#سرگذشت_توحید
#ناامیدی_ممنوع
#پارت_نوزده
من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….
حسین دوباره رفت توی فکر و گفت:اهان….بزار خواستگارا امشب برند و خواستگاری انجام بشه ،،اصلا شاید جوابشون منفی بود….گفتم:رو حساب شاید واگر نمیشه پیش رفت آخه شاید کاراشون به خوبی پیش بره اونوقت چی؟؟حسین گفت:اصلا فوقش این وصلت سر گرفت،،،چیزی که برای تو زیاده دختر خوب…یه دختر دیگه انتخاب کن….از حرفش حرصی شدم و گفتم:یعنی واقعا تو نمیدونی که چند ساله من عاشق هما هستم..چند ساله که فکرم درگیرشه….مگه میشه این نشد یکی دیگه!یا هما یا هیچ کسی حسین از جاش بلند شد و گفت:باشه باشه….حالا چرا داد میزنی؟؟من بهت قول میدم که نزارم امشب این خواستکاری انجام بشه.گفتم:چطوری؟؟گفت:حالا یه کاری میکنم دیگه…با حال گرفته و ناراحت بهمراه حسین رفتیم خونه و به مامان گفتم:امشب با حسین جایی کار داریم و دیر وقت میام خونه…مامان گفت:مثلا چه کاری؟؟گفتم:کار دیگه….اینو گفتم و اسبهارو توی حیاط بستیم و با حسین پای پیاده راه افتادیم سمت خونه ی هما اینا…
ادامه در پارت بعدی 👇
🖌#کانال _زندگی_زیباست❤️
💫@zendgizibaabo💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---