من معمولا توی خواستگاریهام چایی نمیاوردم بابام خوشش نمیومد
یه بار یکیشون پسرِ دوستِ عزیزش بود و بمن گفت چایی رو خودت بیار
هیچی خانمی که شما باشین منم حوصله نداشتم مامانم سینی و فنجون و چایی صاف کن و همه چیز رو چیده بود رو میز آشپزخونه من فقط باید میریختم میاوردم
مامانم همیشه بهم میگفت وقتی میخوای چایی بریزی دستت رو بگیر پایین که عینِ جیش کف نکنه😄😄😄
اونروز من بدونِ چایی صاف کن چایی رو از بالاترین نقطهء ممکن ریختم توی فنجونها😒
حالا فکر کنید چاییِ زشتِ کم رنگِ کف آلودِ پر از تفاله😷
آوردم اونا هم برداشتن با ولع خوردن و کلی به به و چه چه کردن😐
البته بعدش مامانم انقدر سرم داد زد گوشام تا 3 روز کر بود
الان که فکر میکنم میگم ای کاش تو چایی پسره یه تف هم کرده بودم😮