سلام این اتفاق توی زمستون برام افتاد و چندین بار هم خواستم این جا بیانش کنم ولی نتونستم پس الان با شما میخوام درمیونش بزارم.
مادرم وقتی با پدرم ازدواج کرد تا پنج شش سال خونه مادرشوهر زندگی میکرد. وقتی که تصمیم میگیرن از اونجا نقل مکان کنند مادرم توی کمد یه دعا پیدا میکنه از اونجایی که مادر من بسیار آدم ساده و دل صافی بوده، اون فکر میکنه که دعای خیر و برکته و چیز خاصی نیست فک کنم انداختنش دور اینو دقیق نمیدونم.
خلاصه اینو گفتم تا به اینجا برسم بنده از زمانی که به دنیا اومدم همیشه احساس میکردم با بقیه فرق دارم نه اینکه فرق داشتن بخواد از لحاظ هوش باشه که من خیلی با استعدادم و استثنایی نه همیشه احساس میکردم از بقیه یه چیزی کمتر دارم. از همون بچگی زمانی که چهار سالم بود و اولین اجتماعی که واردش شدم مهد کودک بود اونجا اولین بار بود که من خودم رو اینطور دیدم. ادامشو میزارم چون ممکنه طولانی شه توی چند بخش مینویسم