2777
2789

#سرگذشت_توحید 

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_سیزده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

مامان در حالیکه به کارش میرسید خیلی بی تفاوت و اروم گفت:تو سنت هنوز کمه،یه کم صبر کن تا این دو تا رو سر و سامون بدم بعد.تا این دو تا برند خونشون تو هم بزرگتر میشی،تا اون موقع صبر کن ببینم خواست خداچیه مامان حق میگفت و حرف حق جواب نداشت..دستمو گذاشتم روی چشمم و گفتم:چشم مامان جان…!!!هر چی شما بگید…..فقط مامان!!!من انتخابمو کردم هااااا…مامان اخم ریزی کرد و گفت:خیلی خب بابا..والا زمان ما پسرا روشون نمیشد بگند زن میخواهند….دخترای بدبخت که حتی تا بعداز عقد نمیدونستند شوهرشون کیه…؟شرم داری بخدا…مامان سرشو به طرفین تکون داد و با کنایه گفت:حالا چه زمونه ایی شده.مردم خودشون دختر انتخاب میکنند و پررو ،،،پررو میاند و توی روی بزرگترا میگند من انتخابمو کردم،،،،،عجب هااااا.خجالت هم نمیکشند…مامان همینجوری زیر لب غر میزد و‌کارشو میکرد،،وقتی دیدم اوضاع بی ریخته اروم و بدون سر و صدا از اونجا دور شدم.اما خوشحال بودم که به هدفم رسیدم و حرفمو زدم……

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_چهارده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

از خواهر حسین ادرس و محله ی خونه ی هما رو گرفته بودم  و گاهی میرفتم سر کوچه اشون و پشت درخت قایم میشدم تا چند ثانیه ببینمش.روم نمیشد برم جلو تر و باهاش حرف بزنم….میترسیدم یکی ببینه و برای هما حرف در بیارند و آبروش بره…عشق هما درون من هر روز ریشه اش عمیق تر و محکم تر و پر شاخ و‌ برگ میشد…روزها گذشت….مامان مشغول تهیه ی جهیزیه برای تهمینه بود…..زن داداش هم بار دار شده بود وهممون ذوق داشتیم تا اولین نوه به خونه اضافه بشه…..داداش تورج هم تاریخ عروسیشو مشخص کرده بود و قرار بود بزودی عروسی کنه و دخترعمو رو بیار خونمون…آخر تابستون بود و ماهم سرگرم کم و جور کردن محصولات کشاورزی…..گاهی وقتها هم از طریق خواهر حسین از هما خبردار میشدم آخه میترسیدم براش خواستگار بره و‌ سرم من بی کلاه بمونه…حسین و‌خواهرش میدونستند که من چقدر خاطر هما رو میخواهم برای همین گاهی شیطنت میکردند و سربسرم میزاشتند…….

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_پانزده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

یه روز که سر زمین بودم یهو از دور دیدم حسین با حالت دو بطرف من میاد…نزدیکتر که شد حس کردم حال و روز خوشی نداره و خیلی پریشون و ناراحته…حسین در حالیکه نزدیکتر میشد نفس نفس زنان گفت:توحید!!توحید.!!!هما…هما…با نگرانی گفتم:هما چی؟؟؟حرف بزن ببینم..هما چی شده؟حسین گفت:آمنه از دوستاش شنیده که هما رو مار نیش زده…اینو که شنیدم دنیا روی سرم خراب شد و با بغض گفتم:الان کجاست و چی شده؟حسین گفت:انگار بردند شهر پیش دکتر..هنوز هم برنگشتند و کسی هم ازش خبر نداره…سترس امونمو بریده بود و دلم مثل سیر و سرکه میجوشید…با خودم گفتم:خدایا این چه بلایی بود که سر دختر معصوم اومده؟؟؟حالا چطوری از حالش با خبر بشم؟یه کم فکر کردم و بعد به حسین گفتم:حسین!!!تو برگرد روستا و به مامانم بگو که یکی از دوستای توحید مریض شده و برده بیمارستان….بهش بگو که شب رو نمیام خونه،نگران نباشه…حسین قبول کرد و شروع به دویدن کرد…زود صداش زدم و گفتم:حسین !!!به مامان از هما حرفی نزنی هاااا…حسین گفت:مطمئن باش…خداحافظ…..

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_شانزده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

خلاصه از هم جدا شدیم و من راهی شهر شدم و‌حسین بسمت روستا رفت تا پیغام منو به مامان برسونه…میدونستم شهری که نزدیکی روستای ما هست فقط یه بیمارستان داره….. تمام سعی امو میکردم که خیلی زود به شهر برسم …یا عجله داشتم میرفتم که یکی از پشت صدام کرد.برگشتم و دیدم حسین هست…با تعجب بهش گفتم:حسین چرا نرفتی پیغام منو برسونی.؟؟حالا مامان نگرانم میشه..حسین گفت:نگران نمیشه چون به آمنه گفتم که بره به مادرت خبر بده…..آخه ترسیدم تورو تنها بزارم….یکی کنارت باشه بهتره…حسین واقعا مثل یه برادر بود برام..خلاصه رسیدیم بیمارستان و دورادور جویای حال هما شدیم….خداروشکر هما رو زود به بیمارستان رسونده بودند و خطر رفع شده بود و آمپول پادزهر بهش تزریق کرده بودند و حالش رو به  بهبود بود…از اینکه نمیتونستم بره پیشش خیلی ناراحت بودم ولی همینکه سالم بود خوشحالم میکرد…باز  دلم آروم نشد….آخه میخواستم هر جوری شده هما رو ببینم تا خیالم راحت راحت بشه…..


ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_هفده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

بالاخره به بهانه ی اینکه دنبال مریضی میگردم تا دم در اتاقش رفتم و یه لحظه از دور دیدمش.هما بیچاره تمام بدنش ورم کرده بود مخصوصا پاش ،،چون مار به پاش زده بود…اونطوری که پرستار بهمون توضیح داد خطر رفع شده بود اما باید چند روز توی بیمارستان بستری میشد تا کاملا خوب بشه…وقتی از بابت حال هما خیالم راحت شد با حسین برگشتیم روستا،بعد از چند روز هما هم مرخص شد و برگشت خونشون و من سریع آمنه رو فرستادم تا از حال و روزش برام‌خبر بیاره…آمنه هم رفت و خداروشکر خبر بهبودی هما رو برام اورد…..از خدا تشکر کردم که بخیر گذشت…دو سال گذشت و من شدم ۱۸ساله..هجده سالگی برای پسرا یعنی خدمت.یعنی دو سال دوری از خانواده…توی این دو سال هم تورج ازدواج کرد و خانمشو اورد…تقی بچه اش بدنیا اومدو اسمشو علی گذاشتند و هم تهمینه عروس شد و رفت خونه ی کدخدا….با ترس و‌ دلهره رفتم سربازی و با هزار بدبختی و دلتنگی پایان خدمتمو گرفتم و برگشتم.بیست سالم شده بود و دلم میخواست زندگی مستقلی داشته باشم…..

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_هجده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

یه روز که با حسین اسب سواری میکردیم دیدم آمنه کنار رودخونه ایستاده،تا مارو دید دست تکون داد و گفت:توحید!…صبر کن کارت دارم…اسب رو‌کنترل کردم و کنار آمنه ایستادم و گفتم:بله آبجی!!آمنه گفت:توحید!!امشب برای هما خواستگار میاد اونوقت تو با خیال راحت داری اسب سواری میکنی؟تا اینو شنیدم انگار آب یخ ریختند روی سرم….حسین که بهمون رسید گفتم:حسین بدبخت شدم….هما رو دارند شوهرش میدند…..حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟آمنه گفت:از من گفتن بود،من رفتم که هزار تا کار دارم،،،شما هم بیخیال اسب سواری کنید…منو حسین نشستیم کنار آب،.در حالیکه تمام بدنمو گر گرفته بود و شرشر عرق میریختم گفتم:حسین چیکار کنم؟حسین گفت:فکر و خیال نکن داداش…..خودم یه راهی پیدا میکنم…گفتم:مثلا چه راهی؟؟حسین گفت:خب معلومه.قبل از اینکه اونا شب برند خواستگاری تو و خانواده ات زودتر برید..گفتم:نمیشه که.فقط چند ساعت تا شب مونده..چطوری همه ی کارهارو توی چند ساعت انجام بدم.راضی کردن مامان و خرید نشون و غیره…..


ادامه در پارت بعدی 👇




🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‎‎‌‌‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_نوزده

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

حسین دوباره رفت توی فکر و گفت:اهان….بزار خواستگارا امشب برند و خواستگاری انجام بشه ،،اصلا شاید جوابشون منفی بود….گفتم:رو حساب شاید و‌اگر نمیشه پیش رفت آخه شاید کاراشون به خوبی پیش بره اونوقت چی؟؟حسین گفت:اصلا فوقش این وصلت سر گرفت،،،چیزی که برای تو زیاده دختر خوب…یه دختر دیگه انتخاب کن….از حرفش حرصی شدم و گفتم:یعنی واقعا تو نمیدونی که چند ساله من عاشق هما هستم..چند ساله که فکرم درگیرشه….مگه میشه این نشد یکی دیگه!یا هما یا هیچ کسی حسین از جاش بلند شد و گفت:باشه باشه….حالا چرا داد میزنی؟؟من بهت قول میدم که نزارم امشب این خواستکاری انجام بشه.گفتم:چطوری؟؟گفت:حالا یه کاری میکنم دیگه…با حال گرفته و ناراحت بهمراه حسین رفتیم خونه و به مامان گفتم:امشب با حسین جایی کار داریم و دیر وقت میام خونه…مامان گفت:مثلا چه کاری؟؟گفتم:کار دیگه….اینو گفتم و اسبهارو توی حیاط بستیم و با حسین پای پیاده راه افتادیم سمت خونه ی هما اینا…


ادامه در پارت بعدی 👇




🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‎‎‌‌‎‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_بیست

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

یه گوشه کمین کردیم و نشستیم تا خواستگارا برسه.دو سه ساعتی گذشت و هوا تاریک شد…حوالی ساعت هشت بود که دیدیم یه خانواده دارند میرند سمت خونه ی هما…از لباسهاشون معلوم بود که همون خواستگارا هستند…استرس سرتاپامو گرفت.پاهام سست شد..با همون حال به حسین گفتم:حسین اقا!!!حالا مثلا چه کاری از دستت برمیاد؟؟خواستگارای هما اومدند و رفتند سمت خونه..،،،گفتم:حسین!!!الان مثلا میخواهی چیکار کنی؟؟؟اینا همین الان میرند داخل و قرار و‌مداراشونو میزارند و چند ساعت بعد هم خوشحال و‌خندون برمیگردند خونشون….حسین سرشو انداخت پایین و گفت:نمیدونم….چی بگم؟عصبی گفتم:نمیدونی حسین!؟پس چند ساعته چرا اینجا کمین کردیم؟؟حسین گفت:صبر کن دارم فکر میکنم..خواستگارا رفتند داخل اما فکر کردن حسین تموم نشد….عصبی من هم شروع به قدم زدن کردم تا شاید راه حلی پیدا کنم اما هیچی به ذهنم نرسید……

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_بیست_یک

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

همینطوری که قدم میزدم که یهو چشم افتاد به سنگهایی که کنار درخت بود..بدون فکر یکیشو برداشتم و زدم به شیشه ی در ورودی….تا شیشه شکست و ریخت منو حسین فرار کردیم و یه کم دورتر پشت درختها قایم شدیم..از همونجا دیدیم که پدر و برادرای هما پا برهنه و پریشون اومدند بیرون و اطراف رو نگاه کردند…وقتی چیزی دستگیرشون نشد شیشه هارو جمع کردند و برداشتند داخل…من که  حس کردم تا حدودی کاری که کردم جواب داده و مجلس رو یه کم بهم زدم خوشحال شدم و اینبار سنگ بزرگتری برداشتم و به اون یکی شیشه زدم و با سرعت برگشتم پشت درختها..ین بار مهمونا هم ریختند توی کوچه…شنیدم که یه اقای مسن تر که معلوم بود پدر دوماده گفت:معلوم نیست اینجا چه خبره؟؟؟نکنه این خونه جن داره یا طلسم شده است؟؟خانواده ی هما گفتند:این حرفها چیه؟؟جن کجا بود؟پدر دوماد به پسرش گفت:پسر!!شاید دخترشون جنی باشه!!دوماد گفت:جنی یعنی چی؟پدرش گفت:یعنی یه جن خاطرخواه دختره هست……..

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_بیست_دو

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

پدر و دوماد باهم حرف میزدند و خانواده ی هما هم وسط حرفشون میپریدند و از دخترشون دفاع میکردند ولی انگار موفق به قانع کردن اونا نمیشدند…پدر دومادبه بابای هما گفت:پس کی داره اذیت میکنه؟؟حتما جن ها هستند که ازار و اذیت میکنند تا خواستگار دختر رو بپرونند….مادر هما گفت:اقا این وصله ها به دختر من نمیچسبه….پدر دوماد گفت:خانم….این وسط یه خبری هست که مدام شیشه خرد میشه…..اگه دخترت جنی باشه وای به روزی که وصلت صورت بگیر،،دیگه نمیزارند آب خوش از گلوی کسی پایین بره…دو خانواده توی کوچه و جلوی در داشتند بحث میکردند که پدر دوماد دستشو بلند کرد و رو به آسمون گفت:خدایا شکرت  که قبل از عقد متوجه ی این موضوع شدیم وگرنه پسرم بدبخت میشد….بعداز این دعا رو کرد به پسرش و خانواده اش و ادامه داد:بهتره برگردیم…..بریم که این خانواده و دختر به درد ما نمیخوره……زودتر بریم تا یه سنگ هم روی سر ما نزدند….خلاصه به حرفهای خانواده ی هما توجه نکردند و رفتند..


ادامه در پارت بعدی 👇




🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‎‎‌‌‎‎‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_بیست_سه

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

خلاصه به حرفهای خانواده ی هما توجه نکردند و رفتند….هر چی دورتر میشدند من خوشحال تر….بشکن میزدم و از خوشحالی بالا و‌ پایین میپریدم…توی دلم گفتم:شما فکر کنید هما جنی هست….وقتی مال خودم شد متوجه میشید که همش خرافاته……البته خرافات شما اینجا به نفع من شد…بعدش حسین رو بغل کردم و از خوشحالی بوسیدمش….حسین جای بوس منو با دستش پاک کرد و گفت:خب حالا…!!!نمیخواهد اینقدر احساساتی بشی…..زود برگردیم خونه .رسیدی خونتون با خانواده همین امشب در مورد هما حرف بزن تا یه خواستگار دیگه براش نیومده….گفتم:حق با توعه….زودتر باید دست به کار بشم…راه افتادیم سمت خونه..اما اون شب نتونستم حرف بزنم چون مامان خواب بود..فردا بعداز اینکه کارم تموم شد و اومدم خونه رفتم سراغ مامان…….اون روز به مامان که داشت کنار تنور نون میپخت گفتم:مامان!!!یادته یه قولی بهم داده بودی؟؟الان میخواهم بهش عمل کنی…مامان با تعجب سرشو بلند کرد و با خستگی که توی صداش موج میزد گفت:چه قولی مادر؟؟؟من که چیزی یادم نمیاد……

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎‎


🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید 

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_بیست_چهار

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

به مامان حق دادم که چیزی یادش نباشه چون ۲-۳سال از اون حرف گذشته بود و مامان بین این همه کار و مشغله باید هم فراموش میکرد…بدون مقدمه و حاشیه چینی گفتم:مامان !!من زن میخواهم.(با همین کلمات و همین جمله)…مامان که متعجب دهنش باز مونده بود روشو برگردوند و نونهارو از تنور در اورد و همزمان گفت:زن میخواهی؟؟؟چقدر بی حیا!!!زن بگیری که چی؟؟گفتم:میخواهم مستقل زندگی کنم….مامان گفت:که چی بشه؟؟بخدا توی زندگی متاهلی هم خبری نیست.فقط مسئولیته…مسئولیت و مسئولیت.والسلام…گفتم:باشه خب….منم میخواهم برم زیر بار مسئولیت…..چطور همه ازدواج میکنند خوبه اما نوبت من که میشه زندگی متاهلی هیچی نیست…؟؟مامان یه کم چهره ی مهربونی به خودش گرفت و‌گفت:باشه…..باور کن بیشتر عمرتو کنار زنت میگذرونی نگران نباش.اگه زن میخواهی عیبی نداره…من حرفی ندارم اما باید به بابات بگم چون خرج و مخارجش پای اونه…تا اینو شنیدم با ذوق دستمو انداختم دور گردنش و سرشو بوسیدم و گفتم:نوکرتم مامان…

ادامه در پارت بعدی 👇

‎‎‌‌‎‎



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_بیست_پنج

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

از اون روز همش منتظر جواب مامان بودم اما خبری نبود…تا اینکه ۲-۳روز بعد که توی حیاط جلوی افتاب نشسته بودم و با بره ی تازه متولد شده بازی میکردم بابام صدام کرد و گفت:توحید!باباجان!بیا کارت دارم…حدس زدم که کارش در مورد ازدواجه چون هیچ وقت بابا با این لحن صدام نمیکرد….خوشحال رفتم کنارش و گفتم:بابا!!کاری داشتی که صدام کردی؟بابا با مهربونی نگاهم کرد و گفت:شنیدم تصمیماتی داری و میخواهی مستقل بشی….انگار دختری رو هم خودت انتخاب کردی …با این‌حرفش عرق شرم و‌خجالت روی پیشونیم نشست و سرمو انداختم پایین….بابا ادامه داد:حالا این دختر کی هست؟؟با من من گفتم:دختر مش قدرت ،…همون محله ی پایین دست خونه دارندبابا گفت:میشناسم…..اتفاقا خانواده ی خیلی خوب و آبرو داری هستند…ولی مگه مش قدرت دختر دم بخت داره؟؟من که دختر بزرگی توی اون خونه ندیدم…..خوشحال گفتم:از بس دخترش آفتاب و مهتاب ندیده است……همش توی خونه است چون خیلی  با وقار و سنگینه…..

ادامه در پارت بعدی 👇



🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫



‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

#سرگذشت_توحید

#ناامیدی_ممنوع

#پارت_بیست_شش

من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….

باباگفت:انگارخیلی خوب میشناسیش.سرمو انداختم پایین و گفتم:اره.آخه چندوقته که زیر نظرش دارم…باباگفت:نمیخواهد اینقدر معذب باشی پسرجان…اتفاقا  کار خوبی کردی زیرنظر گرفتیش….صحبت یه عمر زندگیه الکی که نیست…با حرفهای بابا از استرسم کم شد و راحت تر حرفهامو زدم…اون روز برای اولین بار با بابا کلی از زندگی و تصمیماتم و اینده  گفتم وحرف زدیم.در نهایت بابا قول داد در اولین فرصت با مش قدرت حرف بزنه و قرار خواستگاری بزاره……خیلی خوشحال بودم و روز شماری میکردم تا روز خواستگاری برسه….تقریبا یک هفته ایی گذشت تا یه روز بابا از بیرون اومد خونه و گفت:توحید!!!لباسهاتو آماده کردی؟؟با تعجب گفتم:چه لباسهایی؟باباگفت:مگه نمیخواهی بری خواستگاری؟؟با مش قدرت حرف زدم و قرار شد آخر هفته بریم خونشون…با این حرفش تا پهنای صورتم لبخند زدم و گفتم:چشم بابا.!!بابا گفت:به مادرت هم بگو همه چی رو آماده کنه و به خواهر و برادرات هم خبر بده ….همگی باهم میریم……

ادامه در پارت بعدی 👇

🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️


💫@zendgizibaabo💫

‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز