2777
2789
عنوان

طلسم عقد

| مشاهده متن کامل بحث + 2522 بازدید | 63 پست

زندگی من توی بیست و یک سالگی توی سرازیری عجیبی افتاده بود اتفاقاتی که قبلن توی شش سال برای من افتاده بود حالا داشت دوباره اونم بدترش توی عرض چند ماه برای من رخ میداد توی دانشگاه سه نفر شخصیت های اصلی زندگی من بودن و هر کدومشون به نحوی باعث ضربه خوردنم شدن که هر سه تاشون دوستام بودن اولینشون همکلاسیم بود که اسمش نیلوفر بود نیلوفر خیلی زبانش خوب خیلی دختر دقیقی بود همون روزای اول آنقدر باهم مچ شدیم که باورم نمیشد حتی یه روز که باهم داشتیم تکالیفمونو انجام می‌دادیم دوتامون دژاوو برامون رخ داد و این خیلی برام عجیب بود همچنین یه نشونه من با نیلوفر خیلی صمیمی شده بودم به حدی که اون با من رازاشو درمیون میزاشت اون زمان فهمیدم نیلوفر توی شخصیتش ابعاد تاریکی داره مثلن می‌گفت من همیشه باید بهترین کلاس باشم این یعنی چی یعنی اینکه من چشم ندارم ببینم کسی بالاتر از منه یا اینکه می‌گفت من بلدم خوب تظاهر کنم به اینکه در حین اینکه از به نفر خیلی بدم میاد جلوش برعکسشو نشون بدم وقتی اینا رو برام تعریف میکرد احساسم نسبت بهش عوض شد دیگه نمی‌خواستم باهاش صمیمی باشم کاش حداقل یواش درخواست میکردم. چند مدت بعد سر موضوعی که اینجا نمیتونم بیانش کنم جلوی دخترای کلاس منو نیلوفر با هم بحثمون شد اونجا به طور کامل رابطمون قطع شد 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

اونجا نمی‌گم من تقصیر نداشتم داشتم ولی کاری که من کردم فقط به تذکر ساده بود و به دوتا از بچه ها از جمله خانم نیلوفر برخورده بود خلاصه اینکه دوباره روز از نو روزی از نو این وسط هرچی رابطه نیلوفر با بچه های کلاس داشت خوب میشد من از همه بیشتر داشتم فاصله می‌گرفتم اینم بگم ورودی ما خیلی عجیب بودن پسرا کلن یه طرف و دخترا هم کلن به طرف هیچ کدوم از دخترا و پسرا هم باهم صمیمی نشدیم از طرفی هم من همون اوایل سال با دختری به اسم حانیه توی خوابگاه به طور اتفاقی آشنا شدم که بعد فهمیدم توی سوییت خودمون طبقه بالای خودمونه روابطم با بچه ها داشت تیره تر میشد چون بعضی وقتا با کارای اشتباهشون مخالفت میکردم و از طرفی هم براشون خیلی مایه میزاشتم آدم کم تجربه ای بودم به خاطر خصلتم تمام محبتم رو ب پای بقیه میریختم که همین باعث میشد همیشه بقیه ازم سواستفاده کنن یادمه برای بچه های اون اتاق غذا میپختم و دلمم نمیومد بهشون ندم در صورتی که اونا هیچ کدومشون از این کارا نمی‌کردن اون وسط وقتی کار اشتباهی میکردن و من میگفتم کارشون درست نیست باز انجامشون میدادم یادمه یه تا از بچه ها آخر شب فیلم فیفتی شیپز رو بدون هندزفری با هر هر و کر کر دیدن نمی‌گم من ندیدم چرا دیدم این فیلمارو ولی نمیام با بقیه ببینم خیلی بدم اومد از کارشون اوناهم درجوابم گفتن عزیزم این چیزا تو خانواده ما عدیه

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

میگم قطره قطره جمع گردد همینه من تصمیم گرفتم از اون اتاق برم یادم رفت اینو بگم همون اوایل که اومده بودیم یه نفر جدید به اتاق ما بعد یه هفته بهموناصافه شد ما توی اتاق هشت نفره فقط شش نفر بودیم اون دختر که اسمش سارا بود قبلش توی اتاقی بود که هم اتاقیاش اذیتش میکردن برای همین اتاقشو عوض کرد ولی مسئول خوابگاه اشتباهی به یکی از بچه های اتاق ما زنگ زد و گفته بود که چرا فلانی رو اذیت کردید ما هم هرچقدر می‌گفتیم ما اصلن همچین کسیو نداریم اونا باورشون نمیشد خلاصه این دختر و خرابی هاش که قبل‌تر از خودش اومده بود از راه رسید زیاد تحویلش نمیگرفتیم چون فکر میکردیم کارش از قصد بوده رفتاراشم یه جوری بود سعی کردیم باهاش ارتباط برقرار کنیم ولی خیلی تو خودش بود

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

رفته رفته متوجه شده بودیم که سارا رفتاراش تعادل نداره یه روز مثل دیوونه ها دورو برته یه روز تو خودشه یادمه اون زمانها مدام به ما میگفت که مادرش مسیحیه برام جالب بود اتفاقن اسم مسیحی هم داشت یه جوری اینا رو تعریف میکردم آدم فکر میکرد خانواده مادری این کلن مسیحی زادن منم کنجکاو بودم گاهی اوقات ازش سوال می‌پرسیدم درمورد دین مادری اش. و این باعث شد بهم نزدیک بشیم 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

سارا در ظاهر دختر خیلی خوبی بود و اعتقادات خیلی قوی داشت حداقل تو ظاهر که اینطور بود. بعد از به مدت که باهم صمیمی شده بودیم مدام به من می‌گفت آوا به نظرت چرا بچه ها با من سرد رفتار میکنن؟ منم نمی‌خواستم بگم اونا از تو خوششون نمیاد بخاطر همین میپیچوندم چند مدت بعدش بچه ها به من گفتند که سارا گفته آوا بهشون گفته شماها از اون خوشسون نمیاد وقتی هم به سارا گفتم تو این حرف رو بهشون زدی اونم انکار کرد جالب این جاست من حرف هم اتاقیامو باور نکردم حرف اون شیاد رو باور کردم کم کم احساس میکردم سارا خیلی مظلومه و همه دارن اذیتش میکنم آخه خودشم اینجوری بیانش میکرد و باعث شد به خاطر دفاعی که از سارا میکردم رابطم با بچه های اتاق به کل بهم بخوره چ من از اون اتاق برم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

گفتم من با دختری به اسم حانیه همون اوایل دوست شدم که بعدن رفتم توی اتاق اونا و تا بهمن اونجا با اونا هم اتاقی بودم حانیه دختری با سیاست بود ولی همیشه له له پسرا رو میزد با اینکه خیلی وجنات داشت از طرفی هم کلی پسر دورش بود حانیه سه سال کوچیکه تر من بود ولی هرکس که میدیدش فکر میکرد ارشد میخوند خلاصه اینکه حانیه و هم اتاقیاش از استانی اومده بودن که روابط با پسرا براشون آزاد تر بود اتفاقن مدادم هم افتخار میکردند به این موضوع من بخاطر سادگیم چندین بار توی حرف هام گفتم من تا قبل از دانشگاه زیاد با کسی ارتباط نداشتم و این موضوع رو میزدن توی سر من خلاصه روابطم با بچه های اتاق جدید گاهی اوقات بد و گاهی اوقات خوب بود ولی از اونجایی که من همیشه باید سرچیزای الکی روابطم بهم میخورد اونجا هم اینطور بود یادمه یکی از بچه های اتاق خیلی آدم نچبی بود مثلن اصرار داشت من بلپچد نیستم نقاشی بکشم ولی میتونم بهتون قول بدم به نقاشی حرفه ای از خودش نداشت با فلانی فلان چیزو بهم انداخته چون گرون خریدمش اصرار داشت بگه من خیلی حالیمه یادم یبار داشت با یکی دیگه از بچه ها با من سر اینکه مارک لباس نیست و اسمش اتیکته با من بحث میکرد جالبه بعدشم بهم میگفت عزیزم من بخاطر خودت میگم نه که ما بیشتر از تو توی جامعه بودیم فردا خواستی بری جایی مسخرت نکنند حالا من رو میگفتی میخواستم آتیش بگیرم همشونم از لحاظ سنی از من کوچیکتر بودن و منم زورم میومد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

یادمه توی آبان ماه قرار شد من تحقیقاتمو در رابطه با مقاله ای که میخواستم باهاش اپلای کنم شروع کنم از همین جهت توی گروه خوابگاهم پیام گذاشتم که اگر کسی هست که توی این رشته سر رشته داشته باشه بهم اطلاع بده تا یه نفر تو پیوی من آیدی یه نفر رو بهم داد و گفت استاد دانشگاه خلاصه منم به این بنده خدا پیام دادم بعد به خودم‌ گفتم تو دیگه بیست یک سالته وارد جامعه شدی باید روابطت رو گسترده تر کنی که کاش نمی‌کردم با اون پسره من چت کردم و بهش گفتم شما شو بهم بده منم دادم و بهم زنگ زدیم پسره همون اول خیلی سوالای الکی میپرسید و منم مثل این ندید پدیدا ذوق کردم داست خرم میکرد منم گفتم بیا همو ببینیم اینطوری راحت تر میشه صحبت کرد وای نگم براتون که چیشد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

اون پشت تلفن بهم گفت خودم با ماشین میام دنبالت ولی من قبول نمی‌کردم همینکارم باعث شد متوجه بشه من خیلی ترسیدم برای همین بالاخره سوار ماشینش شدم نگم براتون طرف قیافش صد هشتاد درجه با پروفایلش متفاوت تر بود بیشتر شبیه خلفکارا بود من آنقدر ترسیده بودم که حد نداشت  همش میترسیدم منو خفت کنه تا رسیدم به یه پارکی همون نزدیک ها وقتی نشستیم دیدم بله طرف علاوه بر داغون بودنش هدفش اصلن تحقیق هم نیست و خودمو هزار بار لعنت کردم چرا بهش پیشنهاد بیرون رفتن دادم خلاصه بعدش تو راه برگشت چنتا چرت پرت گفت از قبیل اینکه اسم عطرت چیه و از این چرت و پرتا منم که حالم دست خودم نبود لی نهایت ساکت سده بودم اصلن از ترسم هیچی نمی‌تونستم بگم تا منو رسوندم خوابگاه 

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

روز بعدش تصمیم گرفتم بهش بگم من نمی‌خوام توی تحقیقات باهاش همکاری کنم اونم عصبانی شد و منم زدم بلاک کردم گذشت تا اواخر آذر ماه یه روز دیدم یه اکانت ناشناس بهم پیام داده و فهمیدم بلهه طرف ول کن نیست منو بگو آنقدر ترسیده بودم که حد نداشت طرف داشت منو تهدید می‌کرد که اگه بهش پا ندم میاد دم خوابگاهمون و خون به پا می‌کنه من اونجا دیگه سکته رو زدم حانیه دیدم اوضاعمدخیلی خرابه گوشیمو از دستم گرفت و جای من باهاش چت کرد اونم یه جوری که نشون بده من به هیچ جام نیست آخرشم بهش گفت من دوست پسر دارم اونم گفت شمارشو بهم بده خیلی داشت شکر میخورد آخرشم حانیه جوابشو داد و بلاکش کرد بدبختیم داشت شروع میشد تا اون روز همچین اتفاقی برام نیوفتاده بوده آنقدر ترسیده بودم که میخواستم به بابام زنگ بزنم همه چیو بگم چون احساس گناه شدیدی میکردم ولی بچه ها بزور جلومو گرفتن آخرش به برادرم گفتم که حداقل آرومم کنه اونم گفت پسرا اینکاررا رو میکنن که بهشون پا بدی چیزه خاصی نیست ولی خب اتفاقی که که برام افتاده بود مثل تلاقی بود که توی اون اردو لعنتی افتاده بود و من دوباره بهم ریختم بازم نتونستم زندگی کنم و اون سال مثل سال دهمم درسمو افتادم اونم یه درس چهار واحدی

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

ترم یک هم به اون شکل بد گذشت تا بهمن ما و تعطیلات بین دو ترم رسید اواخر تعطیلات بود که از خوابگاه به من زنگ زدن و گفتن بچه هاتون دارن اتاق رو تخلیه میکنم شما هم به فکر اتاق جدید باشین چون میخواستن بچه های جدید رو بیارن توی اون اتاق من شک شدم چون هیچ کدومشون به من یا خانیه چیزی نگفتن خلاصه من و حانیه اتاقمونو عوض کردیم حداقل میدونستم توی یه اتاق چهار نفره قرارها آرامش داشته باشم بقیه پارت ها هم ایشالا فردا

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

من و خانیه وارد اتاق جدید شدیم مثل اینکه بچه های اون اتاق که سه نفر بودن باهم دعواشون شده بود و فقط یکیشون مونده بود تو اون اتاق و خب اون دختر تا زمان حذف و اضافه نیومد و ما عملن دونفر تا یک هفته توی اون اتاق بودیم. حدودن نصف شب بود که اون دختره رسید خوابگاه بعد از یک هفته و ما شدیم سه نفر. توی اون زمان واقعن به آرامش روانی رسیده بودم ولی هنوز نمی‌دونستم مشکلاتم قراره چقدر بزرگتر بشن. اینو یادم رفت بگم حانیه ادمیبود که توی روابطش به شدت منفعت طلب بود و خودش اینکاراشو سیاست مدارانه میدید مثلن اگر فقط منو اون تنها بودیم اخلاقش با من خیلی خوب بود ولی امان از زمانی که نفر سوم بهمون اضافه میشد جوری منو جلوی اونا تخریب میکرد که خودشو بخواد عزیز جلوه کنه متاسفانه بخاطر خام بودن در سال اول و اینکه اون لا به لا می‌دیم حانیه یه سری جاها خوب میشه و مهربونم چشم پوشی میکردم از این رفتارا زیاد داشت و برای بچه های اتاق قبلی زیاد خودشیرینی میکرد ولی وقتی دید همونجا خیلی راحت کنارش گذشتن ظاهرن سرش به سنگ خورده بود و نسبت به من اظهار پشیمونی میکرد و با جمله آوا من دیگه فرق کردم و تو فقط برام موندی منو کنارش خر میکرد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

منم دیدم اینطوریه گفت باشه اوکیه داشتم میگفتم نفر سومی که باهاشون بود یه سال آخری بود کلن تو اتاق نبود چون از سه شنبه ها تا شنبه ها می‌رفت یه شهر دیگه پیش دوست پسرش برای و یکم که باهاش معاشرت کردیم فهمیدیم خیلی میخواست بگه دوست پسرش پولداره چون بود مثل اینکه و جالب این جاست ۱۵ سال از خودش بزرگتر بود و بین حرفاش مدام تاکید میکرد دیشب خونه فلانی مست کردن و از اینجور حرفا خلاصه ایشون مدام در رفت آمد بود زمانی هم که خوابگاه بود هشت صبح تا هشت شب نبود عملن اصلن وجود نداشت تا زمانی که دوست پسر خانوم بهش خیانت کرد و این شد شروع اصلی ماجرا. چند مدت بعد شیما همین دختره هم اتاقیمون که با حانیه بیشتر صمیمی شده بود تا من (خانیه بلد بود دل بدست بیاره😉) آره خلاصه یه شب اونم زمانی که من فرداش میانترم داشتم بهش پیام میده که من می‌خوام برم و دیگه نیستم و این چیزا یه جور پیام خداحافظی بود و فرداش فهمیدیم بلههه خانوم بخاطر دوست پسرش خودکشی کرده اونم با دیازپام کل سوییتمون خبر دار شدن خلاصه بردنش بیمارستان و خانوادش اومدن بردنش و این داستانا من و حانیه حدس زدیم که دیگه برنمی‌گرده بخاطر همینم حانیه بهم گفت بیام تخت پایین و تشکش رو جمع کنم و بزارم یه گوشه منم همین کار رو کردم چون واقعن فک میکردم نیمیاد نه حداقل برای مدت طولانی خلاصه گذشت تا هفته بعد خبردار شدیم خانوم داره برمیگرده منم سریع وسایلمو جمع کردم و رفتم بالا روی تخت خودم. وقتی برگشت خیلی داغون شده بود خودش آدم ساکتی بود الان بدتر شده بود حالا دیگه دوست پسری نبود که سه شنبه ها بخواد بخاطرش بره الان دیگه کل هفته ها تو اتاق بود چون نزدیک امتحانا هم بود برنمیگشتم خونشون. تو این مدت که گذشت دیدم جانبه و سیما خیلی بهم نزدیک شدن و گس واات؟ دوباره خودشیرینی های خانوم گل کرد جوری که اگر شیما ساعت سه نصف شب گرسنش میشد خانوم پا میشد براش غذا درست میکرد و من دیدم بلههه نه تنها چیزی درست نشده بلکه بدترم شده بازهم من برای بار صدم تک افتادم.

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

توی اون زمان خانیه خیلی به مهارت های مخ زنی و تور کردنش برای پسرهای خوب می‌بالید این وسط مدام به من می‌گفت آواااا نمیدونم چرا آنقدر بد شانسی اون از اون پسره که اینطوری مزاحمت شد و غیره مداام میخواست بکوبه تو سر من که نمیتونم با یه پسر ارتباط برقرار کنم و اینو مدام می‌گفت که من بدشانسم البته اینم بگم خودش مدام روی این و اون کراش میزد و همیشه هم بیشتر مواقع سعی داشت پسر فلان کارخونه دار رو تو. کنه ولی خب نتونست. یادمه همیشه تاکید بر این داشت که خیلی وجودش با برکته چون یه روز مامانش برده بودم پیش دعانویس اونم بهش گفته بوده هرچی میخوای باید دستای خانیه رو ببری آسمون و دعا کنی خدا بهت بده خلاصه از این حرفا زیاد میزد اینم بگم هرجا می‌رفت خیلی از این دعا نویسا و رمالا به پستش می‌خوردم نمیدونم چرا آره خلاصه از وضعیت مطالبش هم بگم وضعشون خوب بود ولی به شدت تازه به دوران رسیده بودن اینو بین حرفاش متوجه شدم به من حتی یبار گفت تا موقع دبیرستان و این حدودا خانوادش وسعشون نمیرسیده براش طلا بخرن بخاطر همین با اینکه اون موقع حتی وضع پولیش از من بهتر بود اما کوچکترین پولی که دستش میمود جمع میکرد یه چیزی میزاشت روش که طلای دست دوم بخره که اجرت هم نره روش منم به خودم میگفتم خاک تو سرت یه بچه ۱۹ ساله از تو بیست و دوساله بیشتر حالیشه آره خلاصه البته بعدن فهمیدم توی روستای خانواده مادریشون گنج پیدا کردن با اینکه به صورت داستان اینو برام گفت متوجه شدم درمورد خانواده خودشه فقط اینطوری میگه که ضایه نشه اینا رو گفتم که بگم دقیقن خانیه چجوری آدمی بود

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

من اون چندبار به شیما گفتم که تشکشو جمع کردم و خودم اومدم رو تختش چند بار ولی اون موقع هیچ واکنشی نشون داد فقط رفتارش باهام خیلی سردتر شد البته حانیه بهم گفت که لازم نیست بهش بگم ولی من همیشه لازم میدونستم جزییات رو به بقیه بگم و پنهون کاری نداشته باشم. خلاصه گذشت تا اینکه شیما چند بار بهم گفت هر وقت میخوای بیای توی اتاق اول در بزن من توی کنم نمی‌رفت چرا باید دربزنم برای اتاقی که اتاق منم هست؟ اونم گفت حریم خصوصیم میخواد حفظ بشه سر همین قضیه چندین بار خیلی عصبانی شد و به حانیه گفت اگه من به کارام ادامه بدوم اتاقشو عوض می‌کنه خلاصه تا اینکه یبار دعوای خیلی بدی باهاش کردم و بهم گفت اگر یبار دیگه درنزده بیای اتاق اسمتو برای حراست رد میکنم شاید باورتون نشه داشت اینکار رو میکرد و توی گیت مرکزی خوابگاه هم اکیپ خودش و دوستاش خیلی نفوذ داشتن یادمه اون روز حانیه پیاممو نشون شیما داد چون تو پیامم بهش گفتم شیما نمیتونه هیچ غلطی کنه دختر فک کن از دوست صمیمیت اینطور بارها ضربه بخوری هیچی خانوم شیما در رو اون روز روم قفل کرد و من هرچی به مسئول های خوابگاه میگفتم تنها حرفی که میزدن این بود که باهم کنار بیان عملن داشتن پشتشو می‌گرفتن و تنها راهی که برام باقی مونده بود مذاکره با شیما بود چون دستم هیچ جا بند نبود فقط هم بیست روز مونده بود که ترم دو تمام شه و دیگه هم نمیشد نقل مکان کرد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

من و شیما باهم حرف زدیم و قرار شد در بزنم و اون هم رابطشو با من خیلی بهتر کرد ولی هم شیما هم خانیه کارما کاراشونو به نحوی پس دادن. یادمه اون زمان به کل رابطمو با حانیه قطع کردم اینم بهتون بگم من بخاطر رفتاراش بعد از عید تصمیم گرفتم سال دیگه باهاش اتاق برندارم ولی وقتی فهمید من موندم براش (شیما سال آخری بود وگرنه این کارا رو نمی‌کرد برای من ) التماسم میکرد که نرم با کس دیگه حتی یبار داشت اشک می‌ریخت منم گفتم باشه ولی وقتی دیدم رفتاراش عوض نشده تصمیم گرفتم اصلن این کار رو نکنم اونم چون کامل مطمن شد قرار نیست سال دیگه پیش هم باشیم کامل زهرش رو ریخت و اون وجه پشت کوهیش رو کامل نمایان کرد. یادمه خیلی به شوخی دستی علاقه داشت البته همه توی خوابگاه از این کارت میکنن از جمله خودم ولی اون کاراش از حدش گذر کرده بود چندین بار با تشر بهش گفتم بس کنه ولی دوباره انجام میدا یبار خیلی عصبانی شدم وحشتناک از دستش نشکون گرفتم اونم کم نیور چنان نخوناشو فرو کرد تو دستم که جاش قرمز شدن آنقدر عصبانی بودم وقتی رفت تو حیات با مادرش حرف بزنه مثل حالتی که میخواستم انتقام بگیرم رفتم دوباره نیشگون بگیرم ولی اون سرش رو آورد پاین با تمام قوا چنان گازی گرفت که بعد از به سال هنوز حاش نرفته آنقدر جاس کبود شده بود و باد کرده بود وحشتناک بود ده روز دیگه هم خانوادم میمومدن دنبالم و نمی‌دونستم چی باید بهشون بگم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز