سلام من متوجه خیانت بابام شدم با یکی از دخترای فامیلای دورمون که باهاش بیست سال فاصله سنی داره بابام پنجاه و سه سالشه خانومه سی و سه
من ببار به بابام گفتم ولی گفت نه کاریه و این حرفا آخه با ایشون کار هم میکرد ولی سری بعد که دیدم چت ها و عکس هاشونو که واسه هم میفرستادنو دیدم باز بهش گفتم گفت اشتباه میکنید اعتماد نداری و قشنگ انکار کرد سری سوم داخل یه مدرسه که به عنوان معلم پرورشی شون هستم یه روز خیلی حالم بد بود سر این موضوع لازمه بگم یه روزم بود با هیچکی حرف نمیزنم ولی رفتم مدرسه مدیر مدرسه متوجه حال من شد اومد خیلی سین جیم کرد من هی هیچی نگفتم ولی فرداش که رفتم از زیر زبونم کشید بیرون و من نتونستم دیگه جلو خودمو بگیرم گفت تماس میگیرم با پدرت باهاش سه تایی حرف بزنیم بنده خدا مدیرشون منم خیلی دوست داره ولی بابام اومد باز هم انکار کرد و کلی بالا منبر رفت ولی بازم زیر بار نرفت
یه روز بعد حرف زدن باهاش چت نکرد ولی از روزای دیگه باز هم چت کرد و من شاهدشون بودم سری بعد رفتم با مدیر حذف زدم اینم بگم که ارشد روانشناسی رو داره بهم گفت دیگه اصلا نگاه نکن مرداد تنوع طلبی و به سلامت روان خودت اهمیت بده باز گذشت ولی من باز پیامشونو دیدم و حالم به شدت بده اونقدری که هرروز تا شب به فکر خودکشی سر میکنم و اگه تا الان خودکشی نکردم فقط بخاطر مادرم بوده و هست
نمیدونم باید چیکار کنم خواهش میکنم کمکم کنید
منم دوست دارم به زندگی معمولی مثل دوستان و آشناهام داشته باشم منم دوست دارم با بابام رفیق باشم بابایی باشم ولی واقعا نمیتونم
پرونده سالمم هست