2777
2789
عنوان

طلسم عقد

| مشاهده متن کامل بحث + 2522 بازدید | 63 پست

اون سال گذشت به بدترین نحو ممکنه اون وسط نازنین و فری باهم خیلی صمیمی شدن جوری که فری با من صمیمی و عین خواهر بود حالا اون دوتا شده بودن بهترین دوستای همدیگه یادم نمیره هروقت می‌دیدم بچه ها پیش همن از اعماق وجودم آتیش می‌گرفتم و نابود میشدم اون سال هرجور بود من تونستم برای نمرات پایان ترم نمرات قابل قبولی بگیرم و تونستم توی اون مدرسه بمونم ولی دوتا از بچه ها اخراج شدن. تابستون اومد و من کارم گریه کردن و عزاداری بابت دوستی های از دسته رفته بود کلن تابستون دهم من اشک ریختم بابت فری و نازنین میرفتم توی دستشویی و هق میزدم آنقدر اشک می ریختم که حد نداشت دوستامم دیگه ازم خبری نمیگرفتن که بعدن هم فهمیدم چرا خلاصه تابستون گذشت و رسیدیم به یازدهم متوجه شدم اون سال کلاسا رو باهم ادغام کردن بچه ها توی دوتا کلاس افتاده بودن بچه های اکیپ توی یه کلاس دیگه و من تک توی یه کلاس دیگه و خب چون تعداد بچه های اون کلاس افتاده بودن توی کلاس جدید من احساس غریبی میکردم مادرم به من می‌گفت الان موقعیت خوبیه که دیگه فراموشسون کنی و بچسبی به دریافت ولی من به حرفسم گوش نکردم و کلاسم رو عوض کردم از قضا اون سال نیمکتی که خالی بود پشت سر نازنین بود یادمه نازنین و مینو و فری و گلنار پیش هم مینشستن موقعیت خوبی بود من احمق منتظر فرصت بودم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

اون سال من قضیه اردو رو تقریبن از ذهنم پاک کرده بودم حالم بهتر شده بود ولی اون جریان شروع وسواس های فکریم بود هرچی زمان داشت بیشتر می‌گذشت احساس میکردم نازنین میخواست با من ارتباط برقرار کنه اولش سرباز میزدم ولی منم داشتم کوتاه میمودم من داشتم به اکیپ برمیگشتم تو این حین نازنین یه روز به صورت خصوصی بهم گفت چرا دوباره بهم برگشته، بخاطر اینکه یه شب خواب خیلی بدی میبینه مثل اینکه خدا جواب هق هق هامو بی پاسخ نداشته کاری هم که نازنین با من کرد واقعن الکی بود خوابش رو هیچ وقت دقیق بهم نگفت ولی خوابش مثل اینکه یه هشدار برای بود اونم فهمید کارش بد بوده و رابطشو با من از سر گرفت ولی نازنین هیچ وقت برام مثل سابق نشد دوستیمون هم همینطور. فری همچنان سر و سنگین با من برخورد می‌کرد انگار من ارثشو بالا کشیدم تو جمع سعی میکرد با من هم کلام نشه با اینکه من احمق سعی میکردم بهش نزدیک بشم کم کم گذشته تا یه روز که که کنا هم پیش هم نشستیم پریا گفت که بچه ها رو تابستون دعوت کرده بوده خونشون من خشکم زدم بعد نازنین گفت بهم که به پریا گفته بود اگه منو دعوت کنه اون کلن نمیاد و اینجوری شد که کلن منو دعوت نکردن اونجا هم قلبم شکست نمیدونم به چه گناهی زندگی من باید اینطوری می‌بود 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

زمان بیشتر می‌گذشت تا اینکه فری هم دست از رفتار هاش برداشت ولی ما دیگه مثل سابق نبودیم هنوز من بهترین دوستامو از دور نگاه میکردم دوباره مثل سابق با بچه های اکیپ بودم ولی خب نمیشه یه شیشه شکسته رو مثل روز اولش کرد منم همینطور گذشت تا اینکه تابستان رسید من همچنان برای موبایلم توی مضیقه بودم و بزور داشتمش خلاصه گذشت تا مهر ۹۷ رسید بالاخره سال آخری شده بودیم وذتافته جدا بافته مدرسه دیگه مجبور نبودیم بریم سر صف فقط تا سه شنبه ها سرکلاس بودیم و اینکه طبقه سوم مختص سال آخری ها بود و خلاصه اینکه آره. اون سال فری و نازنین و مینو کنار هم نشستن ردیف آخر حالا سه تای اونا باهم خیلی صمیمی شدن گلنار هم ارتباطشو با اکیپ کمتر کرده بود چون کلاس یازدهم که بچه ها رو ادغام کرده بودن گلنار ارتباطشو با دوستای دوران دبستانش که از قضا اون موقع هم کلاسی های شده بودن از سر گرفت بچه ها هم زیاد اهمیتی نمیدادم نازنین هم به نظر می‌رسید که بیخیال اون سده منم کنار یکی از بچه ها که سال یازدهم تو کلاس باهاش اخت شده بودم نشستم اون سال برای من معمولی گذشت ولی همانطور که گفتم وسواس من ناشی از اتفاقات گذشته داشت بیشتر میشد خلاصه اون سال اتفاقی که برام افتاد این بود که منو نسترن دوباره باهم روبرو شدیم 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

من توی تمام سه سالی که دبیرستان بودم به صورت خصوصی پیش همسایمون که یه دبیر فیزیک بازنشسته بود کلاس تقویتی فیزیک میرفتم مهمان تنها نبودم یک نفر دیگه هم به صورت رندوم با من بود سال آخر ما سه نفر بودیم که از قضا نسترن هم با ما بود عجیب نبود چون ما توی یه شهر کوچکی بودیم که هر روز می‌تونستی یه عالمه آشنا و فامیل ببینی ولی خب یادمه منو نسترن ارتباطمونو از سر گرفتیم نمی‌گم صمیمی شدیم اصلن ولی در حد رفت و آمدهای کلاس اون موقع اتفاق عجیبی که برام افتاد این بود که نسترن یه روز بهم زنگ زد و بهم گفت تو بخاطر من از اون مدرسه رفتی؟ منم سربسته جواب رو بهش دادم ولی مثل اینکه بعد از رفتن من خیلی عذاب وجدان گرفته بود وارم حلالیت خواست سال دهم هم اتفاقی یکی از بچه های که گفتم کلاس سوم باهم گروهی مینشستیم رو دیدم اون هم بهم گفت که اون زمان بچه بوده و اگر اذیتم کرده ببخشمش منم گفتم بیخیال همون بچه بودیم می‌بینید همشون یه روز با پشیمونی بهم برگشتن پشیمونی که دیگه فایده نداشت خلاصه اینکه من به نسترن گفتم گذشته ها گذشته دیگه مهم نیست

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

لایک پلیز

مامانِ پسر کوچولوی شیطون 😍 کارِ خدا نشد نداره🥲 با تنبلی تخمدان و بعد یک سال و نیم دکتر رفتن،دکتر گفت فروردین بیا آی یو آی ولی من فروردین1401 جواب آزمایشم مثبت شد 🥲👨‍👩‍👦 فَنِ حامیم🫶😍 یه سری سیاه و سفیدا خوبن ♥️ مث برف لای موهات 🌨️ مث کلاویه‌های پیانو 🎹 مث اون دوتا چشمات 👩‍❤️‍👨

سال دوازدهم گذشت من توی دبیرستان اصلن درس نمیخونیم معدلمم خوب نمیشد هیچ وقت سال ۹۸ پیش بینی شده بود قرارها آسون ترین کنکور قرن برگزارشده چون اولین کنکور بچه های نظام جدیده و واقعنم همینطور شد ولی خب خیلی از بچه ها اون سال قبول نشدن از جمله خود من که رتبم افتضاح شد ولی از بچه های اکیپ ما نازنین علوم آزمایشگاهی و مینو و گلنار پزشکی هرمدوم توی شهر های مختلف رو آوردن و بقیه اکیپ هم پشت کنکور موندن از جمله خود من میدونید اون زمان دوره جدیدی برام شروع شد دیگه خبری از مدرسه نبود و منم باید می‌خوندم چون توی اون مدارس به بچه ها القا میکنند تنها راه موفقیت پزشکیه خانوادتم که میترسوننت چون غیر از علوم پزشکی تو قرار یه بیکار بی پول بشی اون سال سالی بود که دیگه موبایلمو بهم داده بودن و من توی آزادی غرق بودم گرچه هنوز پدرم روم خیلی سخت گیر بود مخصوصن سر پوشش بخاطر همین سعی میکردم تا جایی که میشه نرم بیرون که مرتبن با نگاه های غضبناکش برخورد کنم دوباره موبایلم و فضای مجازی مونس من بودن درست فهمیدید من به خاطر اعتیادم به موبایل و نداشتن هدف اون سال هیچ درسی نخوندم گفتم وسواس من داشت از سال یازدهم پیشرفت میکرد با شروع کرونا وسواسم به هزار رسیده بود حتی جوری که دست به هرچی میزدم دستامو ده بار میشستم کلن روزگار سختی بود اون زمان با بچه ها توی گروه واتساپ در ارتباط بودیم حتی نازنین یبار که بعد دوماهی که دانشگاه اومده بود به بچه ها تک تک سر زد از جمله من که خیلی خوشحالم کرد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

اون سال گذشت و من باز هم پشت کنکور موندم ولی ایندفعه فری و پریا دانشگاه قبول شده بودن فری دبیری علوم و پریا پزشکی آورد این وسط من احساس میکردم از بقیه عقب موندم ولی همچنان نمی‌دونستم از زندگیم چی می‌خوام چون دوست نداشتم رشته های علوم پزشکی رو خیلی وقتا اذیت میشدم اون زمان کلاس بچه ها مجازی بود و بیرون هم نمی‌رفتیم این وسط دومین نفری که ارتباطشو با اکیپ کم کرد نازنین بود بخاطر اینکه زودتر از ما دانشگاه رفته بود اونم تهران و اینکه بچه های جدید باعث شده بود از ما فاصله بگیره حالا ما هم آنچنان با هم در ارتباط نبودیم ولی خب رفتارش از همون سال دوم پشت کنکورم داشت تغییر میکرد چندین بار توی گروه بحثمون میشد بعضی وقتا احساس میکردم داره بهم تیکه میندازه یا چیزای اینطوری من بازم از رفتارش بیشتر هرکسی دلشکسته میشدم ولی نمیدونم چرا هر دفعه فراموشسون میکردم. 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

سال سوم پشت کنکورم هدفم رو پیاده کرده بودم توی چند ماه اخیر من شروع کرده بودم به خون ن رمان های انگلیسی نمی‌دونید منی که از زبان متنفر بودم حتی خوابمم انگلیسی شده بودم از قبلش فهمیدم من به رشته هایی مثل تاریخ و باستان شناسی علاقه دارم ولی با خانواده ای که من داشتم رفتن به همچین رشته های امکان پذیر نبودن پس من تصمیم گرفتم توی رشته ادبیات انگلیسی تحصیل کنم که بعدن بتونم برای رشته تاریخ اپلای کنم. وقتی به خانوادم حدودا آذر ماه گفتم که می‌خوام برم کنکور زبان بدم خیلی استقبال کردن ولی وقتی به بابام گفتم قصدم خواندن ادبیاته خیلی عصبانی شد و گفت دقیقن تو این رشته میخوای چیکار کنی ولی هدف من ادبیات بود و روش مدام پافشاری میکردم بعد از عید تصمیمم نهایی شد و آزمون های قلمچیمو به رشته زبان تغییر دادم 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

اون سال سال متفاوتی برای من بود نمی‌گم خوندم نه زیاد نخوندم براش ولی اولین بارم بود کنکوری جدا از کنکور تجربی میدادم و خیلی برام دلگرم کننده بود سال ۱۴۰۱ من بیست و یک سالم بود تیرماه روز بعد از کنکور تجربی من کنکور زبان دادم و از شانس من کنکور بسیار سختی بود یادمه تو سالن اون اواخر منو چند نفر دیگه نشسته بودیم فقط وقتی برگه ها رو تحویل دادیم میدونستم اینبار بار آخره که من توی حوزه کنکور میدم چند ماه گذشت تا اینکه رتبه ها اومد از اونجایی که میدونستم بابام برای فرهنگیان اصرار می‌کنه از اومدن رتبه ها زیاد خوشحال نشد خداروشکر رتبم جوری بود که اصلن فرهنگیان نمیوردم ولی اونارو زدم که خیال بابام راحت سه بعد از اون ادبیات انگلیسی رو زدم اونم فقط شهر های تاپ ولی بزور راضیش کردم چنتا شهر پس و پیشم بزنم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

شهریور جواب اومد و من رشته ادبیات انگلیسی یکی از استان های مرکزی کشور قبول شدم بالاخره بعد از چهار سال من هم دانشگاهی شدم خیلی خوشحال بودم که قراره از دست اون خانه و وضع اسفناکش خلاص میشدم. ۱۵ مهر برای ثبت نام به اون شهر رفتیم اتاقی که برای ترم اولیا میزاشتن همیشه هست نفره بودن معمولن بچه های هم استانی رو توی یه اتاق میزاشتن من و هفتاد دیگه از بچه ها تو اتاق بگم اینم بگم من گروه بچه های خوابگاه رو توی تلگرام پیدا کرده بودم حتی توی گروه کلاسی بچه های ورودی جدید عضو شده بودم خلاصه با یکسری از اطلاعات من وارد دانشگاه شدم اینم بگم توی اون گروه تلگرامی با چنتا از بچه های هم اتاقیم آشنا شدم و یه گروه زدیم توی تلکرام

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

شهر جدید زندگی جدید به خودم بارها گفتم خیال بافی اضافی نکن چون ممکنه همون بلا ها سرت بیاد دوباره ولی امان امان.

یادمه روز اولی که قرار بود برم سر کلاسم چون بابام راه دانشگاه رو پیدا نمی‌کرد خیلی بهم تشر زد جوری که گریم گرفته بود از قدیم می‌کنه سالی که نکوست از بهارش پیداست اون روز کلاسمون پیدا کردم و روی یکی صندلی ها نشستم بیشتر کلاس دختر و تعداد محدودی پسر بودن یکی از توهم هوایی که قبل دانشگاه داشتم اینکه عنصر مناسب پسر کشی هستم فکر میکردم خیلی برای جنس مخالف جذابم البته چون با هیچ پسری هم در ارتباط نبودم بی تاثیر نبود و توهم زده بودم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

با یکی از بچه های اتاق که از قبل دوست شده بودم همزمان وارد خوابگاه شدیم هرچقدر از ماه بودنش بگم کم گفتم اتفاقن الان باهم دوستیم و امسال با اون اتاق گرفتن خلاصه بچه ها یکی یکی اومدم با بچه هایی که از قبیل میشناختم صمیمیتمون بیشتر بود ولی مثل تمام اتفاقات گذشته من اینبار هم مثل هرپفته بود فقط روابط خوبم با بچه ها دوهفته دووم آورد منم توی این سال ها اخلاقای بدی داشتم تکذیب نمیکنم ولی توی موقعیتی بودم که همیشه بقیه رو ناک اوت میکردم زیبا که گفتم اولین کسی بود که باهاش دوست شده بودم همونی که الآنم باهم هستیم تصمیم گرفت از اون اتاق بره وقتی هم بهش گفتم گفت میخواد بره پیش همشهری هاش که ای کاش این کار رو نمی‌کرد وگرنه منم مجبور به انجام خیلی از کار ها نبودم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز