2777
2789

آنچه که برایش به کانال

آموزنده ایتا

دعوت شده اید




#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_اول

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….یعنی ۵۸سال رو تموم کردم و وارد ۵۹سالگی شدم…

مامان سه پسر پشت سر هم بدنیا اورد که سومی من هستم…..بعد از پسرا خدا سه تا دختر هم پشت سر بهش داد…..سرگذشت من از سال ۶۰شروع میشه…زمانیکه ۱۶ساله بودم…زندگی ما از طریق کشاورزی و پرورش چند تا گاو و گوسفند میگذره….وقتی من شانزده ساله بودم داداش بزرگم (تقی) ازدواج کرد و با خانمش داخل یکی از اتاقهای خونه ی ما زندگیشو شروع کرد….داداش دومی (تورج)هم بالافاصله بعداز ازدواج برادر بزرگه با دختر عمو  نامزد کرد…..انگار که خیلی وقت بود خاطر خواه دخترعمو شده بود اما به گفته ی مامان آسیاب به نوبت……برای همین صبر کرد تا تقی ازدواج کنه بعد عشق خودشو آشکار کنه..منو خواهرام مجرد بودیم……درست بعداز نامزدی تورج برای اولین خواهرم خواستگار اومد….مامان خوشحال شد و با خنده گفت:انگار بخت همتون یهو داره باز میشه….زود من به شوخی گفتم:آسیاب به نوبت بود پس من چی؟؟مامان اروم زد پشتم و لبخند گفت:نوبت تو هم میشه پسرم،صبور باش…..


ادامه در پارت بعدی 👇



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫


‎‎‌‌‎‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

آنچه که برایش به کانال

آموزنده ایتا

دعوت شده اید




#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_اول

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….یعنی ۵۸سال رو تموم کردم و وارد ۵۹سالگی شدم…

مامان سه پسر پشت سر هم بدنیا اورد که سومی من هستم…..بعد از پسرا خدا سه تا دختر هم پشت سر بهش داد…..سرگذشت من از سال ۶۰شروع میشه…زمانیکه ۱۶ساله بودم…زندگی ما از طریق کشاورزی و پرورش چند تا گاو و گوسفند میگذره….وقتی من شانزده ساله بودم داداش بزرگم (تقی) ازدواج کرد و با خانمش داخل یکی از اتاقهای خونه ی ما زندگیشو شروع کرد….داداش دومی (تورج)هم بالافاصله بعداز ازدواج برادر بزرگه با دختر عمو  نامزد کرد…..انگار که خیلی وقت بود خاطر خواه دخترعمو شده بود اما به گفته ی مامان آسیاب به نوبت……برای همین صبر کرد تا تقی ازدواج کنه بعد عشق خودشو آشکار کنه..منو خواهرام مجرد بودیم……درست بعداز نامزدی تورج برای اولین خواهرم خواستگار اومد….مامان خوشحال شد و با خنده گفت:انگار بخت همتون یهو داره باز میشه….زود من به شوخی گفتم:آسیاب به نوبت بود پس من چی؟؟مامان اروم زد پشتم و لبخند گفت:نوبت تو هم میشه پسرم،صبور باش…..


ادامه در پارت بعدی 👇



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫


‎‎‌‌‎‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_دوم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

پسر کدخداخواستگار خواهرم تهمینه بود .مامان و بابا خیلی خوشحال و راضی بودند آخه از نظر دارایی و مالی خیلی وضعشون خوب و بهتر از همه ی اهالی روستا بود…اما هر بار که از تهمینه میپرسند:پسر کد خدا رو میخواهی یا نه؟؟تهمینه سکوت میکرد و حرفی نمیزد.….انگار که راضی نباشه ولی بخاطر بابا اینا ساکت میمونه…گذشت تا اینکه یه روز همراه بابا رفتیم دشت برای چیدن علف…..کارم که تموم شد سوار اسب شدم و در حالی تو اوج لذت اسب سواری بودم بسمت خونه روندم…خوب یادمه و هیچ وقت فراموش نمیکنم…..اون روز نسیم بهاری به صورتم میخورد و روحمو نوازش میداد،دغدغه ایی بجز به ثمر رسوندم زمینهای کشاورزمونو نداشتم…..آزاد و رها بودم و خودمو به باد سپرده بودم و لذت میبرم،به رودخونه که رسیدم به سرعت در راستای  رودخونه  که صدای دلنشین آب روحمو شاد میکرد به طرف خونه تاختم….مست صدای آب و باد و پرنده ها بودم که یهو چشمم خورد به دو تا دختر  که کنار رودخونه قدم میزدند…..

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫


‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_سوم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

سرعتم رو با اسب بیشتر کردم تا بتونم یکی از دخترها که موهای قهوه ایی داشت رو ببینم ،تا رسیدم فقط به همون  دختر مو قهوه ایی نگاه کردم..،،.صورت سفیدرویی مثل برف داشت که  روی بینی و گونه هاش رو کک و مک پوشونده بود….البته این کک و مکها زیبایی خاصی بهش میداد….من نگاهش کردم و اون هم نگاهم کرد….سرعت اسب رو‌کمتر کردم تا بهتر ببینمش…..در یک آن نگاهمون بهم تلاقی کرد…چهره ی مظلوم و دوست داشتنی داشت…ازشون که دور شدم برای اینکه مهارت اسب سواریمو به رخش بکشم یه ضربه به اسب زد و اسب با سرعت بالایی تاخت و از اونجا دور شدیم…منو اسب دور شدیم اما فکر و قلبم پیش اون دختر جاموند…رسیدم خونه و اسبمو یه گوشه  ایی از حیاط بسته ام و براش یه سطل آب گذاشتم…..

اطراف رو نگاه کردم دیدم مامان گوشه ی حیاط با هیزم آتیش روشن کرده بود و یه دیگه بزرگ آب داغ گذاشته بود تا رخت چرکها رو بشوره….رفتم جلو و گفتم:مامان !!کمک نمیخواهی؟؟؟


ادامه در پارت بعدی 👇





🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫


‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_چهارم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

هنوز مامان جوابمو نداده بود که بابا صدام کرد تا برم  کمکش…رفتم پیش بابا و کمکش کردم و علفهایی که برای دامها چیده بودیم رو جابجا کردیم…..خسته برگشتم خونه ..گفتم:مامان(ننه)!!!پس دخترا کجاند؟مامان گفت:زنعموت پا به ماهه،،رفتند به اون کمک کنند…..بنده خدا بقدری سنگین شده که نمیتونه تکون بخوره…..به مامان گفتم:خیلی گرسنه امه،غذا چی داریم..مامان گفت:ابگوشته…صبر کن خواهرات هم بیاند سفره بندازم…. نیم ساعتی دراز کشیدم و استراحت کردم تا خواهرام اومدند و سفره پهن شد…همگی دور سفره نشستیم و مامان قابلمه ی بزرگ آبگوشت رو اورد…..دخترا هم نون و سبزی رو آوردند و مشغول خوردن شدیم….هر لقمه که برمیداشتم چهره ی زیبا و دوست داشتنی اون دختر جلوی چشمم میومد.دختری که هیچی ازش نمیدونستم…..نه میدونستم برای کدوم روستا هست و نه میدونستم که پدر و خانواده اش کی هست!!؟؟حتی اسمشو هم نمیدونستم و این برام خیلی سخت و درد اور بود……..


ادامه در پارت بعدی 👇



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫


‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

‎‎‌‌‎‎

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_پنج

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

اون شب رو با فکر و خیال اون دختر خوابیدم..از فردای اون روز هر وقت میخواستم از سر زمین برگردم روستا از مسیر رودخونه میومدم تا شاید اون دختر رو دوباره ببینم،اما موفق نشدم…انگار که آب شده بودو رفته بود توی زمین….هیچی ازش نمیدونستم تا از کسی در موردش سوال کنم…البته اگه اطلاعاتی هم ازش داشتم جرأت نداشتم در موردش سوال کنم چون توی روستای ما خیلی بد میدونستند که در مورد ناموس کسی سوال و پرس و جو کنیم و اگر میپرسید سریع توی روستا پر میشد که فلانی با دختر فلانی….(وای وای..حتی نمیگفتند دوسته بلکه مرحله ی آخر رو میگفتند)…بخاطر همین نتونستم از کسی در موردش بپرس و نخواستم که یک کلاغ چهل کلاغ بشه وآبروی خودم و خانواده بره…یک هفته گذشت…..زنعمو زایمان کرد و خدا دوباره بعداز شش تا دختر بهش یه دختر تپل و سفید رو داد….بلههههه این دختر هفتمین دختر عمو بود برای همین اسمشو گذاشتند دختر بس….خیلی دوست داشتند صاحب یه پسر هم بشند اما انگار خواست خدا نبود….


ادامه در پارت بعدی 👇




🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫


‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

‎‎‌‌‎

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_ششم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

اون لحظه که دختر بس بدنیا اومد یه تلنگری بهم خورد که انگار کسی توی گوشم گفت:توحید!!!ببین تا خدا نخواهد حتی برگی از درخت نمیفته،،پس به اون دختر فکر نکن چون اگه توی سرنوشتت باشه حتما خدا دوباره سر راهت قرار میده..،،توکل کن به خدا….این‌حرف رو اینقدر با خودم تکرار کردم تا دلم یه کم اروم شد…دلم اروم شد اما نتونستم فراموشش کنم…..ماهها گذشت ولی همچنان توی ذهنم بود و دلم میخواست حتما یک باره دیگه ببینمش….کم‌کم به ماه محرم نزدیک شدیم و در و دیوار کوچه هارو با پرچمها و پارچه های سیاه پوشوندیم….من هم توی این کار کمک میکردم….هر سال توی کوچمون چندین دیگ بزرگ غذا میپختیم و بین اهالی تقسیم میکردیم اون سال هم به همون منوال بود….کل ده روز محرم رو غذا میدادیم….همه توی این نذریها سهیم بودند و کمک میکردند از کوچیک و بزرگ و مرد و زن…هر کی حاجتی داشت هم میگرفت و سال بعد بیشتر کمک میکرد….


ادامه در پارت بعدی 👇




🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫

‎‎‌‌‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_هفتم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

یه روز که بالاسر دیگ ایستاده بودم یکی از خانمها بلند گفت:آهاااای جوون !!!تو این چند روز خیلی کمک کردی….بیا جلو و اگه حاجتی داری دیگ رو هم بزن و نذر کن تا به امید خدا حاجت بگیری…من که تمام فکر و ذکرم اون دختر بود قبول کردم و‌ رفتم جلو و در حالیکه چشمهامو بسته بودم و نذری رو هم میزدم توی دلم به خدا گفتم:خدا جوونم !!خودت برام بساز…توی زندگیم اولین چیزیه که ازت میخواهم چون بدجوری دلم پیش اون دختره…کمکم کن پیداش کنم…وقتی اینهارو میگفتم از گوشه ی چشمهای بسته ام دو قطره اشک هم جاری شد..سریع اشکهامو پاک کردم تا کسی متوجه نشه…بعد با دوستم به دسته ی عزاداری ملحق شدیم و مشغول سینه زنی شدیم…همونطوری که سینه میزدم یهو‌ دیدم چند قطره اب ریخت توی صورتم…..متعجب سرمو بطرف آسمون گرفتم تا ببینم بارون میاد یا نه،،،؟؟؟اما از بارون خبری نبود….برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.تا منبع آب رو پیدا کنم که دیدم پشت سرم یه دختره که چادر مشکی سر کرده ،،وداره رو سر عزادارا گلاب میپاشه……..

‎‎‌‌‎‎

🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_نهم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

خواهرحسین گفت:کدوم؟نکنه هما دختر مش قدرت رو میگی؟اره هماست.تا آبجی حسین اینو گفت،با خوشحالی دستامو بهم مالیدم و رو به آسمون به خدا گفتم:خدا جوون !!نو‌کرتم!!!برات نذر کردم و‌حاجت خواستم اما فکرشو هم نمیکردم به این سرعت حاجت روا بشم…..خدایا شکرت که صدامو شنیدی…..خوشحال و خیال راحت که خواهر حسین میشناستش دنبال دسته ی عزاداری راه افتادم..با خودم تصمیم گرفتم ایام محرم که تموم شد با مامان در موردش حرف بزنم…اما طاقت نیاوردم و همون شب که رفتیم خونه،،،قضیه رو با تهمینه در میون گذاشتم آخه اختلاف سنی منو تهمینه فقط یک سال بود و حرفهای همدیگر رو خوب درک میکردیم و متوجه میشدیم…وقتی تهمینه فهمید من عاشق هما شدم خیلی ذوق کردو گفت:وای خدای من!!!داداش توحید عاشق شده….کی این دختر خوشبخت رو بهم نشون میدی؟؟؟؟دل تو دلم نیست تا ببینمش…..داداش!!!هر مشکلی بود به خودم بگو تا حلش کنم…..خب!!؟با ذوق و‌خوشحالی گفتم:باشه …باشه آبجی !!!…


ادامه در پارت بعدی 👇



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‎‎‌‌‎‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_هشتم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

بی تفاوت دوباره برگشتم سمت خودم ،،….یهو انگار صحنه ایی توی ذهنم نقش بسته و یاد اون دختر و رودخونه افتادم،،،وای….چقدر چهره اش آشنا بود……مثل برق گرفته ها سرمو بلند کردم و به دوستم حسین نگاهی کردم و اروم سرمو برگردوندم…واااای خدای من!!!!خودش بود……باورم نمیشد……خود خودش بود……..همون دختر کنار رودخونه بود،،..همونی که چند ماهه دنبالشم اما هیچ ردی ازش پیدا نمیکردم.با خودم گفتم:حالا چیکار کنم؟؟؟نکنه چشم ازش بردارم و دوباره گمش کنم؟؟؟؟اگه گم بشه دیگه محاله پیداش کنم زود به حسین گفتم:حسین!!!این دختره که پشت سرمه و شیشه ی گلاب دستشه رو میبینی؟؟؟چطوری میشه فهمید دختر کیه و خونه اش کجاست؟؟حسین لبخندی زد و گفت:ای ناقلا!!….نکنه دلت پیششه؟؟؟صبر کن الان از آبجیم میپرسم…حسین اینو گفت و رفت سمت خواهرش و بهش گفت:آبجی !!!آبجی آمنه!!خواهرش گفت:جانم!!داداش کاری داری؟؟؟حسین سریع و اروم،،طوری که کسی متوجه نشه ،قضیه رو براش تعریف کرد…..


ادامه در پارت بعدی 👇


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‎‎‌‌‎‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_دهم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

تهمینه دستمو گرفت و صورتشو اورد جلوتر. و بعد یه نگاهی به اطراف کرد و اروم گفت؛:میدونی چیه داداش!؟آخه من هم به درد تو گرفتار شدم…چشمهام چهار تا شد و‌خیره نگاهش کردم که از خجالت سرش انداخت پایین و گفت:تو پسری و میتونی در و دلتو بگی ولی من بخاطر حیا و آبرو نمیتونم…تهمینه ساکت شد و بقیه ی حرفهاشو نگفت….از زیر چونه اش گرفتم و سرشو بلند کردم و گفتم:از داداش خجالت نکش و حرف دلتو بگو.قول میدم کمکت کنم…تهمینه تا دید ذوق دارم و میخواهم بهش کمک کنم شرپع کرد به خرف زدن و تعریف کردن…تهمینه گفت:من عاشق یه پسری شدم که چند ماه پیش توی صحرا وقتی گوسفندهارو برای چرا برده بودم دیدم..اما خجالت کشیدم به کسی بگم.راستش داداش!!!هنوز اون پسر هم نمیدونه که من عاشقشم…یعنی عشقم یکطرفه است..گفتم:خیلی دوستش داری؟؟؟؟اگه اون پسر دوستت نداشته باشه و راضی به ازدواج باهات نشه چی؟تهمینه با دلسردی آهی کشید و گفت:نمیدونم بخدا!!!!ولی اینو میدونم که شب و روزم فکر کردن به اون پسره……

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎‎

🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_یازدهم

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

به تهمینه گفتم:من کمکت میکنم ولی چون عشق یکطرفه است خیلی سخته….ببین تهمینه!اومدیم و تو به پسرکدخدا جواب رد دادی و اونا رفتند بعد به اون پسره رو انداختیم ….اگه اون پسره قبول نکرد چی؟؟؟پاک آبرومون میره…..،اصلا هیچ وقت پیشنهاد و خواستگاری که از طرف دختر و خانواده دختر نمیشه،،خیلی زشت و بده که ما از اون پسر خواستگاری کنیم…..بدتر از اون هم جواب رد شنیدنه……حتما پسره جواب منفی میده حتی اگه واقعا دلش راضی هم بشه بخاطر اینکه تو پیشنهاد دادی پیش خودش میگه چه دختر بی حیایی……میفهمی که چی میگم آبجی!!!…؟؟؟تهمینه آهی کشید و گفت:پس چیکار کنم داداش!!؟؟گفتم:من پیشنهاد میکنم اون پسر رو فراموش کنی و با پسر کدخدا که زبانزد مردم هم هست ازدواج کنی….خودت هم میدونی که برای پسر کدخدا دختر کم نیست و تو واقعا شانس اوردی که انتخاب شدی……خودتو سبک نکن و تصمیم عاقلانه بگیر…تهمینه سرشو پایین انداخت و دیگه حرفی نزد….انگار که حرفی برای گفتن نداشت…….

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_دوازده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

خلاصه نتیجه ی حرفهای اون شبمو این شد که تهمینه خوب فکر کنه و عاقلانه تصمیم بگیر و به پسر کدخدا زودتر جواب مثبت بده تا اون پسر رو فراموش کنه..،،همینطور هم شد…محرم و صفر که تموم شد تهمینه جواب مثبت داد و با پسر کدخدا عقد کردند و رسما زن و شوهر شدند…تهمینه راضی بنظر میرسید انگار حرفهای من روش تاثیر گذاشته بود،،…..حالا توی خونه یه خواهر و یه برادرم نامزد و عقد کرده بودند..یک‌ماهی از عقد تهمینه گذشت و یه روز تصمیم گرفتم با مامان درمورد هما حرف بزنم..،،،دنبال مامان گشتم و توی آغور پیداش کردم……مامان داشت به حیوانات علف میداد که رفتم کنارش و گفتم:مامان!!!!چه حسی داری که دو تا از بچه هات عقد کرده هستند؟؟مامان با مهربونی لبخند زد و گفت:بنظرت یه مادر چیزی جز خوشبختی بچه ها میخواهد؟؟همین که یکی یکی سرو سامون میگیرند انگار دنیارو بهم میدند….حالا چی شده پسر؟؟؟چرا این حرف رو میزنی ناقلا….خبریه!!؟؟با شیطنت گفتم:اگه تعداد عقد کرده های خونه سه تا بشند چی؟؟؟خوشحالتر میشی؟؟


ادامه در پارت بعدی 👇



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

راکوتان

آمیتیس88 | 3 ثانیه پیش

خیانت بابام

ssslenaaa | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز