2777
2789
عنوان

طلسم عقد

| مشاهده متن کامل بحث + 2521 بازدید | 63 پست

چون من برای امتحان نخونده بودم و برامم مهم نبود هیچ استرسی نداشتم ولی از تکنیکی که برادرم بهم گفت استفاده کردم اصلن سراغ ریاضی نرفتم و اون درسایی رو زدم که حفظی بودن و من توشون خوب بودم و خرداد سال ۹۲ من جز دو نفری بودم که توی اون مدرسه تیزهوشان قبول شدم باورکردنی نبود من چیزی شدم که فکرشم نمی‌کردم گرچه خیلی حرف بعدا پشت سرم زده شد که من با تقلب بردم ولی خب مهم نبود بود؟ نه من یه صفحه سفید برای ادمای جدید زندگیم آنم توی بهترین مدرسه شهر داشتم این چیزی بود که مادرم بهم میگفت و منم نمی‌خواستم خرابش  کنم. گذشت تا مهر ۹۲ رسید

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

مهر نود و دو من وارد دوره جدید زندگیم شده بود من دوازده سالم بود و وارد راهنمایی که همون متوسطه اول میشد شده بودم خیلی خوشحال بودم چون دیگه دبستانی نبودم و قرار نبود مقنعه سفید بپوشم وقتی وارد مدرسه جدید شده بودم فهمیدم خیلی از همکلاسایی و هم مدرسه آیا سابقمم قبول شدن از این رو من اصلن احساس تنهایی نمی‌کردم. وقتی اومدم توی کلاس جدید خیلی خوشحال بودم خودمو کنار یه عالمه دوست تصور میکردم.

مریم یکی از بچه هایی بود که از دوم دبستان میشناختمش اون همسرویسی و همدرسه ایم بود باهم خیلی دوست بودیم قرار شد پیش هم بشینیم توی مدرسه جدید من سعی داشتم که نقش پر رنگتری ایفا کنم از جمله اینکه سرگروه یکی از گروههای جدید علوم شدم و نماینده کلاس 🤦🏻‍♀️ولی خب هرچقدر من سعی داشتم نقشامو توی زندگیم بیشتر کنم زندگی هم بیشتر  منو به چالش میکشوند

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

مریم توی اون زمان بهم اصرار می‌کرد که تابستون عروسی خواهرشه و من باید بیام منم قبول کردم خوشحال بودم با مریم و بچه ها دوستم ولی تفکرات رویاییم زیاد دووم نداشت تا اینکه ورق برگشت وقتی بیشتر برای داشتن چیزی دست و پا میزنی بیشتر از چنگت فرار می‌کنه این اتفاق دقیق همون چیزی بود که سال هفتم برای من اتفاق افتاد و من رو از بچه ها بیشتر دور میکرد از طرفی هم درسام افتضاح بودن یکی از یکی بدتر همیشه نمراتم آخر کلاس بود و اینم بیشتر بهش دامن می‌زد اصلن من رو چه به تیزهوش بودن بقیه درست میگفتن من شانسی قبول شدم بودم و اینکه نمی‌تونستم با بچه ها رقابت درسی کنم من رو آزار می‌داد. رفته رفته بخاطر اینکه میخواستم بچه ها رو نزدیک خودم نگه دارم همسونو از دست دادم ازجمله مریمو دوباره روز از نو و روزی از نو به حدی رسیده بودم که هیچکدوم از بچه ها خاطر نبودن تو گروه ها منو به عنوان هم‌گروهی قبول کنن

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

اینم بگم مریم خونشون چنتا کوچه بالاتر از ما بود و آنو چنتا از بچه های کلاسمون توی یه سرویس بودیم تمام سه سال راهنمایی هرچقدر با مریم روابطم بدتر شد و همچنین با بچه های کلاس اون سه تا باهم خوب شدن و خیلی صمیمی خلاصه منفور بودن و رو مخ بودن من تا مدتها ادامه داشت تا اینکه توی گروه درسایی که توش بودم و آخرین گروهیی از بچه ها که خواستن منو قبول کنند، به مدت یازده سال دوستی ما رو تشکیل دادن این گروه شامل خرخون ترین شاکردای کلاس بود که دوتاشون بهم صمیمی بودن که اسماشون گلنار و مینو و یه دختر بی نهایت خوب به اسم پریا و یکی از بچه ها که کت بهش می‌گفتیم فری و در آخر دختری به اسم نازنین

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

روابط ما صرفن بخاطر گروهی بود که توش بودیم جدای از اینکه گلنار و مینو از مهدکودک باهم رفیق فاب بودن ولی بقیه ماها با هم معمولی بودیم. توی اون زمان من و مریم دیگه با هم حرفی نمی دیم تو این حین مریم هم دوستای صمیمی خودش رو پیدا کرد دوست صمیمی مریم همکلاسی پنجم و ششمم بود همون نفر دومی که با من قبول شده بود البته اون دختر توی اکیپ شاخای کلاس بود و لوس معلم و به کسایی مثل من براش یجورایی افت بود میدونین چی میگم یعنی خودتون دید اینا چججورین خلاصه مریم دیگه پیش من نمینشست و منو نازنین پیش هم نشسیتم اینم بگم رابطه منو نازنین به روز اول کلاس کامپیوتر توی سایت مدرسمون برمیگشت وفچقتی ما مجبور شدیم پیش هم بشینیم و بخاطر مسائلی که من کامپیوتر بلد نبودم و اون بلد بود خیلی باهم دعوا میکردیم یادم نمیره اولین باری که قیافشو دیدم گفتم که با این دوست میشه آخه ظاهرن اونم تو دلش همینو به من گفته بود ولی خب گذشت تا اینکه ما هم تو کلاس پیش هم نشستیم از تقریبن قبل از عید روابط ما زیاد خوب نبود ولی از دشمن کم کم داشت بهتر میشد تا این وقت امتحنای خرداد کلاس هفتم رسید و ما امتحان دادیم و رفتیم خونه.

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

تابستون اون سال من قرار بود برم کلاس نقاشی پیش معلم نقاسیمون که از قضا خیلی توی شهرمونم معروف بود من استعداد زیادی توی نقاشی داشتم و اون اولین کلاس نقاسیم بود من خیلی زود توی سبکایی که کار میکردم پیشرفت کردم و این خیلی مایه دلگرمی بود بچه ها اینو بهتون بگم با اینکه اون اتفاقا توی کلاس هفتم افتاد ولی از اواسط هفتم تا اواخر نهمم دوران راهنمایی بهترین دوران تحصیلم بود و هیچ وقت فراموشش نمیکنم. ادامه پارت ها رو هم عصر میزارم دوباره حتمن پیام بزارین تا لایک کنم بدونین کی میاد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

وقتی سال ۹۳ وارد پایه هشتم شدم اوضاع دوستی های من نه تنها با بچه های گروه بلکه با بچه های کلاس که پیششون منفور شدم رفته رفته داشت بهتر میشد منو نازنین باهم خیلی صمیمی شدیم اون برای من دقیقن مثل نسترن شده بود چیزی که هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم انگار جفت روحی هم بودیم گذشت تا آبان ماه اون سال، گلنار و مینو که از مهد کودک پیش هم مینشستن و باهم مثل خواهر بودن توسط معاون مدرسه از هم جدا شدن شاید بپرسیم چرا؟ اونم دوتا خرخون ترین ها چون یکسری از بچه های کلاس بهشون تهمت زدن که اونا موقع امتحان عربی باهم تبانی و تقلب کردن چون سر اون امتحان اونا آخرین نفر ها برگه ها رو دادن اینم بگم خیلی بچه های کلاس به دلایلی که نمیدونم از این دوتا خوششون نمیومد خلاصه اینکه معاون مدرسه تصمیم گرفت که گلنار پیش من بشینه و نازنین پیش مینو یادمه نازنین می‌گفت من از مینو خوشم نمیاد یه حوریه آخه میدونین درسته ما پارسال باهم هم‌گروهی بودیم ولی هنوز بچه های اکیپ باهم دوست نبودن خلاصه گذشت تا اینکه مینو خیلی با نازنین اخت شد و منم کم کم با گلنار اخت شدم دوستی ما داشت شکل چهار نفره می‌گرفت از قضا هم میز اول یعنی فری و پریا هم پیش هم مینشستن و اینگونه بود که اکیپ ما رفته رفته شد شش نفر حتی اون سال پریا ما رو به خونش برای تولد خواهرش دعوتمون کرد خیلی خوش گذشت. اون سال مدرسه ما قرار شد ما رو اردو شیراز ببره که اون اردو یکی از بهترین خاطره ها برام شد. قرار شد بچه ها گروه گروه بشن و هر گروهی توی شیراز یه تاق تو خوابگاه بهشون بدن ولی من با اکیپ بچه های خودمون نبودم اون سال یذره جوگیر شدم چون محبوبیتم توی کلاس یذره بیشتر شده بود و به اکیپ دیگه ترم خواست تا باهاشون باشم و منم قبول کردم

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

بعد از اون اردو من متوجه شدم که نازنین نسبت به گلنار یکسری رفتار های عجیب داره یکم زیادی بهش توجه می‌کنه وای آنقدر که اون به گلنار توجه میکرد به بقیه یا حتی من همچین احساساتی نشون نمی‌داد یادمه چند سال بعدش بهم گفت که تپش های شدید قلبش به خاطر گلنار بوده چون مثل اینکه این وسط یکسری احساسات بهش داشته که سعی داشته از ما مخفیظ کنه اون سال یعنی کلاس هشتم خیلی برام خوب و خاطره انگیز بود یادمه آخرین امتحانی که دادیم نازنین برای منو گلنار و مینو کادو گرفت بود چون بازم ما چهار نفر بیشتر صمیمی بودیم کادوی من و مینو یه مجسمه کوچولو یه پسر که سوار قایق بود ولی کادویی که برای گلنار گرفته بود یه عروسک چینی تقریبن بزرگ بود خودشم بهم گفت چون گلنار برام فرق می‌کنه همچین کادویی براش گرفتم. خلاصه تابستون شد و ما شش نفر یه گروه توی واتساپ زدیم یادمه تو اون مدت تابستون چندین بار نازنین چ گلنار باهم بحثشون شد این وسط من هم خیلی حسادت میکردم چون نازنین دوست صمیمی من بود و احساس میکردم گلنار اونو از من دزدیده ولی خب نمیشد کاریش کرد.

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

تابستون اون سال هم عالیی بود تابستون من با خواندن یواشکی رمان های نود و هشتیا کلاس نقاشی گذشت یادمه چند تا تابلوی خیلی خوبم کشیدم و واقعن میگم استعدادم واقعن عالی بود همه چی بینظیر بود حالا خوشحال بودم که دو رو برم آدم هست انگار خدا دنیا رو به من داده یا که اون سال تازه اینستا اومده بودم و منم نصب کردم خیلی باحال بود همه هرچی آشنا بودن فالو میکردم اصلن یه عالمی بود خلاصه گذشت تا مریم که حالا رابطمون بهتر شده بود تقریبن منو اواخر شهریور به تولدش دعوت کرد رفتن به اون تولد باعث شد خیلی روابطم با بچه های کلاس بهتر بشه حتی بهتر از قبل و بالاخره سال نهم آخرین سال راهنمایی من فرا رسید اون سال بچه های اکیپ یعنی مینو گلنار منو نازنین و فری و پریا توی کلاس تقریبن نزدیک هم نشسته بودیم یادمه اون سال نازنین به بهانه های مختلف میخواست پیش گلنار بشینه و فری هم جاش میمود پیش من نمینشست بخاطر همین من با فری کم کم بیشتر از قبل صمیمی شدم به حدی که اونم مثل نازنین برام شده بود خیلی دختر خوب و نجیبی بود اون روزا چقدر خوشحال بودم از اینکه فری رو کنارم داشتم مثل به خواهر و نازنین هم حالش داشت بدتر میشد مدام به گلنار میخواست محبتش رو نشون بده ولی اون باهاش معمولی رفتار میکرد حتی یادمه ولنتاین براش کادو خرید امان از این دختر همیشه بهش میگفتم مگه بهش حس خاصی داری و اونم می‌گفت نه اونطور که تو فکر می‌کنی خلاصه گذشت تا اینکه مدرسمون قرار شد ما رو دوباره به اردو ببره اینبار اصفهان و خب اینبار بهتر از پارسال یادمه بعد از آخرین امتحان نوبت دوم شب قرار شد حرکت کنیم اون سال مینو همراهمون نیومد من و فری و گلنار و نازنین تو اون اردو بودیم از اونجایی که من و فری خیلی با هم صمیمی بودیم کنار هم نشستیم ولی خب نمیدونستن اون اردو قراره سه سال آینده من رو تغییر بده

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

توی اون اردو یادمه چندین بار سر چیزای الکی منو نازنین باهم بحثمون شد نه اینکه قبلش باهم بحث نداشتیم چرا ولی خب توی اون اردو شدت گرفت من یه سری بدقلقی هایی درمیوردن از خودم که باعث اذیت شدن فری هم این وسط میشد یادمه اون زمانها تازه الفاظ اونجوری یاد گرفته بودم که گاهی بکارش می‌بردم ولی از اونجایی که آدمی مثل فری بینهایت مثبت بود از کارم خوشش نمیومد خلاصه گذشت تا روز آخر اردو رسید اون روز وقتی توی پیاده رو کنار خیابون وایساده بودیم که بقیه گروه ها هم به ما ملحق شن یکی از رهگذرهذها مزاحمت فیزیکی برام ایجاد کرد نمی‌گم چیبود چون اصلن چیز خاصی نبود فقط یه نیشگون بود ولی بلافاصله یکی از بچه ها گفت ممکنه سوزن بهت زده باشند چون اینایی که ایدز دارن اینکار رو تو خیابون میکنن تا بقیه هم مبتلا شن اگه منو میگین دنیا داشت دور سرم می‌چرخید حالم قابل وصف نبود بعدش حتی یکی از معلم ها هم بازوم رو چک کرد ولی خبری از خون و زخم نبود و خیالم راحت شد

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

اردو تمام شد و ما برگشتیم خونه سال ۹۵ بود و مهر اون سال ما کلاس دهمی می‌شدیم، دوباره ما برای دبیرستان می‌تونستیم بدون امتحان توی مدرسه تیزهوشان باشیم پس برای سه سال آینده با همین بچه ها بودیم یادمه اواخر تابستون من قضیه اون اردو رو به مادرم گفتم و مامانم بدتر از من نگران شد که نکنه اتفاقی افتاده باشه خلاصه چون من خیلی آدم حساس و استرسی بودم اون سال به بدترین شکل گذشت ولی خب خوشبختانه مادرم با مسایل دینی رابطه خوبی داشت و برام استخاره قرآنی گرفت و مطمن شد من چیزیم نیست ولی این وسط من ول کن نبودم بیشترش چون جرات نداشتم به پدرم بگم چون ازش میترسیدم و چون اون منو محدود میکرد حتی نمی است تنهایی با دوستان برم بیرون ترسیدم اگر بهش بگم خفقان کاراش بیشتر سمتم بیاد یادمه ۱۵ سالگیم برام به کابوس تبدیل شد از مهر اون سال والدینم از من موبایلم رو گرفتن چون اعتقاد داشتن من دیگه وارد دبیرستان شدم و باید برای کنکور بخونم کلاس نقاسیم به طور کامل دیگه قطع شد و من موندم و ترسم از چیزی که توی اردو چند ماه پیش اتفاق افتاد خیلی الکی

آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون

یادمه مهر اون سال با ورود به دبیرستان همه چیزه خیلی بد بود از جودمدرسه تا معلم ها فک کنین از عرش به فرش رسیده بودیم نه تنها من بلکه همه بچه ها دپرس شدن دیگه خبری از شادی های مدرسه کارای فرهنگی و صمیمیت راهنمایی نبود جو جو کنکوری بود مخصوصن که بچه های نظام قدیم هم بودن و فضا خیلی خشک شده بود درسا اختصاصی و سخت شده بودن معلم ها هم خشک تر بودن به نسبت صندلی ها تک نفره و ناراحت بودن ولی اکیپ ما کنار هم نشسته بودیم شش نفرمون یادمه حتی ما هم اخلاقامون تغییر کرده بود دوستام انگار بچه های سابق نبودن مخصوصن نازنین و فری، فری مثل اینکه بخاطر اردو پارسال از دستم ناراحت بود اونم بخاطر چیزای الکی ولی خب اون به نسبت کینه ای تر بود یادمه اون سال بهم گفت که من توی اون سفر شناختمت حرفی که هیچ وقت از ذهنم پاک نشد فری داشت کم کم باهام بد میشد انگار از من تنفر پیدا میکرد این وسط رابطه منو نازنین هم کمرنگ تر شده بود اون سال حال نازنین بخاطر گلنار به بدترین شکل ممکن خودش بود همه چیز داشت برای من خراب میشد و فشار روانی و استرسی که از اون قضیه اردو نحس داشتمم بدترش میکرد انتظار داشتم بهترین دوستام توی بدترین روزام کنارم باسن ولی خب اوناهم از من روی برگردوندن یادمه برای اردو تون سال بچه ها داشتن برنامه ریزی میکردن و من به خاطر حال خرابم گفتم شاید نیام جوابی هم که فری داد این بود که خب نباش مهم نیست اونجا واقعن شکستم اونم از کسی که می‌گفت براش مثل خواهرم روز ها گذشت منو نازنین همچنان پیش هم می‌نشستیم من چند بار به شوخی زدم به پای نازنین فقط به صورت شوخی اینم بگم کار نازنین همیشه همین بود که بزنه به پای من جوری که خونه برمیگشتم می‌دیدم کبود شده ولی خب چیزی بهش میگفتم ولی همون کار یبار من بس بود که کلن رابطشو با من قطع کنه من باورم نمیشد سر همچین چیزه ساده ای ولی انگار منتظر جرقه بودن هم نازنین هم فری من کلن رابطم با اونا قطع شد به طبع دیگه با بچه های اکیپ هم نمیگشتم چون رابطم با اون دوتا خراب شده بود تا به مدت همچنان پیش فری و نازنین مینشستم ولی بعد از یه مدت رفتم ته کلاس رو به صندلی خالی نشستم دوباره تنها و بدون دوست شده بودم اون سال آنقدر بد بود و وحشتناک که قادر نیستم به توصیفش من خودم بخاطر اون موضوع اردو فشار روانی زیادی روم بود از طرفی هم دوستام با من قطع کرده بودن من اونسال به هیچ عنوان نمی‌تونستم درس بخونم از اول همون سال توی ریاضی نوبت اولم نمرم سد هشت اونم توی مدرسه ای که اگر نمرت زیر دوازده میشد اخراج می‌شدی دنیا برام بدترین هاشو گذاشت داشت هرچی توی اون سه سال بهم خوش می‌گذشت از دماغم درمیورد










آرزو میکنم واسه جفتمون که این سری بمونیم پای قولمون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792