونجایی که مادر من بسیار آدم ساده و دل صافی بوده، اون فکر می‌کنه که دعای خیر و برکته و چیز خاصی نیست فک کنم انداختنش دور اینو دقیق نمیدونم.

خلاصه اینو گفتم تا به اینجا برسم بنده از زمانی که به دنیا اومدم همیشه احساس میکردم با بقیه فرق دارم نه اینکه فرق داشتن بخواد از لحاظ هوش باشه که من خیلی با استعدادم و استثنایی نه همیشه احساس میکردم از بقیه یه چیزی کمتر دارم. از همون بچگی زمانی که چهار سالم بود و اولین اجتماعی که واردش شدم مهد کودک بود اونجا اولین بار بود که من خودم رو اینطور دیدم. ادامشو میزارم چون ممکنه طولانی شه توی چند بخش مینویسم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

نوشتی لایک کنید 

دعا کنین تا سال دیگه من برم سرکار معلمی..شنیدم دعای نی نی سایتی ها گیراست ..دعام کنین من جایی برم سرکار معلمی ! توروخدا دعام کنید من هیچ کسیو ندارم ،دعام کنید که دستم بره تو جیب خودم.

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

اولین پیوند دوستی که با هم جنس خودم برقرار کردم توی همون مهد کودک منجر به دعوا های روزانه میشد، توی خونه گاهی اوقات اوضاع خیلی بدتر میشد کتک هایی که پدرم به مادرم میزد هیچ وقت هیچ وقت از ذهن به بچه چهار ساله پاک نمیشه از اون ور هم برادرم با مادرم مشکل داشتن پس و پیش ولی خب گذشت زمان خیلی چیزا رو از ذهن پاک می‌کنه. همینطوری که مادرم با این زندگی ساخت و منم داشتم بزرگ تر میشدم.

پنج سالم بود و باید به پیش دبستانی میرفتم هیجان داشتم که از این که بزرگ تر شدم ولی سایه ها همیشه تعقیبم میکردن وقتی وارد جو جدید شدم با بچه ها زود دوست شدم ولی بعد از مدتی من بیشتر سمت پسرا کشیده شدم و بیشتر با اونا بازی میکردم. این رویه ادامه داشت تا وقتی که مدیر مدام به من گوش زد میکرد من باید با دخترا بگردم پسرا هم باید با خودشون خلاصه من رفتم سمت دخترا که دوباره همون اتفاق تکرار شد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

نه اینکه بگم اخلاقم مشکل داشت نه وقتی بچه بودم منم مثل همه بودم اتفاقن داستانمو از اول تعریف کردم که نشون بدم من از اول همینطور بودم و ربطی به اخلاقم نداره. خلاصه وقتی من با گروه دخترا اخت شدم متوجه شدم خیلی وقتا به صورت الکی میخواستم تقصیر ها رو گردن من بندازن توی بازی خیلی الکی مثلن وقتی مسابقه دو بود یه بار وقتی یکیشون افتاد به من میگفتن تقصیر توسعه که فلانی افتاد. چیزای بیشتری یادم نمیاد ولی معمولن دخترا اینجور بودن ولی خب پیوند دوستیم باهاشون خوب بود ولی این مشکل هم کنارش داشتم. دوران خوبی بود ولی من نمی‌دونستم سگ سیاه نحس روزگار سایش قراره سال به سال بدتر سه. من رسیدم کلاس اول اون سال با دختری که اسمش هست ن بود دوست شدم اون شد دوست صمیمی من کلاس اول خوب گذشت توش کشمکش نبود تا کلاس دوم من اونجا قضیه های شکر آب شدن من و بهترین دوست صمیمیم شروع شد 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

کلاس دوم که بودم یکروز که داشتم بعد از زنگ تفریح میرفتم توی کلاسمون دیدم دوستم دفترم رو باز کرده و داره همینطور برگه هاشو پاره می‌کنه و می‌کنه خیلی عصبانی شدم بهش گفتم چرا برگه هامو می‌کنی؟ ولی یادم نمیاد که جوابی بهم داده باشه اصلن هیچی نگفت از دستش خیلی ناراحت شدم ولی خب ما بازم دوست بودیم اینم بگم توی اون دو سال خیلی با هم قهر و آشتی میکردیم تا اینکه گذشت و به کلاس سوم رسیدم سال ۸۸ بود معلممون تصمیم گرفت که بچه ها رو گروه بندی کنه و صندلی ها رو گروهی بچینه تا آخر سال که بچه ها مجبور نباشن هردفعه ازسرجاهاشون بلند سن خلاصه من و نسترن و با دوتا از بچه های دیگه افتادیم و گروهی نشستیم که کاش اینطور نمیشد. 

بچه هایی که با ما افتاده بودن یجورایی خودشونو شاخ میدونستن و اوایل سرد برخورد میکردن ولی خب کم کم با ما خوب شدن ولی رفته رفته اخلاقتشون عجیب میشد. مثلن یه روز میگفتن ما فلان ویلا رو توی فلان جا داریم یا اینکه ما آنقدر پولداریم و اینا درصورتی که داشتن مسخره بازی درمیوردن و هم ما و هم اونا میدونستیم ولی مشکلی که اون دوتا دختر بوجود اوردن قرار گرفتن اونا بین من و نسترن میشد جوری که بعدن فهمیدم پیش نسترن از من بد میگن تا اون رابطشو با من بهم بزنه فک کنید ما ها اون موقع فقط هشت سالمون بود

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

خیلی وقتا الکی با من یا نسترن بهم میزدن بعدش یکیشون میمود پیش من اون یکی پیش نسترن تا دوباره با هم دوست شدیم و خب بار ها هم هر زمانی که طرفم میمودن بخاطر منافعشون بود. کم کم گذشت تا دیدم نسترن باهاشون خیلی صمیمی شده و بخاطر کارای اونا کاملن با من قهر شد و رابطشو با من خراب کرد حالا اکیپ اونا سه نفره شده بود و من تک افتادم تا نزدیکی عید و حتی بعد از عید ۸۹ من خیلی سعی کردم رابطمون رو بهبود ببخشم ولی نشد نسترن اصلن با من حرف نمی‌زد نمیدونم بخاطر کدوم اشتباهم. روز ها از مدرسه میمودم و گریه میکردم و به مامانم میگفتم همه با من قهرن و نمیدونم چرا باید اینطوری باشه. اون سال توی تمام مدت امتحانا سه تایی با هم میدمشون و توی دلم یه چیزی فرو می ریخت احساس بدی داشتم از اینکه صمیمی ترین دوستم یه جوری داره رفتار می‌کنه که انگار منو نمی‌شناسه حالا همه امتحانا تموم شدن و قرار بود بریم کلاس چهارم سال ۸۹_۹۰

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

ما سه تا کلاس توی هر پایه داشتیم ولی مدیر ما بهترین معلمم ها رو اختصاص می‌داد برای بچه های که توی مسابقه های علمی رتبه بیار بودن و معلم های تازه وارد رو برای کلاس ما و این مسئله باعث اعتراض والدین شده بود اون سال نسترن همچنان روی رفتارش پافشاری میکرد و باعث تعجب من بود هرگز من کاری که اون کرد رو من در مقابلش انجام نمی‌دادم منتظر یک فرصت بودم که با من صلح کنه ولی نشد که بشه گرچه من دوستای دیگه هم داشتم که توی اون کلاس باهاشون دوست باشم ولی خب هیچی اولین کسی که اول دبستان باهاش صمیمی شدی نمیشه بخاطر این چندین مسائل تصمیم گرفتم برای همیشه از اون مدرسه برم و قبلشم به هیچ کدوم از دوستام و همکلاسی هام نگفتم که قراره برم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

و من یک روز بی خبر از اون مدرسه رفتم که ای کاش نمی‌رفتم، مدرسه ای که من رفتم در واقع همون مدرسه ای بود که پیش‌دبستانی ام اونجا بود از افتضاح بودن جو و بچه هاش واقن چی باید میگفتم من پشیمون شده بود ولی ترسیدم به بابام چیزی بگم چون فکر میکردم دعوام می‌کنه اگرچه مدیر مدرسه بهم گفته بود سه روز آزمایشی میتونم اونجا باشم ولی سه روز آزمایشی شد سه سال. اون دوران نمی‌خوام ازش حرفی بزنم چون چیزه خاصی هم نداره مثل سابق فقط بدترش. تا اینکه من رسیدم کلاس ششم اون سال معدلم بیست نشد همه گفتن من باید برای امتحانای نمونه و تیزهوشان بخونم که بتونم قبول شم ولی من اهمیتی نمیدادم تا وقتی که اردیبهشت ۹۲ روز امتحان مدارس خاص فرا رسید

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز