#سرگذشت_توحید
#ناامیدی_ممنوع
#پارت_سوم
من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….
سرعتم رو با اسب بیشتر کردم تا بتونم یکی از دخترها که موهای قهوه ایی داشت رو ببینم ،تا رسیدم فقط به همون دختر مو قهوه ایی نگاه کردم..،،.صورت سفیدرویی مثل برف داشت که روی بینی و گونه هاش رو کک و مک پوشونده بود….البته این کک و مکها زیبایی خاصی بهش میداد….من نگاهش کردم و اون هم نگاهم کرد….سرعت اسب روکمتر کردم تا بهتر ببینمش…..در یک آن نگاهمون بهم تلاقی کرد…چهره ی مظلوم و دوست داشتنی داشت…ازشون که دور شدم برای اینکه مهارت اسب سواریمو به رخش بکشم یه ضربه به اسب زد و اسب با سرعت بالایی تاخت و از اونجا دور شدیم…منو اسب دور شدیم اما فکر و قلبم پیش اون دختر جاموند…رسیدم خونه و اسبمو یه گوشه ایی از حیاط بسته ام و براش یه سطل آب گذاشتم…..
اطراف رو نگاه کردم دیدم مامان گوشه ی حیاط با هیزم آتیش روشن کرده بود و یه دیگه بزرگ آب داغ گذاشته بود تا رخت چرکها رو بشوره….رفتم جلو و گفتم:مامان !!کمک نمیخواهی؟؟؟
ادامه در پارت بعدی 👇
🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️
💫@zendgizibaabo💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---